{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹: سایه‌هایِ پنهان

پارت ۹: سایه‌هایِ پنهان
اتاقِ شخصیِ یونگی، با تمامِ شکوه و سنگینی‌اش، حالا برایِ ا.ت شبیه به یک زندانِ بسیار لوکس بود. یونگی با آن نگاهِ نافذ و دستورگونه‌اش، اتمام حجت کرده بود که «هیچ‌جا نمی‌ری»، اما ا.ت نه تنها از این وضعیت نترسید، بلکه کنجکاوی‌اش به اوج رسیده بود. او می‌خواست بداند چه کسی را یونگی، با آن همه غرور و قدرت، به عنوان «هکرِ انتخابی» احضار کرده است.

ا.ت با قدم‌هایِ لرزان، اما مصمم، از اتاق خارج شد. او می‌دانست که اگر بادیگاردها او را ببینند، حتماً با برخوردِ شدیدی روبرو می‌شود، اما می‌دانست که در این عمارت، تنها راهِ فهمیدنِ حقیقت، دیدنِ اتفاقات با چشم‌هایِ خود است.

او به آرامی از راهرویِ اصلی فاصله گرفت و به سمتِ بخشِ کارِ یونگی، جایی که اتاق‌هایِ ملاقات خصوصی بود، خزید. سکوتِ سنگینی بر عمارت حکم‌فرما بود؛ سکوتی که تنها با صدایِ دورِ قدم‌هایِ نگهبان‌ها شکسته می‌شد.

وقتی به نزدیکیِ اتاقِ ملاقات رسید، صدایِ برخوردِ چند شیء و صدایِ پایینِ دو نفر را شنید. ا.ت خودش را پشتِ یک ستونِ مرمرِ بزرگ پنهان کرد. از آن فاصله، او می‌توانست از دری که نیمه‌باز بود، داخل را ببیند.یونگی پشتِ میزِ بزرگِ چوبی نشسته بود و با چهره‌ای که حالا از خشم به آرامشی مرگبار تبدیل شده بود، به فردِ مقابلش خیره شده بود. و آن فرد…

ا.ت با دیدنِ چهره‌یِ نفرِ دوم، نفسش در سینه حبس شد. او یک مردِ جوان با نگاهی تیز و لبخندی کج بود؛ کسی که ا.ت از قبل او را در دنیایِ زیرزمینیِ هکرها دیده بود. او رقیبِ قدیمیِ ا.ت در مسابقاتِ بین‌المللیِ امنیتِ سایبری بود.

یونگی با صدایی که مثلِ تیغه‌یِ یخ بود، گفت: «فکر کردی با آمدنت اینجا، من رو متقاعد می‌کنی که امنیتِ سیستم‌هایم رو به تو بسپارم؟»

مردِ جوان، با اعتمادبه‌نفسِ عجیبی، به صندلی تکیه داد و گفت: «من اینجا نیستم که امنیتتون رو تامین کنم، یونگی. من اینجا هستم تا بهتون نشون بدم که چطور اون نفوذگر تونست به اتاقِ ا.ت نزدیک بشه. شما به یه هکر نیاز داشتید، و من تنها کسی هستم که می‌تونم به جایِ کد زدن، ردِ خون و تکنولوژی رو دنبال کنم.»

ا.ت که از پشتِ ستون همه چیز را می‌دید، متوجه شد که موضوع فقط یک نفوذِ ساده نیست. این یک توطئه‌یِ سازمان‌یافته است که هدفش دقیقاً ا.ت بوده تا یونگی را از پا درآورد.ناگهان، یکی از نگهبان‌ها از راهرویِ اصلی، با قدم‌هایِ تند، به سمتِ آن‌ها آمد. ا.ت خواست خودش را عقب بکشد، اما ناگهان پایش به لبه‌یِ سنگریزه‌هایِ کفِ راهرو خورد.

صدایِ ریزِ برخوردِ پا با زمین، در آن سکوتِ سنگین، مثلِ انفجار بود.

یونگی بلافاصله نگاهش را از مردِ مقابل گرفت و به سمتِ ستونِ جایی که ا.ت پنهان شده بود، چرخید. چشم‌هایِ او، دوباره با همان برقِ خطرناکِ همیشگی درخشید.
[پایان پارت ۹]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰: مرزِ ممنوعه (نسخه اصلاح‌شده)یونگی حتی یک لحظه هم تر...

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

رمان بی تی اس

نام: قرارداد نفرتPart:80راهروی زیرزمین تاریک و ساکت بود.فقط ...

آتیشی که از بارون شروع شد part 32ویوی جونگکوکصدای قدم‌ها نزد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط