زیر سایه جـعون
زیر سایه جـعون
---
پارت6
با اینکه مهمونی هنوز ادامه داشت، من دیگه صدای موزیک رو نمیشنیدم. فقط صدای حرفهای اون دو نفر توی سرم تکرار میشد:
"فکر میکنه فقط برای بدهی باباش اینجاست... وقتی بفهمه..."
برگشتم. تو همون راهروی تاریک، Jungkook وایساده بود. نگاهش با همیشه فرق داشت. نه سرد بود، نه بیروح…
بلکه پر از شک.
آروم به سمتم اومد. یه قدم، دو قدم. قلبم داشت از سینهم میزد بیرون.
ـ چی شنیدی؟
زیر لب گفتم:
ـ هیچی. فقط گم شده بودم...
ـ دروغ نگو.
اون صدا… یه هشدار نبود. یه هشدار شخصی بود. انگار برای اولین بار واقعا نگران چیزی بود.
چند لحظه توی سکوت نگاهمون تو هم قفل شد. انگار هیچکدوم نمیخواستیم حقیقت رو بگیم، اما هر دو میدونستیم بازی تموم شده.
ـ منو آوردی اینجا فقط به خاطر بدهی پدرم؟ یا چیز دیگهای هم هست که نمیگی؟
چهرهش لحظهای تغییر کرد. یه اخم کوچیک افتاد گوشه ابروش. لبهاش فشرده شدن.
اما بهجای جواب دادن، دستم رو گرفت و کشید به سمت خروجی.
ـ داریم برمیگردیم.
ـ چرا؟
ـ چون بیش از حد برای امشب بدونی، ممکنه نتونی دوام بیاری.
توی ماشین سکوت کرده بود. راننده نبود. خودش پشت فرمون بود.
جاده خالی. شب. بارون نرم نرم شروع شد.
ـ بهت قول دادم پدرتو سالم نگه دارم.
نگاهش نکردم، فقط گفتم:
ـ و در عوضش چی گرفتی؟ یه برده؟ یه زن تقلبی برای نمایش؟
ـ نه.
آروم گفت. اونقدر آروم که قلبم لرزید.
ـ تو رو گرفتم.
ـ چرا؟
چند ثانی
---
پارت6
با اینکه مهمونی هنوز ادامه داشت، من دیگه صدای موزیک رو نمیشنیدم. فقط صدای حرفهای اون دو نفر توی سرم تکرار میشد:
"فکر میکنه فقط برای بدهی باباش اینجاست... وقتی بفهمه..."
برگشتم. تو همون راهروی تاریک، Jungkook وایساده بود. نگاهش با همیشه فرق داشت. نه سرد بود، نه بیروح…
بلکه پر از شک.
آروم به سمتم اومد. یه قدم، دو قدم. قلبم داشت از سینهم میزد بیرون.
ـ چی شنیدی؟
زیر لب گفتم:
ـ هیچی. فقط گم شده بودم...
ـ دروغ نگو.
اون صدا… یه هشدار نبود. یه هشدار شخصی بود. انگار برای اولین بار واقعا نگران چیزی بود.
چند لحظه توی سکوت نگاهمون تو هم قفل شد. انگار هیچکدوم نمیخواستیم حقیقت رو بگیم، اما هر دو میدونستیم بازی تموم شده.
ـ منو آوردی اینجا فقط به خاطر بدهی پدرم؟ یا چیز دیگهای هم هست که نمیگی؟
چهرهش لحظهای تغییر کرد. یه اخم کوچیک افتاد گوشه ابروش. لبهاش فشرده شدن.
اما بهجای جواب دادن، دستم رو گرفت و کشید به سمت خروجی.
ـ داریم برمیگردیم.
ـ چرا؟
ـ چون بیش از حد برای امشب بدونی، ممکنه نتونی دوام بیاری.
توی ماشین سکوت کرده بود. راننده نبود. خودش پشت فرمون بود.
جاده خالی. شب. بارون نرم نرم شروع شد.
ـ بهت قول دادم پدرتو سالم نگه دارم.
نگاهش نکردم، فقط گفتم:
ـ و در عوضش چی گرفتی؟ یه برده؟ یه زن تقلبی برای نمایش؟
ـ نه.
آروم گفت. اونقدر آروم که قلبم لرزید.
ـ تو رو گرفتم.
ـ چرا؟
چند ثانی
- ۵.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط