「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۰
✦.................................
جونگکوک این بار آرام برگشت، نگاهش مستقیم در نگاه نیکی قفل شد؛ همان نگاه سنگینی که انگار میتوانست نفس آدم را ببرد
_ امتحانش کن.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت با بسته شدن در، نیکی چند لحظه مات به جای خالی او خیره ماند بعد بالش کنار دستش را برداشت و با حرص سمت در پرت کرد.
+ سادیسمی
بالش بیصدا به در خورد و روی زمین افتاد چند ثانیه بعد...خودش هم بیاختیار لبخند خیلی ریزی زد
+ ولی... حداقل روی تخت خوابوندتم.
همان لحظه اخم کرد و سریع زیر لب گفت:
+ نه نیکی... گول نخور. هنوز همون عو៸ضیه.
کمی بعد از تخت پایین آمد، هنوز مچ دستش از فشار دیشب تیر میکشید وقتی آستین هودی را بالا زد، رد انگشت های درشت جونگکوک هنوز روی پوست سفیدش مانده بود
برای چند ثانیه فقط به آن ردها خیره شد
+ ک៸صخل
ـــــــــ
نیکی بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون آمد؛ موهایش را بسته بود و هودی طوسی گشادش را روی شلوار مشکی پوشیده بود
راهرو هنوز در سکوت فرو رفته بود برخلاف هر روز، خبری از نگهبانهایی که جلوی درها میایستادند نبود، ابرویش بالا رفت.
+ کجا غیبشون زده...
جوابی نشنید
از پلههای مرمری پایین رفت صدای قدم هایش در عمارت میپیچید و هرچه به سالن غذاخوری نزدیکتر میشد، بوی قهوه و نان تازه بیشتر به مشامش میرسید
درِ سالن را که هل داد، همه سر میز بودند؛ دوهیون، جونگهو در رأس میز نشسته بود و روزنامه میخواند، سوها آرام قهوهاش را هم میزد.
جونگکوک با پیراهن سفید و آستینهای تا آرنج تاخورده، بیحرف مشغول خوردن صبحانه بود؛ حتی سرش را هم بلند نکرد
سولی و دایون روبهروی هم نشسته بودند؛ با ورود نیکی فقط چند جفت چشم برای لحظهای به سمتش برگشت، نه خوشامدی، نه لبخندی...فقط سکوت.
سوها تنها کسی بود که نگاهش کمی نرم شد
سوها: صبح بخیر، نیکی.
نیکی لبخند خیلی کوچکی زد:
+ صبح بخیر
صندلی خالی آخر میز را کشید و نشست چند ثانیه فقط صدای برخورد کارد و چنگال با بشقابها شنیده میشد فضا آنقدر سرد بود که حتی نفس کشیدن هم سخت به نظر میرسید
یکی از خدمتکارها بشقاب صبحانه را جلوی نیکی گذاشت، هنوز اولین لقمه را نخورده بود که نگاه سنگین سولی را روی خودش حس کرد
سولی با لبخند مصنوعی گفت:
سولی: شنیدم دیروز چهار تا نگهبان رو خوابوندی زمین
دایون خندهی کوتاهی کرد.
دایون: معلومه ادب خیابون هنوز از سرش نپریده.
چند خدمتکار ناخودآگاه سرشان را پایینتر انداختند، نیکی فقط لقمهی کوچکی برداشت.
+ حداقل من بلدم از خودم دفاع کنم.
دایون خواست چیزی بگوید اما جونگکوک حتی سرش را بلند نکرد فقط نگاهش را از روی بشقاب برداشت ؛ یک نگاه، سرد آرام اما آنقدر سنگین که دایون وسط جمله خشکش زد
سولی هم ناخودآگاه لبهایش را روی هم فشرد؛ هیچ اخطار لفظیای در کار نبود هیچ تهدیدی فقط همان نگاه کافی بود تا هر دو ساکت شوند.
دوهیون خیلی آرام چشمش را از بشقاب برداشت ؛ نگاهی کوتاه به برادرش انداخت بعد دوباره بدون هیچ حرفی مشغول خوردن شد، سوها بیصدا نفس راحتی کشید.
سکوت دوباره روی میز نشست ، نیکی برای اولین بار به جونگکوک نگاه کرد.
چند دقیقه بعد صبحانه تمام شد، جونگهو دستمالش را کنار بشقاب گذاشت و اولین نفر از جایش بلند شد ، سوها هم دنبالش رفت.
دوهیون بدون اینکه حتی به اطراف نگاه کند، لیوان آبش را برداشت و آرام از سالن خارج شد، فقط جونگکوک، نیکی، سولی و دایون مانده بودند.
نیکی خواست از جایش بلند شود که صدای سولی دوباره بلند شد:
سولی: ظرفارو جمع کن.
نیکی ایستاد نگاهش آرام روی میز چرخید بعد به خدمتکارهایی که چند متر آن طرف تر ایستاده بودند، ابرویش بالا رفت.
+ مگه خدمتکار ندارین؟
دایون با لبخند پیروزمندانهای گفت:
دایون: داریم.
سولی ادامه داد:
سولی: ولی از امروز این کار با توئه.
چند ثانیه سکوت، نیکی دوباره نگاهش را سمت جونگکوک برد برای یک لحظه... فقط یک لحظه منتظر بود چیزی بگوید؛ دستکم بگوید «لازم نیست.»
اما جونگکوک فقط فنجان قهوهاش را برداشت، جرعهای نوشید بیهیچ واکنشی بیهیچ نگاهی انگار این موضوع کوچکتر از آن بود که ارزش دخالت داشته باشد.
چیزی در دل نیکی آرام شکست، نه غرورش؛ انتظارش، خیلی آرام نفسش را بیرون داد بعد بدون کوچکترین مخالفتی از جایش بلند شد یکییکی بشقابها را روی هم چید.
+ من از شستن ظرف نمیترسم...
بشقاب بعدی را برداشت
+ از کار کردن هم نمیترسم
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۰
✦.................................
جونگکوک این بار آرام برگشت، نگاهش مستقیم در نگاه نیکی قفل شد؛ همان نگاه سنگینی که انگار میتوانست نفس آدم را ببرد
_ امتحانش کن.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت با بسته شدن در، نیکی چند لحظه مات به جای خالی او خیره ماند بعد بالش کنار دستش را برداشت و با حرص سمت در پرت کرد.
+ سادیسمی
بالش بیصدا به در خورد و روی زمین افتاد چند ثانیه بعد...خودش هم بیاختیار لبخند خیلی ریزی زد
+ ولی... حداقل روی تخت خوابوندتم.
همان لحظه اخم کرد و سریع زیر لب گفت:
+ نه نیکی... گول نخور. هنوز همون عو៸ضیه.
کمی بعد از تخت پایین آمد، هنوز مچ دستش از فشار دیشب تیر میکشید وقتی آستین هودی را بالا زد، رد انگشت های درشت جونگکوک هنوز روی پوست سفیدش مانده بود
برای چند ثانیه فقط به آن ردها خیره شد
+ ک៸صخل
ـــــــــ
نیکی بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون آمد؛ موهایش را بسته بود و هودی طوسی گشادش را روی شلوار مشکی پوشیده بود
راهرو هنوز در سکوت فرو رفته بود برخلاف هر روز، خبری از نگهبانهایی که جلوی درها میایستادند نبود، ابرویش بالا رفت.
+ کجا غیبشون زده...
جوابی نشنید
از پلههای مرمری پایین رفت صدای قدم هایش در عمارت میپیچید و هرچه به سالن غذاخوری نزدیکتر میشد، بوی قهوه و نان تازه بیشتر به مشامش میرسید
درِ سالن را که هل داد، همه سر میز بودند؛ دوهیون، جونگهو در رأس میز نشسته بود و روزنامه میخواند، سوها آرام قهوهاش را هم میزد.
جونگکوک با پیراهن سفید و آستینهای تا آرنج تاخورده، بیحرف مشغول خوردن صبحانه بود؛ حتی سرش را هم بلند نکرد
سولی و دایون روبهروی هم نشسته بودند؛ با ورود نیکی فقط چند جفت چشم برای لحظهای به سمتش برگشت، نه خوشامدی، نه لبخندی...فقط سکوت.
سوها تنها کسی بود که نگاهش کمی نرم شد
سوها: صبح بخیر، نیکی.
نیکی لبخند خیلی کوچکی زد:
+ صبح بخیر
صندلی خالی آخر میز را کشید و نشست چند ثانیه فقط صدای برخورد کارد و چنگال با بشقابها شنیده میشد فضا آنقدر سرد بود که حتی نفس کشیدن هم سخت به نظر میرسید
یکی از خدمتکارها بشقاب صبحانه را جلوی نیکی گذاشت، هنوز اولین لقمه را نخورده بود که نگاه سنگین سولی را روی خودش حس کرد
سولی با لبخند مصنوعی گفت:
سولی: شنیدم دیروز چهار تا نگهبان رو خوابوندی زمین
دایون خندهی کوتاهی کرد.
دایون: معلومه ادب خیابون هنوز از سرش نپریده.
چند خدمتکار ناخودآگاه سرشان را پایینتر انداختند، نیکی فقط لقمهی کوچکی برداشت.
+ حداقل من بلدم از خودم دفاع کنم.
دایون خواست چیزی بگوید اما جونگکوک حتی سرش را بلند نکرد فقط نگاهش را از روی بشقاب برداشت ؛ یک نگاه، سرد آرام اما آنقدر سنگین که دایون وسط جمله خشکش زد
سولی هم ناخودآگاه لبهایش را روی هم فشرد؛ هیچ اخطار لفظیای در کار نبود هیچ تهدیدی فقط همان نگاه کافی بود تا هر دو ساکت شوند.
دوهیون خیلی آرام چشمش را از بشقاب برداشت ؛ نگاهی کوتاه به برادرش انداخت بعد دوباره بدون هیچ حرفی مشغول خوردن شد، سوها بیصدا نفس راحتی کشید.
سکوت دوباره روی میز نشست ، نیکی برای اولین بار به جونگکوک نگاه کرد.
چند دقیقه بعد صبحانه تمام شد، جونگهو دستمالش را کنار بشقاب گذاشت و اولین نفر از جایش بلند شد ، سوها هم دنبالش رفت.
دوهیون بدون اینکه حتی به اطراف نگاه کند، لیوان آبش را برداشت و آرام از سالن خارج شد، فقط جونگکوک، نیکی، سولی و دایون مانده بودند.
نیکی خواست از جایش بلند شود که صدای سولی دوباره بلند شد:
سولی: ظرفارو جمع کن.
نیکی ایستاد نگاهش آرام روی میز چرخید بعد به خدمتکارهایی که چند متر آن طرف تر ایستاده بودند، ابرویش بالا رفت.
+ مگه خدمتکار ندارین؟
دایون با لبخند پیروزمندانهای گفت:
دایون: داریم.
سولی ادامه داد:
سولی: ولی از امروز این کار با توئه.
چند ثانیه سکوت، نیکی دوباره نگاهش را سمت جونگکوک برد برای یک لحظه... فقط یک لحظه منتظر بود چیزی بگوید؛ دستکم بگوید «لازم نیست.»
اما جونگکوک فقط فنجان قهوهاش را برداشت، جرعهای نوشید بیهیچ واکنشی بیهیچ نگاهی انگار این موضوع کوچکتر از آن بود که ارزش دخالت داشته باشد.
چیزی در دل نیکی آرام شکست، نه غرورش؛ انتظارش، خیلی آرام نفسش را بیرون داد بعد بدون کوچکترین مخالفتی از جایش بلند شد یکییکی بشقابها را روی هم چید.
+ من از شستن ظرف نمیترسم...
بشقاب بعدی را برداشت
+ از کار کردن هم نمیترسم
- ۸۸۳
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط