{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۰
✦.................................

نگاهش فقط برای یک ثانیه رو جونگکوک ماند...

+ فقط فکر میکردم بعضی آدما... فرق بین تنبیه و تحقیر کردن رو میفهمن.

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد اما انگشت‌ هایش دور دسته‌ی فنجان برای کسری از ثانیه محکم‌تر شد

نیکی دیگر چیزی نگفت، بشقاب‌ها را برداشت و آرام از سالن بیرون رفت صدای بسته شدن در آشپزخانه که آمد سالن دوباره در سکوت فرو رفت

برخلاف سکوت سنگین سالن، آشپزخانه صدای آرام جریان آب و برخورد ظرف‌های چینی با هم شنیده می‌شد.

نیکی آستین‌های هودی‌اش را کمی بالا زد، شیر آب را باز کرد و بدون اینکه حتی یک نفس عمیق بکشد، اسفنج را برداشت، یکی یکی بشقاب‌ها را با دقت می‌شست، نه با حرص نه با بی‌حوصلگی.

فقط انگار می‌خواست ذهنش را با صدای آب خالی کند چند ثانیه بعد، در آشپزخانه دوباره باز شد؛ رینا با عجله داخل آمد همین که نگاهش به نیکی افتاد، چشم‌ هایش گرد شد

رینا: خانم...؟

نیکی بدون اینکه سرش را بلند کند، فقط لبخند خیلی کمرنگی زد

+ صبح بخیر.

رینا با ناباوری چند قدم جلو آمد

رینا: شما... چرا دارید ظرف می‌شورید؟ پس بقیه کجان...؟

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای تیز سولی از پشت سرش بلند شد:

سولی: رینا!

رینا از جا پرید و برگشت؛ سولی با دایون وارد آشپزخانه شدند هر دو دست به سینه، با همان نگاه‌های سرد و تحقیرآمیز، سولی با اخم گفت:

سولی: به تو ربطی نداره.

دایون با خنده‌ی کوتاهی اضافه کرد:

دایون: انگار بعضیا باید جایگاهشونو بدونن.

سولی نگاهش را روی نیکی چرخاند

سولی: حالا که انقدر ادعاش زیاده... بذار کارم یاد بگیره

دایون پوزخند زد

دایون: بعید می‌دونم تا حالا حتی یه لیوانم شسته باشه.

هر دو منتظر واکنش بودند اما نیکی حتی سرش را هم بلند نکرد فقط ظرف را آب کشید، کنار گذاشت و بشقاب بعدی را برداشت؛ انگار هیچ صدایی نشنیده باشد.

همین بی‌اعتنایی، بیشتر از هر جواب تندی اعصاب سولی را به هم ریخت، سولی با حرص نفسش را بیرون داد:

سولی: با توام!

نیکی آرام همان‌طور که مشغول شستن بود گفت:

+ شنیدم.

دایون با تمسخر خندید.

دایون: پس لال نیست

+ نه، فقط بعضیا ارزش حرف زدن ندارن.

لبخند دایون همان لحظه محو شد، سولی خواست چیزی بگوید که... صدای خراش تیزی در فضا پیچید لبه‌ی نازک یک لیوان کریستالی زیر فشار دست نیکی شکست

تکه‌ی شیشه عمیق داخل کف دستش نشست، چند قطره خون بی‌صدا داخل سینک چکید، رینا رنگش پرید؛

رینا: ... دستتون!

بی‌اختیار جلو آمد اما نیکی سریع دستش را کمی عقب کشید؛ نگاهش فقط یک لحظه روی بریدگی افتاد خون آرام از میان انگشت‌ هایش پایین می‌رفت با همان آرامش همیشگی گفت:

+ چیزی نیست.

رینا با نگرانی سر تکان داد

رینا: ولی خیلی بریده...

+ خوب میشه.

انگار درد را اصلاً به رسمیت نمی‌شناخت.

از آن طرف داخل سالن غذاخوری؛ جونگکوک آخرین جرعه‌ی قهوه‌اش را نوشید سکوت غیرعادی خانه توجهش را جلب کرده بود بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:

_ جکسون

جکسون فوراً صاف ایستاد

جکسون: بله رئیس

_ برو ببین اونجا چه خبره.

فقط همین؛ نه توضیحی نه سؤال دیگری.

جکسون با یک «چشم.» کوتاه از سالن خارج شد چند قدم بعد، به آشپزخانه رسید؛ همین که داخل را دید قدمش همان‌جا متوقف شد؛ نیکی کنار سینک ایستاده بود دستش خون‌آلود بود.

رینا با دستپاچگی دنبال جعبه کمک‌های اولیه می‌گشت، سولی و دایون هم با فاصله ایستاده بودند؛ نه کمکی می‌کردند، نه حتی نگران به نظر می‌رسیدند، ابروهای جکسون در هم رفت زیر لب گفت:

جکسون: لعنت...

همان لحظه چرخید تا برگردد اما سولی سریع جلوی راهش را گرفت، سولی با صدایی پایین گفت:

سولی: حق نداری چیزی به جونگکوک بگی.

جکسون با ناباوری نگاهش کرد

جکسون: جدی میگی؟

دایون جلو آمد

دایون: لازم نیست برای یه بریدگی کوچیک جونگکوک رو درگیر کنی.

جکسون خنده‌ی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه ناباوری بود

جکسون: شما دوتا رئیس رو نمی‌شناسید؟

سولی اخم کرد.

سولی: اگه چیزی بگی...

جکسون حرفش را برید:

جکسون: اگه نرم و خودش بعداً بفهمه...

با انگشت به یقه‌ی خودش اشاره کرد و با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:

جکسون: خِشتکمو میکشه رو سرم.
دیدگاه ها (۵)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۱✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۲✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۰✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 19✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط