{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عادت کرده بودم

عادت کرده بودم
به شنیدنِ قصه هایِ شبانه یِ رادیو،
که صدای قهرمانِ داستان هایش
شباهتی عجیب
به صدای تو داشت!
چشم که بر هم گذاشتم
سال ها گذشت_
این بار تکنولوژی
تلویزیون را به خانه یِ ما آورد،
و من
هر شب
به تماشایِ آدم هایی می نشستم
که نه چهرهِ شان شبیهِ تو بود و نه صدایشان!
بعد از تو
_زمان_
همه چیز را تغییر داد!
رادیو را به تلویزیون،
صدا را به تصویر،
و من اما همچنان قهرمان پوشالی داستانی عاشقانه ماندم که هیچگاه
نقشِ مقابلی نداشت...!
دیدگاه ها (۲)

عجب حلوای قندی توامیر بی گزندی توعجب ماه بلندی توکه گردون را...

از وصف ِ تو درمانده قلم ، حرف نداری!آنقدر که رام ِ تو شد این...

شب قدر است و همه دل های عالمگرفتار و و پریشان علی است

《검은 마음》پارت چهارم آغاز گذشتهسکوت...همه‌چیز در سکوت فرو رفته ...

فصل دوم: طعمِ تلخِ تظاهرا/ت به درِ بسته‌ی حمام خیره ماند. صد...

عنوان فصل اول: سایه‌های طلایی در قلب سئولخورشیدِ سئول، آرام‌...

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎مهمانی هنوز ادامه داشت، اما ...

📖 آکادمی آستریاپارت پنجم | «دختری که خواب‌ها را می‌دید»بعد ا...

007-پنهان در مه - پارت ۹۰

🎭 آخرین نقشپارت نهمصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به استو...

_____پارت¹⁹ نفرین گوچولو_____هرچه بیشتر به کلیسا نزدیک می‌شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط