لوسیا با کنجکاوی و اضطرابی پنهان به مادرش خیره بود نگاهش روی لبهای او ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁰.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا با کنجکاوی و اضطرابی پنهان به مادرش خیره بود؛ نگاهش روی لبهای او ثابت مانده، منتظر اولین کلمه.
مادر نفس عمیقی کشید. انگار میان جملهای که هنوز نگفته بود گیر کرده باشد. نگاهش بین جونگکوک و لوسیا رفتوآمد کرد، بعد صاف نشست و با صدایی که تلاش میکرد محکم باشد گفت:
— میخوام برم سرِ اصل مطلب.
چشمهایش روی جونگکوک ثابت ماند. نگاهش نه خشمگین بود، نه مهربان، فقط جدی.
لب هایش را از هم باز کرد و گفت:
— تو دخترم رو دوست داری؟
سکوت، مثل موجی سنگین، از سقف سقوط کرد و روی میز پهن شد.
لوسیا لحظهای کاملاً خشک شد؛ حتی نفس کشیدن را فراموش کرد.
اما جونگکوک…
ساکت ماند.
انگار زمان برایش کش آمده بود. ذهنش میان دو حقیقت گیر کرده بود.
چی بگه؟
بگه همهچیز بخشی از نقشهاش بوده؟
یا اعتراف کنه به چیزی که حتی خودش هم هنوز کامل باورش نکرده؟
از کی شروع شد؟
از کجا؟
چطور؟
ولی فقط میدانست هر بار که به لوسیا نزدیکتر میشد، قلبش بیاجازه تندتر میکوبید.
نمیخواست قبول کند. خودش طراح بازی بود. قرار نبود ببازد.
اما حالا… نهتنها نقشهاش فرو ریخته بود، بلکه عاشق کسی شده بود که نباید میشد.
اخمی ناآگاهانه میان ابروهایش نشست.
لوسیا با گیجی نگاهش میکرد؛ چشمهایی که پر از سؤال بود.
مادر دوباره پرسید، این بار جدیتر:
— نمیخوای جوابم رو بدی؟
جونگکوک پلک زد، از افکارش بیرون آمد. نگاهش را مستقیم در چشمهای زن دوخت. نفس عمیقی کشید؛ انگار داشت خودش را از لبهی پرتگاه هل میداد.
صدایش وقتی بیرون آمد، خشک اما قاطع بود:
— آره… دوستش دارم.
و دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
هوای سالن یخ زد.
چشمهای لوسیا گرد شد. دستش لرزید و چنگال از میان انگشتانش رها شد.
صدایِ افتادنِ فلز روی پارکت، تیز و بلند، سکوت را درید.
ادامه دارد..
لایک و کامنت هارو بالا ببرین بعدی فردا بزارم
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا با کنجکاوی و اضطرابی پنهان به مادرش خیره بود؛ نگاهش روی لبهای او ثابت مانده، منتظر اولین کلمه.
مادر نفس عمیقی کشید. انگار میان جملهای که هنوز نگفته بود گیر کرده باشد. نگاهش بین جونگکوک و لوسیا رفتوآمد کرد، بعد صاف نشست و با صدایی که تلاش میکرد محکم باشد گفت:
— میخوام برم سرِ اصل مطلب.
چشمهایش روی جونگکوک ثابت ماند. نگاهش نه خشمگین بود، نه مهربان، فقط جدی.
لب هایش را از هم باز کرد و گفت:
— تو دخترم رو دوست داری؟
سکوت، مثل موجی سنگین، از سقف سقوط کرد و روی میز پهن شد.
لوسیا لحظهای کاملاً خشک شد؛ حتی نفس کشیدن را فراموش کرد.
اما جونگکوک…
ساکت ماند.
انگار زمان برایش کش آمده بود. ذهنش میان دو حقیقت گیر کرده بود.
چی بگه؟
بگه همهچیز بخشی از نقشهاش بوده؟
یا اعتراف کنه به چیزی که حتی خودش هم هنوز کامل باورش نکرده؟
از کی شروع شد؟
از کجا؟
چطور؟
ولی فقط میدانست هر بار که به لوسیا نزدیکتر میشد، قلبش بیاجازه تندتر میکوبید.
نمیخواست قبول کند. خودش طراح بازی بود. قرار نبود ببازد.
اما حالا… نهتنها نقشهاش فرو ریخته بود، بلکه عاشق کسی شده بود که نباید میشد.
اخمی ناآگاهانه میان ابروهایش نشست.
لوسیا با گیجی نگاهش میکرد؛ چشمهایی که پر از سؤال بود.
مادر دوباره پرسید، این بار جدیتر:
— نمیخوای جوابم رو بدی؟
جونگکوک پلک زد، از افکارش بیرون آمد. نگاهش را مستقیم در چشمهای زن دوخت. نفس عمیقی کشید؛ انگار داشت خودش را از لبهی پرتگاه هل میداد.
صدایش وقتی بیرون آمد، خشک اما قاطع بود:
— آره… دوستش دارم.
و دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
هوای سالن یخ زد.
چشمهای لوسیا گرد شد. دستش لرزید و چنگال از میان انگشتانش رها شد.
صدایِ افتادنِ فلز روی پارکت، تیز و بلند، سکوت را درید.
ادامه دارد..
لایک و کامنت هارو بالا ببرین بعدی فردا بزارم
- ۴.۰k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط