{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~Echoes of a Quiet Love~⛅✨

~Echoes of a Quiet Love~⛅✨

«تکپارتی جیمین و ات»
«موضوع: نقاشی که باعث شد عشق ما پر رنگ تر بشه...»
.....................................

از صبح یه آرامش عجیب تو خونه پخش بود. اون‌جور آرامشی که معلوم نیست از هوا میاد… یا از وجود یه نفر. من روی مبل لم داده بودم و دفترمو رو پام گذاشته بودم. جیمین اون‌طرف اتاق، پشت میز، خم شده بود روی لپ‌تاپش. موهاش یه‌کم ریخته بود جلو صورتش و هر چند ثانیه یه‌بار با انگشت می‌زدش کنار. همین حرکتش… دقیقاً همین… باعث شد مداد از دستم نیفته.

یه‌جوری نگاهش می‌کردم که انگار اولین باره می‌بینمش. نور صبح افتاده بود رو گونش و خط فکش رو واضح‌تر کرده بود. یه‌جور جذابیت آرومی داشت که آدمو بدون اینکه بخواد، می‌کشید سمت خودش.
و خب… منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.

مداد رو گذاشتم رو صفحه‌ی سفید. آروم شروع کردم.
اول قوس صورت… بعد اون چشم‌هایی که حتی وقتی خشک به صفحه نگاه می‌کنن، تهشون یه گرمایی هست که همه‌چیزو نرم می‌کنه. هرچی جلوتر می‌رفتم، تپش قلبم بیشتر می‌شد. انگار داشتم کار خلاف می‌کردم.

اون‌طرف، صدای لپ‌تاپ، صدای تک‌تک تایپ‌ها، و گه‌گاهی صدای نفس عمیق جیمین، همه با هم قاطی شده بود و یه آهنگ عجیبی درست کرده بود.
ولی یه‌جایی ایستاد. نه تایپ کرد، نه تکون خورد. فقط مکث.

من حتی سرم رو بلند نکردم. اما اون سکوت لعنتی باعث شد دستم بلرزه.

چند ثانیه بعد، با صدایی خیلی آروم گفت:
«ات؟ چرا انقدر ساکتی؟»

گفتم: «چیزی نیست… فقط دارم می‌نویسم.»

گفت: «تو وقتی "چیزی نیست" می‌گی که دقیقاً یه چیزی هست.»

حس کردم لبخند زده بدون اینکه ببینمش.
و خب… حق داشت.

داشتم آخرین خط لبشو سایه می‌زدم که صدای کشیده شدن صندلی اومد.
قلبم؟ ریخت. واقعاً ریخت.

قدم‌هاش آروم بود. نه سریع، نه سنگین. همون‌جوری که همیشه وقتی کنجکاوه راه می‌ره.
رسید کنارم، ولی هنوز نگاه نکرده بود داخل دفتر.

خم شد، دستشو گذاشت روی پشتی مبل، صورتش نزدیکم شد. اونقدری نزدیک که بوی عطرش قاطی نفس‌هام شد.
گفت: «می‌ذارم سه ثانیه فکر کنی چی داری قایم می‌کنی.»

گفتم: «هیچی نیست.»

گفت: «سه…»

گفتم: «جیمین—»

«دو…»

«به‌خدا فقط—»

«یک.»

و قبل از اینکه حرف بزنم، دفتر رو با انگشت گرفت و چرخوند جلوی خودش. چند ثانیه طول کشید تا مغزم کار کنه.
من سعی کردم دستمو بکشم، ولی اون بدون اینکه اجازه بده، صفحه رو نگه داشت.

سکوت.

سکوتی که انگار همه‌ی هوا رو مکیده بود.

بعد دیدم گوشه‌ی لبش آروم بالا رفت.
با صدای نرم، اما پر از چیزی که نتونستم بخونمش گفت:
«این… منم؟»

فقط تونستم سر تکون بدم.

چشم‌هاشو ریز کرد، یه‌جوری که معلوم بود واقعا داره نگاه می‌کنه. نه تصویر رو… حس پشت تصویر رو. بعد انگشتش رو گذاشت روی سایه‌ی لبخندی که کشیده بودم و خیلی آروم گفت:
«تو اینجوری منو می‌بینی؟»

گفتم: «آره… همیشه همین‌جوری.»

چیزی نگفت. فقط یه نفس آروم کشید. از اون نفس‌هایی که وقتی کسی یه چیزی لمس‌ت می‌کنه، ازت در میاد.
نشست کنارم، این‌بار به‌قدری نزدیک که زانوش خورد به پای من. دفتر رو بست، گذاشت روی میز، بعد دستمو گرفت. دستش گرم بود… ولی لرز داشت.

همین لرزشش قلبمو تکون داد.

گفت: «ات؟ می‌دونی نقاشی‌ت چی کار کرد؟»

«چی؟»

نگاه کرد تو چشم‌هام.
آروم. دقیق. عاشقانه.

«کاری کرد بفهمم… تو همیشه داری منو می‌بینی. نه فقط ظاهرم رو، نه فقط وقتی می‌خندم… همه‌ی منو.»

بعد پیشونیش رو چسبوند به پیشونی‌م.
چشم‌هاشو بست. صداش خیلی نرم شد:

«هیچکس تا حالا اینجوری نگام نکرده.»

منم آروم گفتم: «چون هیچکس جای من نیست.»

لبخند زد. لبخندش نزدیک بود، گرم بود، و تکون کوچیک دماغش خورد بهم.
گفت: «می‌شه… همیشه اینجوری نگام کنی؟ حتی وقتی پیر شدم؟ حتی وقتی موهام سفید شد؟»

گفتم: «تو هر حالتی باشی… من باز هم همین‌شکلی می‌بینمت.»

و نم‌نم، بدون هیچ عجله‌ای، دستشو آورد پشت گردنم و پیشونی‌هامون رو بیشتر چسبوند.
انگار یه لحظه دنیا کوچیک شد و فقط ما دو نفر بودیم.

تا اینکه با صدایی کمی خجالتی اما شیرین گفت:
«ات؟ اگه دوباره هم خواستی بکشی‌م… لطفاً اول بگو که حداقل یه ژست بهتر بگیرم.»

من خندیدم. اونم خندید و اروم یه بوسه ی کوچیک روی ل*بام کاشت.
ولی بین اون خنده‌ها… یه عشق آرومی بود که فقط مخصوص ما دوتاست.
دیدگاه ها (۴)

فیلم منتشر شده از کامبک بی‌تی‌اس خوووداااااااااااا #کامبک_۲۰...

تکپارتی ✨🤍دروغ من 💕🦋چراغ‌های آپارتمان زودتر از همیشه روشن بو...

{ سناریو 💕✨ } موضوع : کلاسی که قرار بود نرمال باشه اما نبود!...

" عدالت "پارت سوم 🦋ویو یونگی و دایون _ دایونا_ جانم؟ _ میشه ...

ات روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود؛ خسته، بی‌جون، ولی با یه...

ات: art 18مستر کیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط