{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۵۳

«ویو پارک دوین»

چمدانم را بسته بودم.

دیگر نمی‌توانستم آنجا بمانم.

زیر لب گفتم:

+«فردا صبح برمی‌گردم...»

همان لحظه...

در اتاق محکم باز شد.

جونگ‌کوک نفس‌نفس‌زنان وارد شد.

_«دوین!»

نگاهش نکردم.

+«لطفاً برو.»

_«اول حرفم رو بشنو.»

+«دیدم...»

اشک از گوشه‌ی چشمم پایین آمد.

+«همه‌چی رو دیدم.»

جونگ‌کوک چند قدم جلو آمد.

_«نه...»

_«فقط نصفش رو دیدی.»

سرم را تکان دادم.

+«دیگه توضیح نده.»

+«حق داری هر کسی رو انتخاب کنی.»

وقتی خواستم از کنارش رد شوم...

این بار دستم را گرفت.

اما نه محکم...

نه از روی اجبار.

فقط...

نذاشت برم.

با صدایی که تا آن روز از او نشنیده بودم، گفت:

_«من هیچ‌کس رو انتخاب نکردم...»

_«چون از مدت‌ها پیش...»

نفس عمیقی کشید.

نگاهش مستقیم توی چشم‌هام قفل شد.

_«فقط تو رو می‌بینم.»

اشکام بند نمی‌اومد.

+«جونگ‌کوک...»

برای اولین بار...

لبخند کوچکی زد.

_«آره...»

_«دیگه آقای رئیس نیستم.»

_«فقط جونگ‌کوکم.»

قلبم دیوانه‌وار می‌زد.

_«دوین...»

_«من عاشقتم.»

زمان انگار ایستاد.

تمام دعواها...

تمام کل‌کل‌ها...

تمام حسادت‌ها...

جلوی چشمم رد شد.

آروم قدمی به سمتش برداشتم.

+«خیلی دیر گفتی...»

نگران شد.

_«یعنی...»

لبخند زدم.

اشک‌هایم هنوز روی گونه‌هایم بود.

+«چون من خیلی وقته عاشقت شدم، احمق...»

جونگ‌کوک خندید.

آن خنده‌ای که همیشه دوستش داشتم.

این بار...

هیچ‌کس بینمان نبود.

او خیلی آرام صورتم را میان دست‌هایش گرفت.

چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

انگار اجازه می‌خواست.

من هم خیلی آرام...

چشم‌هایم را بستم.

و فاصله‌ی بینمان...

برای اولین بار...

با یک بوسه‌ی کوتاه، آرام و پر از تمام حرف‌های نگفته، از بین رفت...




بله دوستان بلاخره اعتراف کردن😂💃🏻
دیدگاه ها (۴۱)

همخونه اجباری... پارت ۱۵۴«ویو ملیس»صبح...اگر کسی از قیافه‌ی ...

همخونه اجباری.. پارت ۱۵۵«ویو پارک دوین»سه ماه بعد...همه‌چیز....

همخونه اجباری... پارت ۱۵۲«ویو جئون جونگ‌کوک»همین که داهی خود...

همخونه اجباری... پارت ۱۵۱«ویو پارک دوین»شب اول سفر...هتل تقر...

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

همخونه اجباری... پارت 110."ویو جئون جونگ کوک"چند دقیقه به صف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط