{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم: طعمِ تلخِ تظاهر

فصل دوم: طعمِ تلخِ تظاهر

ا/ت به درِ بسته‌ی حمام خیره ماند. صدای جریان آب، مثل پتک بر سرش فرود می‌آمد. «فقط یه امضا…» این جمله در سرش می‌چرخید و هر بار، خنجری از غرورِ جریحه‌دار شده‌اش را در قلبش فرو می‌کرد. از روی تخت بلند شد. پاهایش روی فرشِ دستبافِ گران‌قیمتِ اتاق، سست بود. به سمت تراس رفت و درِ شیشه‌ای را باز کرد. سرمای گزنده‌ی شب، مستقیم به صورتش سیلی زد، اما او حتی پلک هم نزد.

باران شدت گرفته بود. چراغ‌های شهر در دوردست، مثل ستاره‌هایی در مه گم شده بودند. ا/ت دست‌هایش را دور بازوهایش حلقه کرد. یاد روزی افتاد که پدرش با لبخندی از سرِ اجبار، دستش را در دستِ جونگ‌کوک گذاشته بود. آن روز، این عمارت برای او یک قصر بود؛ حالا، به خوبی می‌فهمید که تمامِ دیوارهایش، حتی با طلا هم که تزئین شده باشند، باز هم یک «قفس» است.

صدایِ باز شدنِ درِ حمام، او را به خودش آورد. بخارِ گرمی از اتاق بیرون زد. جونگ‌کوک با حوله‌ای که دور کمرش پیچیده بود، بیرون آمد. قطرات آب روی عضلات سینه‌اش می‌لغزیدند. او حتی نیم‌نگاهی هم به تراس نکرد. مستقیم به سمت کمدش رفت و لباسی راحتی برداشت.

ا/ت، بدون اینکه برگردد، با صدایی که حالا آرام‌تر اما سردتر از همیشه بود، گفت:

«خیلی خب، آقای جئون. نقش بازی می‌کنم.»

جونگ‌کوک متوقف شد. یک لحظه، فقط یک لحظه، شانه‌هایش منقبض شد. به سمت پنجره برگشت؛ سایه‌ی ا/ت در میانِ نورِ ضعیفِ مهتاب و تاریکیِ تراس، مثل یک روح به نظر می‌رسید.

«خیلی عالیه.» جونگ‌کوک با لحنی که بوی تمسخر می‌داد ادامه داد: «فقط یادت باشه، هانا چشم‌های تیزی داره. اگه بخوای گند بزنی و بویِ این بیزاریِ بینمون رو حس کنه، هر دوی ما بازنده‌ایم. پس… سعی کن حداقل اون شب، مثل یه عروسکِ کوکیِ خوشحال رفتار کنی.»

ا/ت بالاخره چرخید. به سمت او آمد. فاصله را آنقدر کم کرد که بوی گرمِ شامپویِ مردانه و بوی سردِ ادکلنِ همیشگی‌اش را حس کرد. او به چشمانِ سیاه و نافذِ جونگ‌کوک زل زد.

«عروسک کوکی؟» لبخندِ کجی زد که هیچ شباهتی به لبخندهای مهربانِ گذشته‌اش نداشت. «بهت قول می‌دم اونقدر ماهرانه نقش بازی کنم که حتی خودت هم شک کنی که شاید واقعاً عاشقتم. اما جونگ‌کوک…» دستش را به آرامی روی لبه‌ی میزِ کنارِ تخت گذاشت و کمی به او نزدیک‌تر شد. «مواظب باش، چون گاهی اوقات بازیگرها، اونقدر غرقِ نقش می‌شن که دیگه یادشون میره کی هستن. شاید منم یه روزی یادم بره که تو فقط یه امضا روی سند ازدواجم بودی… و اون روز، احتمالاً بدترین روزِ زندگیِ توئه.»

جونگ‌کوک کمی عقب کشید. برای اولین بار در طول آن شب، نگاهِ سردش لرزید. انگار چیزی در حرف‌های ا/ت بود که انتظارش را نداشت. او دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما صدایِ پیامِ گوشی‌اش که روی میزِ آرایش لرزید، تمرکزش را برهم زد.

هر دو به صفحه گوشی نگاه کردند. نام «لارا» می‌درخشید: «هنوز بیداری؟ دلم برات تنگ شده…»

جونگ‌کوک نگاهش را از گوشی گرفت و دوباره همان نقابِ بی‌تفاوت را به صورت زد. گوشی را برداشت و بدون حرف، از اتاق خارج شد تا در اتاقِ کارش، دور از ا/ت، جوابِ معشوقه‌اش را بدهد.
دوستان اینم گذاشتم تا ببینم ادامه اش رو میخواین یا نه ؟👌😊
اگه ادامه میخواین این شرط هارو انجام بدین
لایک& ۱۰تا
کامنت& ۴تا
نشر& ۶تا
البته اگه میخواین😊
دیدگاه ها (۰)

رمان: قفس طلاییفصل اول: شبِ سردِ بیگانه‌هاعمارتِ بزرگِ خانوا...

جوکیونگ و هان سوجون💋❤️‍🔥اسم سریال :زیبایی حقیقی🫶💐

#ارباب_من#پارت_پنججونگ کوک: تو بیخود کردییی(داد) حالا هم  گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط