{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با عجله از پلهها پایین آمد هر قدمش محکمتر از قبل به چوبها میخورد ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨



با عجله از پله‌ها پایین آمد. هر قدمش محکم‌تر از قبل به چوب‌ها می‌خورد؛ انگار صدای قلبش از ضربه‌ها جلو زده بود و دیوانه‌وار به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. وقتی به هال رسید، یک لحظه مکث کرد.

مادرش پشت میز غذاخوری نشسته بود. فنجان قهوه میان انگشتانش گرم بود و نگاهش به صفحه‌ی گوشی قفل شده. با شنیدن قدم‌ها، گوشی را آرام کنار گذاشت و سرش را بالا آورد.

لوسیا لبخندی لرزان روی لب آورد. نگاهش را از مادر دزدید و با قدم‌هایی مردد به سمت صندلی رفت و نشست. مادرش تمام مدت نگاهش می‌کرد، انگار منتظر بود چیزی بگوید اما…

ورود جونگکوک رشته‌ی فکرش را برید.

مادر لوسیا بی‌اختیار چند لحظه به او خیره ماند. تیشرت همسرش روی اندام جونگکوک، عجیـب زیاد به او می‌آمد. لبخند محوی زد و با اشاره‌ی دست، دعوتش کرد بنشیند.

جونگکوک احترام‌آمیز لبخندی کوچک زد، لبخندی که شاید هیچ‌وقت حتی برای پدرش نزده بود، اما حالا… برای مادر لوسیا ظاهر شد.

نزدیک شد و با فاصله‌ای حساب‌شده کنار لوسیا نشست.

زن رو به آن‌ها دست دراز کرد و گفت:

_غذاتون سرد میشه، عجله کنید.

بوی غذای خانگی بینی جونگکوک را قلقلک داد؛ ترکیبی از ادویه‌های ساده، اما به شکلی وسوسه‌انگیز. مادرش هرگز برایش غذای خانگی نپخته بود. همیشه طعم‌های گران‌قیمت، همیشه گوشت. اما الان… چیزی متفاوت روی زبانش می‌نشست.
چنگال را برداشت. لقمه‌ی اول را که خورد، چشمانش بی‌صدا روشن شد.
خوشمز‌ه‌ست...!

لوسیا هنوز باورش نمی‌شد که در چنین صحنه‌ای نشسته. نگاهش لحظه‌ای از جونگکوک جدا نمی‌شد. آنقدر خیره شده بود که صدای مادرش را نشنید.

_لوسیا؟

سریع پلک زد و نگاهش را برید:

_ب..بله؟

مادرش به بشقاب اشاره کرد:

_غذات رو بخور. از دهن افتاد دختر.

لوسیا: ها… باشه، ببخشید.

چند دقیقه گذشت. سکوت، سنگین و کش‌دار. تنها صدای قاشق و چنگال بود که فضا را پر می‌کرد. جونگکوک زودتر از بقیه تمام کرد و آرام به صندلی تکیه داد؛ و زیرچشمی حرکات لوسیا را دنبال میکرد.

ناگهان مادر لوسیا گفت:

_می‌خواستم یه چیزی بگم.

هر دو تقریباً هم‌زمان سر بلند کردند. نگاهشان بهش گره خورد… و هوا یک‌باره سنگین‌تر شد.

ادامه دارد..
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۱۲)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با کنجکاوی و اضطرابی پن...

فالو شه♡@jk.j.k

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨فضا ناگهان عجیب تر شد، باد آه...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا از تعجب خشکش زد، نگاهی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط