{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۲
✦.................................

زیر لب خندید

جکسون: منو زنده پوست میکند.

نیکی با تعجب ابرو بالا انداخت

+ انقدر ازش حساب می‌بری؟

جکسون شانه‌ای بالا انداخت

جکسون: حساب نمیبرم...

چند ثانیه مکث کرد و لبخند کجی زد

جکسون: فقط دلم می‌خواد سالم بمونم.

نیکی بی‌اختیار خندید

+ فرقش چیه؟

جکسون هم خندید

جکسون: فرقش اینه که هنوز زنده‌ام.

همان موقع پنبه را روی زخم گذاشت،نیکی از سوزش، ناخودآگاه صورتش را جمع کرد

+ آخ...

جکسون سریع مچ دستش را گرفت تا تکان نخورد.

جکسون: تحمل کن... دو دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه.

+ دو دقیقه برای توئه... برای من انگار دارن دستمو می‌بُرن.

جکسون با خنده سرش را تکان داد

جکسون: رئیس راست می‌گفت...

نیکی با کنجکاوی نگاهش کرد

+ چی میگفت؟

جکسون آرام باند را دور دستش پیچید

جکسون: گفت زیادی حرف می‌زنی.

هر دو خندیدند

در همان لحظه... دستگیره‌ی اتاق پایین رفت؛ جونگکوک بدون اینکه در بزند وارد شد فضای اتاق در یک لحظه ساکت شد نگاه سردش اول روی صورت خندان نیکی نشست...

بعد روی جکسون...و در آخر، روی دستی که هنوز در دست جکسون بود برای کسری از ثانیه فکش منقبض شد حس ناخوشایندی از جایی در سینه‌اش بالا آمد؛ تند، بی‌دلیل و آزاردهنده.

نگاهش یک لحظه بیشتر روی آن دست نماند انگار اصلاً چیزی ندیده باشد

بی‌اعتنا از کنارشان رد شد کت مشکی‌اش را از روی صندلی برداشت، ساعت فلزی‌اش را دور مچ بست دکمه‌های سرآستینش را یکی‌یکی مرتب کرد.

تمام این مدت نیکی بی‌اختیار نگاهش می‌کرد با همان کت مشکی، آستین‌های جمع‌شده، ساعت نقره‌ای و حرکات دقیق و آرامش، بیشتر شبیه رئیس یک امپراتوری بود تا یک آدم معمولی.

جکسون نگاه کوتاهی بین آن دو انداخت؛ اول نیکی،، بعد جونگکوک و خیلی نامحسوس گوشه‌ی لبش بالا رفت اما چیزی نگفت.

جونگکوک دکمه‌ی آخر ساعتش را بست

_ جکسون

جکسون فوراً صاف ایستاد

جکسون: بله، رئیس

_ ماشینو آماده کن.

جکسون بدون معطلی سر خم کرد

جکسون: چشم.

جعبه‌ی کمک‌های اولیه را برداشت و از اتاق بیرون رفت، با بسته شدن در... سکوت دوباره بین آن دو نشست.

جونگکوک کتش را صاف کرد و بالاخره نگاه کوتاهی به نیکی انداخت

_ تا شب برنمیگردم.

چند قدم به سمت در رفت

_ از اتاق بیرون نیا... چیزی لازم داشتی، به خدمتکارا بگو.

نیکی اخم ریزی کرد

+ من نمیتونم تا شب اینجا بمونم.

جونگکوک دستش را روی دستگیره گذاشت بدون اینکه برگردد، گفت:

_ میتونی.

+ ولی-

این بار برگشت چشم‌های تیره‌اش مستقیم در چشم‌های نیکی قفل شد:

_ پاتو از این اتاق بیرون بذاری...

مکث کوتاهی کرد

_ با عواقبش روبه‌رو میشی، توله‌دزد.

نیکی با کلافگی نفسش را بیرون داد

+ میشه انقدر نگی توله‌دزد؟

جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد نه جواب داد نه حالت صورتش تغییر کرد فقط در را باز کرد و با همان قدم‌های آرام و سنگین از اتاق بیرون رفت.

ـــــــــــ

درِ رولزرویس مشکی با صدایی آرام بسته شد کاروان سه ماشینه، بی‌وقفه از محوطه‌ی عمارت خارج شد و میان خیابان‌های سئول به حرکت درآمد

داخل ماشین...

جونگکوک روی صندلی عقب نشسته بود؛ یک پا روی پای دیگر، انگشت‌ هایش آرام روی دسته‌ی عصای مشکی‌ رنگی که همیشه همراهش بود ضرب گرفته بودند

جکسون از آینه نگاهی به او انداخت

جکسون: مستقیم باشگاه؟

جونگکوک بدون اینکه سر بلند کند، پرونده‌ی روی پایش را ورق زد

_ اول انبار.

ـ [ 09:18 AM | انبار شماره ۸ ]

درِ فلزی عظیم با صدای مهیبی باز شد ده‌ها مرد، همزمان سر خم کردند

«رئیس.»

جونگکوک حتی نگاهشان هم نکرد قدم‌های آرامش میان سوله‌ی بزرگ می‌پیچید؛ جایی که بوی آهن، باروت و چوب خیس در هوا پخش بود.

دو مرد با دست‌ های بسته روی صندلی فلزی نشسته بودند؛ صورت هر دو کبود بود، یکی از افراد جلو آمد.

مرد: رئیس... از دیشب چیزی نگفتن.

جونگکوک مقابلشان ایستاد چند ثانیه فقط نگاهشان کرد همین.. همین نگاه باعث شد یکی از آن دو مرد بی‌اختیار سرش را پایین بیندازد جونگکوک آرام گفت:

_ دو دقیقه، اگر حرف نزدن...

نگاهش را به افرادش داد

_ قانون نیوتون.
دیدگاه ها (۴)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۳✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۴✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۱✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۰✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 23✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط