لحظهای کوتاه سکوت رویشان پهن شد
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁷.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚.
لحظهای کوتاه، سکوت رویشان پهن شد.
لوسیا با تعجب چند باری پشت سر هم پلک زد و گفت:
_ چ..چی؟...هیچی، من هیچی ندیدم!
پسر با دقت نگاهش کرد، چهرهاش خونسرد بود، و نگاهش بسیار نافذ.
جوری که انگار هر رازی را کنکاش میکرد.
یک دستش رو آروم بلند کرد، و کناره سرِ دختر، کف دستش را به دیوار تکیه داد.
صورتش رو نزدیک تر آورد و گفت:
_ بچه جون میدونستی نمیتونی خوب دروغ بگی؟
لوسیا نگاهی عمیق تر بهش انداخت. از این شدتِ نزدیکی خوشش نیومد، ولی عجیب سرِ جاش میخ شده بود.
چشماش، اون چشمایِ تلخش و سردش، که قهوه را انعکاس میکرد، پلک های قشنگ و صافش، خیلی زیبا بود!
اما سرش رو رو تند تکون داد، که به خودش اومد و سمت مخالف چرخید، و خواست از اون یکی طرف از حصارش در بیاد.
اما ناگهان، خیلی سریع، جونگکوک اون یکی دستش رو هم کناره سرش به دیوار تکیه داد.
و بیشتر بهش نزدیک تر شد، لوسیا متعجب بهش خیره موند.
بعد با اخم گفت:
_ بزار برم!
اما جونگکوک بی هیچ حرفی بهش نگاه میکرد، مردمک هایش جزء به جزء چهرهاش رو دنبال میکرد، انگار دنبال واکنشِ خاصی بود.
نگاهش روی لب های دختر لیز خورد، و ایستاد.
خیره به لب هایش، اروم زمزمه کرد:
_ از روبرو ازم متنفری، اما پشت سرم به بدنم چشم داری؟....منحرفی یا چی؟
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره خوشگلام
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚.
لحظهای کوتاه، سکوت رویشان پهن شد.
لوسیا با تعجب چند باری پشت سر هم پلک زد و گفت:
_ چ..چی؟...هیچی، من هیچی ندیدم!
پسر با دقت نگاهش کرد، چهرهاش خونسرد بود، و نگاهش بسیار نافذ.
جوری که انگار هر رازی را کنکاش میکرد.
یک دستش رو آروم بلند کرد، و کناره سرِ دختر، کف دستش را به دیوار تکیه داد.
صورتش رو نزدیک تر آورد و گفت:
_ بچه جون میدونستی نمیتونی خوب دروغ بگی؟
لوسیا نگاهی عمیق تر بهش انداخت. از این شدتِ نزدیکی خوشش نیومد، ولی عجیب سرِ جاش میخ شده بود.
چشماش، اون چشمایِ تلخش و سردش، که قهوه را انعکاس میکرد، پلک های قشنگ و صافش، خیلی زیبا بود!
اما سرش رو رو تند تکون داد، که به خودش اومد و سمت مخالف چرخید، و خواست از اون یکی طرف از حصارش در بیاد.
اما ناگهان، خیلی سریع، جونگکوک اون یکی دستش رو هم کناره سرش به دیوار تکیه داد.
و بیشتر بهش نزدیک تر شد، لوسیا متعجب بهش خیره موند.
بعد با اخم گفت:
_ بزار برم!
اما جونگکوک بی هیچ حرفی بهش نگاه میکرد، مردمک هایش جزء به جزء چهرهاش رو دنبال میکرد، انگار دنبال واکنشِ خاصی بود.
نگاهش روی لب های دختر لیز خورد، و ایستاد.
خیره به لب هایش، اروم زمزمه کرد:
_ از روبرو ازم متنفری، اما پشت سرم به بدنم چشم داری؟....منحرفی یا چی؟
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره خوشگلام
- ۱.۹k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط