{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوستی دانشگاهی داشتم و هنوز هم دارم که اهل همین شهر شماست

دوستی دانشگاهی داشتم و هنوز هم دارم که اهل همین شهر شماست : مهاباد..به قدری تعریف کرده بود از لطافت وزیبایی شهرتان که مشتاق دیدنش شده بودم..مهمانم کرد وبا او آمدم شهرتان: مهاباد...روز اول خستگی راه را در خانه پدری اش در کردیم ..چه خانواده نازنینی داشت..چشم پاکی پدر ودو برادرش خستگی نگذاشت در تنم...ولی بیقراری میکردم که از نزدیک ببینم همه آن زیبایی مهاباد راکه قبلا وصفش را شنیده بودم..فردایش و تا هشت روز بعد من مهابادتان را دیدم...اما شهرتان عجب شهریست..نه در میدان آرد آردی دیدم...نه درمیدان ئاسنگه ران ئاسنگه ری و نه در میدان منگوران منگوری..اصلا درهیچکدام شان میدانی ندیدم..اما تادلتان بخواهد شوخ چشمانی دیدم که زیبایی ودلربایی شان تنه میزد به زیبایی ودلربایی خدا..شهرعجیبی دارید..نه در میدان حیوانات حیوانی بود نه در کانی صوفی رشید چشمه ای..اما تا دلتان بخواهد در وفایی وفا دیدم و در چهارراه آزادی ، آزادی..دربوداق سولتان تان چه سلطان مهربانی دیدم..اولین بار بود که میدیدم یک سلطان مرقدش بشود زیارت گاه.. راستی چهره پسران شهرتان چه زیبا و نجیب و شریف بود..؟باغ مکاییل را بوئیدم..داشامجید تان را پیمودم..درفرهنگیان فرهنگ دیدم ودرجای جای شهرتان بزرگی وبزرگواری..راستی چه نام هایی نازی داشتند کودکان شهرتان : شنه..کاروان..دلرفین..روژین..روژان ..سروه ..هه تاو..وهیچکدام ازکودکان تان راغلام ونوکر کسی نکرده بودید،غلامرضا ،غلامعلی...شهرتان بی نهایت زیبابود ودلکش..روز سوم مادرم زنگ زد تا حالم را بپرسد...گفتم مادرخوب خوبم..واز ته دلم گفتم مادر کاش من در این شهربه دنیا می آمدم..پرسید چرادخترم..؟ گفتم اصلا یک حال خاصی دارد این شهر..انگارخدا دست دردست نگارش عاشقانه دارد قدم میزند در خیابان هایش ،از بس آرامش دارد این شهر...سهولان راهم دیدم..خره هنجیران..فقره قا وخیلی جاهایش را..رفتیم سر مزار استاد هیمن..استاد هه ژار...حتی دوستم من را برد جایی که مزار سه نفرکنارهم بود..دوستم گفت اینجا محترم ترین و در عین حال مهجورترین مزارهای مهاباداست....من آمده بودم سه چهارروز بمانم که ده روز طول کشید..رفتیم کنار مزار محمدماملی وصدای او را دوستم از گوشی اش برایم پخش کرد..چه نرمی خاصی داشت صدایش...حتی من رابرد به دیدار یکی ازخواننده های بزرگ شهرتان: کاک عزیزشاهرخ ..خیلی آدم متواضع و مهربانی بود .روز ششم دوستم ومادرمهربانش لباسی کردی به من کادو دادند که لطافت ابریشم هیچ بود پیش اش..رفتیم عروسی...چه باشکوه و با نجابت..هیچوقت این همه دلپاکی و شریفی این همه زن ومرد راکنار هم و یک جا ندیده بودم..هرچند ناشیانه اما رقصیدم در ره شبه له ک تان..دستانم در دستان پسران و مردان رقص لمس شد اما بی هیچ لمسی ناپاکانه...پرده ای نبود بین آن همه زن ومرد و دختر و پسر..عاشقانگی بود اما بی حیایی نبود..شادی ترانه های تان ناز بود...از دوستم پرسیدم راستی مهاباد چه معنایی دارد..؟گفت معنای لغوی اش می شود مه آباد..مه مخفف مهتر..بزرگ..یعنی جایی که بزرگان آبادش کرده اند..وگفت اما مهابادهزار هزار معنا در دل خود دارد..گفتم خودم دیدم...حالا مهابادیان ناز و نازنین ، اگر بخواهم از زیبایی و نرمی ولطافت مهابادتان بنویسم صدها صفحه میشود..ولی خوش بحال تان که که ماه آبادی دارید در دل آسمان..خوش به حال تان که خدا برای استراحت اکثر اوقات می آید شهرتان...مهاباد ییلاق زیبای خداست.
دیدگاه ها (۵۳)

part ۷

کپشن

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

منتظر بودم باردار بشم، چند وقتی بود رژیم پسر زایی گرفته بودم...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وسوم: روزی که زنده بودیم---صبح.چشمانم...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط