{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁵⁹

_ کدوم شاهد؟!
من که کسیو اینجا نمیبینم!

+ چرا از پسرت نمیپرسی؟!

تهیونگ با جدیت به سمتمان آمد.
رو به همان مرد کرد و گفت...

_ من شاهدم!
دیشب منو تهدید کرد که یا با اون خانم ازدواج میکنم...
یا آقای جئون رو میکشه!

_ خب...پس حرفی باقی نمیمونه!
آقای کیم شما بازداشتین!

" چندی بعد "

در حالی که دستانش بسته بود و در ماشین پلیس نشسته بود گفت...

_ هنوز همچی تموم نشده تهیونگ!
برمیگردم و زندگیتو سیاه میکنم!

_ حبس خوش بگذره پدر!

شیشه‌ی ماشین بالا رفت و از عمارت دور شد.
تهیونگ به سمتم اومد و گفت...

_ چطوری میتونم ازت تشکر کنم؟!

+ تشکر لازم نیست تهیونگا!
همین که الان اینجا جلوم وایسادی هدیه‌ی بزرگیه!

دیگر چیزی نگفت.
لبخند پهنی زد و بغلم ‌کرد.
متقابلا بغلش کردم.
باورم نمیشد که الان در آرامش کامل به سر میبرم.
بوسه‌ای آرام کنار گوشش زدم و جدا شدم.
در سکوت محو یکدیگر بهم نگاه میکردیم.
سکوتی که با هل داده شدنم شکسته شد.
لازم است بگویم او که بود؟!
مگر کسی هم جز لایلای خانه خراب کن وجود دارد؟!

+ چه غلطی میکنی؟!

_ به چه حقی شوهرمو میبوسی؟!

تهیونگ ادامه داد...

_ من شوهر تو نیستم!

_ معلومه که هستی!

برگه‌ای از جیبش در آورد و جلوی صورت تهیونگ گرفت.

_ پدرت قراردادشو امضاء کرده!

تهیونگ برگه را از دستش گرفت و به چند خرده کاغذ تبدیل کرد.

_ کدوم قرارداد؟!

_ معلوم هست چیکار میکنی؟!
ما قانونا زن و شوهریم!

_ آره هستیم!
اما روی کاغذ...و این کاغذ دیگه سالم نیست!
در ضمن بار آخرتم باشه به جونگکوک دست میزنی!

_ مثلا اون چیکارته؟!

_ دوست پسرم! "لیلیلیلیلیلی مبارکه"

لازم است بگویم یا خودتان میتوانید تصور کنید که چقدر خجالت کشیده‌ام؟!
گونه هایم سرخ و سفید شد و ناخودآگاه لبخندی زدم.
لایلا که معلوم بود چقدر تعجب کرده است دیگر چیزی نگفت.

_ حرف دیگه‌ای هست؟!

تنها قبل از اینکه برود گفت...

_ شماها دیوونه‌این!

و راهش را کشید و رفت.
شاید لایلا برای تمسخر " دیوانه " خطابم کرده باشد...
اما نمیداند که در واقع همینطور است.
من دیوانه ام.
دیوانه‌ی این مرد.
مردی که مرا دوست پسر خود مینامد و نمیگذارد احساس نا امنی کنم‌.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁸وای خدای من.از جذا...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁷" درمانگاه سئول "{...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²². 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. سکوتی کوتاه از ...

پارت ⁴Magic knowledge at Nexus Academy #Magic_knowledge_at_N...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط