{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تناسخ زمان ]⁠ pat ۱۷

تناسخ زمان ]⁠ pat ۱۷

اتاق کار با دیوارهای چوبی تیره و کتابخانه‌هایی که تا سقف کشیده شده‌ بودند ابهتی آرامش بخشی داشت. وو سونگ پشت میز بزرگ بلوطی‌اش تکیه داده و با آرامشی که مخصوص خودش بود، پوشه‌ی چرمی را ورق می‌زد با ذهن پر از افکار آشفته به گوشه ای خیره شده بود، چرا جونگ کوک باهاش اینجوری رفتار میکرد، وو سونگ فکر میکرد اشتباهی ازش سر زده باشه، صدای ویبر گوشی اش باعث پریدن فکرش شد با نگاه کردن به صفحه موبایل اسم زنش نمایان شد، بعد از لمس کردن صفحه موبایل جواب داد و بر گوشش نهاد : بله عزیزم
سولگی با شنیدن صدای گرفته و کمی دلخور شوهرش متعجب جواب داد : عشقم حالت خوبه همه چی روبه راه ؟
وو سونگ با انگشت هایش پیشانیش را مالید و لب هایش را تر کرد : اره عزیزم اوضاع خوبه تو چیزی لازم داشتی که تماس گرفتی
سولگی که قانع نشده بود نخواست شوهرش را سیم جیم کنه پس لب زد : موقع اومدن از داروخانه یه چیزی بگیر مینی تب کرده
وو سونگ نگران جواب داد : اگه تبش بالاست ببرمش دکتر
سولگی: نه نه تبش بالا نیست بچه ست دیگه تب می‌کنه تو نگران نباش
وو سونگ نفس راحتی کشید : باشه عزیزم تا چند ساعت دیگه میام
بلافاصله تماس را قطع کرد لحظه ای افکارش به سوی می هان کشیده زیر لب با خودش زمزمه کرد : یعنی امروز از سفر کاری میاد یا فردا... این پسر هم از کاراش خبر نمیده
....
فرودگاه سئول...

فضای فرودگاه مملو از هیاهوست، اما برای یه جونگ، همه چیز در یک سکوتِ پراضطراب خلاصه شده. او با چشمانی که از فرطِ گشتن سرخ شده‌اند، میان جمعیتِ بی‌پایان می‌چرخد و زیر لب با خودش زمزمه می‌کند: «خواهش می‌کنم... فقط یک لحظه. می هان، کجایی؟
درست در همان لحظه، می هان با قدم‌هایی استوار و بی‌تفاوت، از پله‌های بخش VIP پایین می‌ اومد با تی‌شرت مشکی جذب که شانه‌های پهنش را به رخ می‌کشید و موهای لخت و سیاهی که با هر قدم، با نظمی خاص روی پیشانی‌اش تکان می‌خورند. آستین های که بلند کرده بودند، استایلِ تمام مشکی‌اش، او را مثل یک تکه الماسِ تراش‌خورده و سرد در میانِ جمعیتِ خاکستری نشان می‌دهد..
یه جونگ که تنها چند قدم با او فاصله داشت پشت به او ایستاده و با صدایی لرزان که در همهمه‌ی سالن گم می‌شد، لب زد : یعنی ممکنه همین الآن از کنارم رد شده باشی و من نفهمیده باشم؟ آره دیگه اون که به من اهمیت نمیده..
می هان، بی‌تفاوت و با نگاهی که فقط به خروجیِ تاکسی‌ها دوخته شده، دقیقاً از کنار شانه یه جونگ رد شد برای او، این دخترِ آشفته که مدام دور خودش می‌چرخید، هیچ تفاوتی با ستون‌های سنگی فرودگاه نداشت. در قلب می هان، ذره‌ای از آن آشوبِ عاشقانه‌ای که یه جونگ را به مرز جنون کشانده، وجود نداشت او با همان چهره‌ی سنگی و جذابیتِ بی‌رحمانه‌اش، بدون اینکه حتی سر سوزنی احساس کند کسی دارد با تمام وجود صدایش می‌زند، از کنار او عبور کرد
یه جونگ به سمت دیگری دوید و با بغض لب زد : نیستی... باز هم دیر رسیدم.» و نمی‌داند که عطرِ تلخِ محبوبش، هنوز در هوای چند سانتی‌متریِ پشت سرش معلق است
می هان با بی تفاوتی با ریموت ماشین را روشن کرد لحظه ای گذرا به پشت سرش نگاه کرد، و بی درنگ سوار وانت پیکاپ اش شد،
دیدگاه ها (۱)

تناسخ زمان ] ۱۸ part نور ملایم عصرگاه که نشان از غروب آفتاب...

تناسخ زمان ] ۱۹ part جونگ کوک با کشیدن نفس عمیقی لب زد : با...

تناسخ زمان ] ۱۶ part فضای اتاق با سقف‌های بلند و گچ‌بری‌های...

تناسخ زمان ]⁠ part ۱۵ ات در حینی که لیوان آب پرتقال را به سو...

[ تناسخ زمان ] ۲۳ part جونگ‌کوک لبخندی کوتاه زد و سرش را تک...

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۹ ات با خشمی نگاهش کرد و تند لب زد : زو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط