تکپارتی
تکپارتی ✨🤍
دروغ من 💕🦋
چراغهای آپارتمان زودتر از همیشه روشن بودن. سئول بیرون نفس میکشید؛ خیابون خیس از بارون عصرگاهی، صدای دور قطار، و نئونهایی که انگار به خواب ابدی رفته بودن.
اما ما تصمیم گرفته بودیم امشب بیدار بمونیم؛ نه برای آینده، بلکه برای حقیقت.
قرار گذاشته بودیم آخرین بار دروغ نگیم.
نه برای نجات رابطه، نه برای ویرانکردنش. فقط برای اینکه بفهمیم چه چیزی واقعاً بین ما مونده.
اون کنار پنجره وایستاده بود، لیوان چاییش داشت توی دستش سرد میشد. آروم گفت:
«میدونی چرا اینجا رو دوست دارم؟ چون آدمها توی این شهر میتونن گم بشن، حتی وقتی کنار هم زندگی میکنن.»
نشستم روی زمین، تکیه داده به مبل. گفتم:
«و ما؟ گم شدیم؟ یا فقط وانمود کردیم راه رو بلدیم؟»
لبخند نزد. این اولین نشونه بود که امشب فرق داره.
با تردید گفت: «من اولین دروغم رو همون سال اول بهت گفتم.»
به سختی گفتم: «منم.»
سکوت مثل بخار توی فضا پخش شد.
اون مکث کرد و ادامه داد:
«گفتم با گذشتهام کنار اومدم. دروغ بود. بعضی خاطرهها رو فقط رها میکنیم، نه دفن.»
نگاهش کردم. برای اولین بار نه بهعنوان کسی که دوستش دارم، بلکه بهعنوان کسی که تو حقیقت داره.
گفتم: «منم گفتم از تنهایی نمیترسم. ولی هر شب که دیر میاومدی، ترسم از افکار خودم بیشتر میشد تا از نبودنت.»
باد پرده رو تکون داد. صدای رد شدن ماشین هایی که توی خیابون بود، توی شهر گم شد. نشست روبهروم. فاصلهمون کمتر از همیشه بود، اما حس میکردم کیلومترها بینمون فاصله افتاده.
به آرومی گفت: «میدونی کِی فهمیدم ممکنه از هم جدا شیم؟ وقتی دیگه دعوا نکردیم. وقتی ترجیح دادیم سکوت کنیم چون خسته بودیم.»
با شرمندگی سرم رو پایین انداختم و گفتم: «من فکر میکردم سکوت یعنی بلوغ.»
لبخند تلخی زد: «نه. نجنگیدن برای رابطه یعنی تسلیم.»
اعترافها یکییکی میاومدن، نه با فریاد، نه با اشک. با صدایی آروم، مثل بارون ریزی که میدونی تمام شب میباره.
اون گفت که از رؤیاهاش دورتر شده.
من گفتم که از خودم دور افتادم.
اون گفت که گاهی آرزو میکرد تنها زندگی کنه.
من گفتم که هنوز وقتی اسمش رو میشنوم، قلبم بیاجازه واکنش نشان میده.
عشق، اون شب، شبیه فیلمهای کرهای نبود.
نه موسیقی اوج داشت، نه اعترافی بود زیر بارون.
عشق، شبیه نشستن دوتا آدم خسته بود که بالاخره تصمیم گرفته بودن خودشان باشن، حتی اگر این خود واقعی، پایان خوشی نداشت.
نیمهشب، اون گفت:
«اگه از هم جدا شیم، هنوز میتونم بگم دوستت دارم؟»
جواب دادم:
«اگه اینو نگیم، یعنی هنوز داریم دروغ میگیم.»
صبح که شد، سئول همون شهر بود. مردم سر کار میرفتن، قطارها میاومدن، زندگی ادامه داشت.
اما ما چیزی رو پشت سر گذاشته بودیم که دیگه نمیشد نادیدهاش گرفت:
حقیقتی که هم درد داشت، هم آرامش.
و همون شب فهمیدم بعضی عشقها برای موندن نمیان؛
برای صداقت با خودت میان.
[♡ امیدوارم خوشتون بیاد ] ♡
دروغ من 💕🦋
چراغهای آپارتمان زودتر از همیشه روشن بودن. سئول بیرون نفس میکشید؛ خیابون خیس از بارون عصرگاهی، صدای دور قطار، و نئونهایی که انگار به خواب ابدی رفته بودن.
اما ما تصمیم گرفته بودیم امشب بیدار بمونیم؛ نه برای آینده، بلکه برای حقیقت.
قرار گذاشته بودیم آخرین بار دروغ نگیم.
نه برای نجات رابطه، نه برای ویرانکردنش. فقط برای اینکه بفهمیم چه چیزی واقعاً بین ما مونده.
اون کنار پنجره وایستاده بود، لیوان چاییش داشت توی دستش سرد میشد. آروم گفت:
«میدونی چرا اینجا رو دوست دارم؟ چون آدمها توی این شهر میتونن گم بشن، حتی وقتی کنار هم زندگی میکنن.»
نشستم روی زمین، تکیه داده به مبل. گفتم:
«و ما؟ گم شدیم؟ یا فقط وانمود کردیم راه رو بلدیم؟»
لبخند نزد. این اولین نشونه بود که امشب فرق داره.
با تردید گفت: «من اولین دروغم رو همون سال اول بهت گفتم.»
به سختی گفتم: «منم.»
سکوت مثل بخار توی فضا پخش شد.
اون مکث کرد و ادامه داد:
«گفتم با گذشتهام کنار اومدم. دروغ بود. بعضی خاطرهها رو فقط رها میکنیم، نه دفن.»
نگاهش کردم. برای اولین بار نه بهعنوان کسی که دوستش دارم، بلکه بهعنوان کسی که تو حقیقت داره.
گفتم: «منم گفتم از تنهایی نمیترسم. ولی هر شب که دیر میاومدی، ترسم از افکار خودم بیشتر میشد تا از نبودنت.»
باد پرده رو تکون داد. صدای رد شدن ماشین هایی که توی خیابون بود، توی شهر گم شد. نشست روبهروم. فاصلهمون کمتر از همیشه بود، اما حس میکردم کیلومترها بینمون فاصله افتاده.
به آرومی گفت: «میدونی کِی فهمیدم ممکنه از هم جدا شیم؟ وقتی دیگه دعوا نکردیم. وقتی ترجیح دادیم سکوت کنیم چون خسته بودیم.»
با شرمندگی سرم رو پایین انداختم و گفتم: «من فکر میکردم سکوت یعنی بلوغ.»
لبخند تلخی زد: «نه. نجنگیدن برای رابطه یعنی تسلیم.»
اعترافها یکییکی میاومدن، نه با فریاد، نه با اشک. با صدایی آروم، مثل بارون ریزی که میدونی تمام شب میباره.
اون گفت که از رؤیاهاش دورتر شده.
من گفتم که از خودم دور افتادم.
اون گفت که گاهی آرزو میکرد تنها زندگی کنه.
من گفتم که هنوز وقتی اسمش رو میشنوم، قلبم بیاجازه واکنش نشان میده.
عشق، اون شب، شبیه فیلمهای کرهای نبود.
نه موسیقی اوج داشت، نه اعترافی بود زیر بارون.
عشق، شبیه نشستن دوتا آدم خسته بود که بالاخره تصمیم گرفته بودن خودشان باشن، حتی اگر این خود واقعی، پایان خوشی نداشت.
نیمهشب، اون گفت:
«اگه از هم جدا شیم، هنوز میتونم بگم دوستت دارم؟»
جواب دادم:
«اگه اینو نگیم، یعنی هنوز داریم دروغ میگیم.»
صبح که شد، سئول همون شهر بود. مردم سر کار میرفتن، قطارها میاومدن، زندگی ادامه داشت.
اما ما چیزی رو پشت سر گذاشته بودیم که دیگه نمیشد نادیدهاش گرفت:
حقیقتی که هم درد داشت، هم آرامش.
و همون شب فهمیدم بعضی عشقها برای موندن نمیان؛
برای صداقت با خودت میان.
[♡ امیدوارم خوشتون بیاد ] ♡
- ۲.۹k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط