تناسخ زمان ] ۱۶ part
تناسخ زمان ] ۱۶ part
فضای اتاق با سقفهای بلند و گچبریهای ظریف، شکوهی سنگین را به رخ میکشد. در این میان، صدای وو سونگ با طنینی بم و آرامشبخش، مثل یک موسیقی پسزمینه در فضا جریان داشت. او با طمأنینه از استراتژیهای کاری و نقشههایی که برای آیندهی جونگ کوک در نظر گرفته حرف میزد کلماتش با دقت انتخاب شده بودن و لحنش سرشار از حمایتی برادرانه
او با صدایی نرم و شمرده لب زد : جونگ کوک، پروژهی "آسمان پولادین" وارد فاز اجرایی شده. تامینکنندههای فولاد از غولهای آلمانی تاییدیه گرفتن و خط تولید قطعات بدنه برای سری جدید خودروهای برقی هم از هفته آینده استارت میخوره. این ترکیبِ ساختوساز و خودروسازی، بزرگترین ادغام سال میشه.
وو سونگ مکثی کرد خودکار گرانقیمتش را بین انگشتان چرخاند و ادامه داد : باید خودت روی بخش طراحی سازه نظارت کنی، چون امضای تو پای این پروژهست که به سرمایهگذارها اطمینان میده
آن محیط اتاق شرکت با دیوار های که خلاص شیشه ای بودن و صحبت های وو سونگ حال زره ای از افکارش که در دنیایی آیدلیش بود بیرون نمیکرد، انگشت اش را با ضربه ریتم ساز بر میز میزد و به گوشه ای خیره شده بود وو سونگ که دقیقاً روبه رویش نشسته بود این سکوت و گوش نکردن به حرف هایش او را به اندازه یک درصد اعصابش را بهم نریخت
ولی با خونسردی پرسید : صدام رو میشنوی، مگه نه؟ یا باز داری به چیزی فکر میکنی که توی این اتاق پیدا نمیشه؟
جونگ کوک با کلافه گی روبه برادرش کرد فقط یاد خاطرات بد اش می افتاد با تمسخر به برادری که فقط به فکر او بود نگاه کرد و گفت : دلیلت از این رفتار خوبت چیه ها آره دیگه مطمئنم منفعتی برات داره وگرنه همچین رفتار های خوبی با من نمیکردی
وو سونگ بدون اخم و ذره ای از عصبانیت لب زد : جونگ کوک متوجه هستی چی میگی من داداشتم نه رفیقت
جونگ کوک خنده ای حرصی کرد و لب زد : برو بابا من هنوز همون بچه دوازده ساله نیستم که خرم کنی جئون وو سونگ
وو سونگ از روی مبل بلند شد با اخم میان ابرو هایش لب زد : دارم میرم وقتی پیشم بیا که عذر خواهی کنی جونگ کوک
وو سونگ که حسابی دلش شکسته بود ولی به روی خودش نیاورد کتش را ور ساعد دستش گذاشت و با همان جدیت از اتاق خارج شد جونگ کوک عصبی هر دو دستش هایش را روی میز جلو رویش گذاشت و داد زد : لعنت بهش .. خدایا توی چه کابوسی گیر کردم .. کی بیدار میشم
عصبی با دست دیگرش فنجان بزرگ قهوه ای داغ را که هواسش نبود هول داد که باعث ریختن آن ماده داغ بر دستش شد اخی کشید و از روی مبل بلند شد.
فضای اتاق با سقفهای بلند و گچبریهای ظریف، شکوهی سنگین را به رخ میکشد. در این میان، صدای وو سونگ با طنینی بم و آرامشبخش، مثل یک موسیقی پسزمینه در فضا جریان داشت. او با طمأنینه از استراتژیهای کاری و نقشههایی که برای آیندهی جونگ کوک در نظر گرفته حرف میزد کلماتش با دقت انتخاب شده بودن و لحنش سرشار از حمایتی برادرانه
او با صدایی نرم و شمرده لب زد : جونگ کوک، پروژهی "آسمان پولادین" وارد فاز اجرایی شده. تامینکنندههای فولاد از غولهای آلمانی تاییدیه گرفتن و خط تولید قطعات بدنه برای سری جدید خودروهای برقی هم از هفته آینده استارت میخوره. این ترکیبِ ساختوساز و خودروسازی، بزرگترین ادغام سال میشه.
وو سونگ مکثی کرد خودکار گرانقیمتش را بین انگشتان چرخاند و ادامه داد : باید خودت روی بخش طراحی سازه نظارت کنی، چون امضای تو پای این پروژهست که به سرمایهگذارها اطمینان میده
آن محیط اتاق شرکت با دیوار های که خلاص شیشه ای بودن و صحبت های وو سونگ حال زره ای از افکارش که در دنیایی آیدلیش بود بیرون نمیکرد، انگشت اش را با ضربه ریتم ساز بر میز میزد و به گوشه ای خیره شده بود وو سونگ که دقیقاً روبه رویش نشسته بود این سکوت و گوش نکردن به حرف هایش او را به اندازه یک درصد اعصابش را بهم نریخت
ولی با خونسردی پرسید : صدام رو میشنوی، مگه نه؟ یا باز داری به چیزی فکر میکنی که توی این اتاق پیدا نمیشه؟
جونگ کوک با کلافه گی روبه برادرش کرد فقط یاد خاطرات بد اش می افتاد با تمسخر به برادری که فقط به فکر او بود نگاه کرد و گفت : دلیلت از این رفتار خوبت چیه ها آره دیگه مطمئنم منفعتی برات داره وگرنه همچین رفتار های خوبی با من نمیکردی
وو سونگ بدون اخم و ذره ای از عصبانیت لب زد : جونگ کوک متوجه هستی چی میگی من داداشتم نه رفیقت
جونگ کوک خنده ای حرصی کرد و لب زد : برو بابا من هنوز همون بچه دوازده ساله نیستم که خرم کنی جئون وو سونگ
وو سونگ از روی مبل بلند شد با اخم میان ابرو هایش لب زد : دارم میرم وقتی پیشم بیا که عذر خواهی کنی جونگ کوک
وو سونگ که حسابی دلش شکسته بود ولی به روی خودش نیاورد کتش را ور ساعد دستش گذاشت و با همان جدیت از اتاق خارج شد جونگ کوک عصبی هر دو دستش هایش را روی میز جلو رویش گذاشت و داد زد : لعنت بهش .. خدایا توی چه کابوسی گیر کردم .. کی بیدار میشم
عصبی با دست دیگرش فنجان بزرگ قهوه ای داغ را که هواسش نبود هول داد که باعث ریختن آن ماده داغ بر دستش شد اخی کشید و از روی مبل بلند شد.
- ۴۴۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط