پارت
پارت ۲۳
رز وحشی
هیونگ...
هیونگ:چی داره
نگهبان:فرشته
تیز نگاهش کردم
هیونگ:مثل ادم بگو چی داره(داد)
ترسیده گفت
نگهبان:نامزد داره...جئون خودشو برای اون میکشه
هیونگ:چی تو زهنته؟
نگهبان:خیلی چیزا توی زهنمه مثلا نامزدشو بدوزدیم.....
ات...
شب ساعت 00:0۱
{منشی ات رو ★با این نشون میدم}
★:خانم دیر وقته باید برید خونه
ات:تو میتونی بری
★:ممنونم
ات:به همه بگو حتی نگهبانان میتونید برید
★:بله چشم
۷دقیقه بعد...
صدای در اومد
ات:بله؟
-:این پست برای شماست
ات:من چیزی سفارش ندادم
_:اینو یه آقایی بهم داد و گفت که بدم به شما
گزاشت روی میز و رفت..با کنجکاوی به جعبه نگاه کردم درش رو باز کردم یه گویی بود {تو پارت قبلی عکسشو گزاشتم}
برش داشتم یه نامه هم توش بود بازش کردم و شروع به خوندن کردم
<سلام پرنسس من جلوی در شرکت وایستادم و منتظرتم تا بیایی قراره ببرمت رستوران ”هیونگ”>
این کیه ؟ ولش کن حتما رفته بیخیال بلند شدم و رفتم بیرون از دفترم...رسیدم جلوی در وایستادم یه ماشین مشکی بود جلوی در
ات:این...این شوخی نبود!! (زیره لب)
برگشم به اتاقم دوباره به نامه نگاه کردم و با دقت کردم پایینش چیزی نوشته بود
<اگر نیایی خودم میام!>
سریع و توند به شماره اولی زنگ زدم
ته:بله زن داداش؟
ات:یکی نامه تحدید فرستاده و گفته اگر نیایی خودم میام(هول شده)
ته:تو نامه اسم ننوشته؟(جدی)
ات:چرا نوشته(ترسیده)
ته:اسمش چیه؟(جدی)
ات:هیونگ
چیزی نگفت
ات:الو الو تهیونگ الوووو
کوک:ات برو دورین هارو چک کن ما الان میایم اصلان از اونجا در نیا
ات:باشه فقط میشه قط نکنی؟
کوک:نه قط نمی کنم
بدو بدو رفتم و در رو بستم و قفل کردم رفتم نشستم روی سندلی
کوک:رفتی؟
ات:اره
کوک:چندتا ماشینن؟
ات:یک ، دو ، سه تا ماشین
کوک:باشه الان میام
ات:جونگ کوک یکی از ماشین پیاده شد
کوک:اروم باش الان میام
قط کرد
با دقت نگاه میکردم
۵دقیقه بعد
پنج تا ماشین به سرعت اومدن و پیاده شدن و در گیر شدن
[پرش زمانی به عمارت کوک]
ات...
توی اتاق خودم بودم و اصلا خوابم نمی برد تصمیم گرفتم که برم پیش کوک
:
اروم درو باز کردم و رفتم بغلش سرمو گزاشتم روی بازوش و کمی وول خوردم و خوابم برد
کوک...
تازه چشمام گرم شده بود که صدای در اومد چشمام رو نیمه باز کردم دیدم اته اومد بغلم و سرشو گزاشت روی بازوم کمی وول خورد و خوابید دستم رو دور کمرش حلقه کردم و خوابیدم
:
پرش زمانی به ظهر
ات...
چشمام رو باز کردم و دیدم روی زمینم بلند شدم دیدم کوک نیست...از توی حموم صدای اب میاد فکرکنم رفته حموم..همین که اومدم روی تخت بخوابم در حموم بازشد سریع خودم رو پرت کردم روی تخت که سُر خوردم دباره افتادم زمین و اخی کوچیک زیره لب گفتم .. خودم رو زدم خواب
کوک:چرا روی زمینه؟اصلا به من چه بزار پایین باشه
🧠ات:ایشششش برو بمیر اصلا پدسگ
کوک سریع لباس پوشید و رفت بیرون چشمامو باز کردم و زیره لب مغرور گفتم و بلند شدم تخت رو درست کنم
۲۵تا لایک ❤
کامنت یادت نره💭
رز وحشی
هیونگ...
هیونگ:چی داره
نگهبان:فرشته
تیز نگاهش کردم
هیونگ:مثل ادم بگو چی داره(داد)
ترسیده گفت
نگهبان:نامزد داره...جئون خودشو برای اون میکشه
هیونگ:چی تو زهنته؟
نگهبان:خیلی چیزا توی زهنمه مثلا نامزدشو بدوزدیم.....
ات...
شب ساعت 00:0۱
{منشی ات رو ★با این نشون میدم}
★:خانم دیر وقته باید برید خونه
ات:تو میتونی بری
★:ممنونم
ات:به همه بگو حتی نگهبانان میتونید برید
★:بله چشم
۷دقیقه بعد...
صدای در اومد
ات:بله؟
-:این پست برای شماست
ات:من چیزی سفارش ندادم
_:اینو یه آقایی بهم داد و گفت که بدم به شما
گزاشت روی میز و رفت..با کنجکاوی به جعبه نگاه کردم درش رو باز کردم یه گویی بود {تو پارت قبلی عکسشو گزاشتم}
برش داشتم یه نامه هم توش بود بازش کردم و شروع به خوندن کردم
<سلام پرنسس من جلوی در شرکت وایستادم و منتظرتم تا بیایی قراره ببرمت رستوران ”هیونگ”>
این کیه ؟ ولش کن حتما رفته بیخیال بلند شدم و رفتم بیرون از دفترم...رسیدم جلوی در وایستادم یه ماشین مشکی بود جلوی در
ات:این...این شوخی نبود!! (زیره لب)
برگشم به اتاقم دوباره به نامه نگاه کردم و با دقت کردم پایینش چیزی نوشته بود
<اگر نیایی خودم میام!>
سریع و توند به شماره اولی زنگ زدم
ته:بله زن داداش؟
ات:یکی نامه تحدید فرستاده و گفته اگر نیایی خودم میام(هول شده)
ته:تو نامه اسم ننوشته؟(جدی)
ات:چرا نوشته(ترسیده)
ته:اسمش چیه؟(جدی)
ات:هیونگ
چیزی نگفت
ات:الو الو تهیونگ الوووو
کوک:ات برو دورین هارو چک کن ما الان میایم اصلان از اونجا در نیا
ات:باشه فقط میشه قط نکنی؟
کوک:نه قط نمی کنم
بدو بدو رفتم و در رو بستم و قفل کردم رفتم نشستم روی سندلی
کوک:رفتی؟
ات:اره
کوک:چندتا ماشینن؟
ات:یک ، دو ، سه تا ماشین
کوک:باشه الان میام
ات:جونگ کوک یکی از ماشین پیاده شد
کوک:اروم باش الان میام
قط کرد
با دقت نگاه میکردم
۵دقیقه بعد
پنج تا ماشین به سرعت اومدن و پیاده شدن و در گیر شدن
[پرش زمانی به عمارت کوک]
ات...
توی اتاق خودم بودم و اصلا خوابم نمی برد تصمیم گرفتم که برم پیش کوک
:
اروم درو باز کردم و رفتم بغلش سرمو گزاشتم روی بازوش و کمی وول خوردم و خوابم برد
کوک...
تازه چشمام گرم شده بود که صدای در اومد چشمام رو نیمه باز کردم دیدم اته اومد بغلم و سرشو گزاشت روی بازوم کمی وول خورد و خوابید دستم رو دور کمرش حلقه کردم و خوابیدم
:
پرش زمانی به ظهر
ات...
چشمام رو باز کردم و دیدم روی زمینم بلند شدم دیدم کوک نیست...از توی حموم صدای اب میاد فکرکنم رفته حموم..همین که اومدم روی تخت بخوابم در حموم بازشد سریع خودم رو پرت کردم روی تخت که سُر خوردم دباره افتادم زمین و اخی کوچیک زیره لب گفتم .. خودم رو زدم خواب
کوک:چرا روی زمینه؟اصلا به من چه بزار پایین باشه
🧠ات:ایشششش برو بمیر اصلا پدسگ
کوک سریع لباس پوشید و رفت بیرون چشمامو باز کردم و زیره لب مغرور گفتم و بلند شدم تخت رو درست کنم
۲۵تا لایک ❤
کامنت یادت نره💭
- ۱۰۸
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط