{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_48
·
·
·
اون..اون... مایکل بود.! [ سوپرایز🥳😂 ]

مایکل : " سلام ب‍.‍ی‍.‍بی‌گرل "

ا/ت : " توی ک‍//‍ث‍..‍اف‍..‍ت اینجا چیکار می‌کنی!!؟ "

مایکل : " ب‍.‍ی‍.‍بی از طرز صحبت کردنت خوشم نیومد و برای جواب سؤالت هم من ارباب این عمارتم "

ا/ت : " بعد از ده سال از جون من چی می‌خوای چرا منو آوردی اینجا هاااا "

مایکل : " معلوم نیست برای چی آوردمت؟ می‌خوام بانوی این عمارت بشی می‌خوام مال من باشی! "

ا/ت : " عوضی آخه تو اگه عاشقم بودی با یکی دیگه بهم خیانت نمی‌کردی ده سال پیش خودت باعث جداییمون نمی‌شدی! "

مایکل : " بیخیال.. اونا همشون هر**زه‌ان.. تو اصل کاریه‌ای "

ا/ت : " بیا فک کنیم که منو تو رفتیم تو راب‍..‍طه ، اگه منم برم با صد تا پسر دیگه بخ‍///‍واب‍.‍م بعد به تو بگم اونا همشون عو*ض‍..‍ی و هر**زه‌ان ، تو چیکار می‌کنی ها "

مایکل : " تو غ‍..‍ل‍.‍ط می‌کنی همچین کاری کنی!! "

ا/ت : " پس حتی خیال اینو هم نداشته باش که برگردم پیشت خب حالا هم منو ول کن و این مسخره بازی‌هاتو تموم کن.! "

مایکل : " من ده سال از دور بهت نگاه می‌کردم.. فقط آرزوی یه لحظه بغل تو رو داشتم.. "

ا/ت : " خودت راب‍..‍طمونو خرابش کردی "

مایکل : " مطمئن باش نمیزارم بری.. مگر اینکه اون لحظه ، لحظهٔ مرگت باشه!! "

مایکل دو تا دکمهٔ بالایی لباسشو ب‍.‍از کرد و هی میومد نزدیک‌تر و نزدیک‌تر..

دیگه کاملاً نفس‌هاش به صورتم برخورد می‌کرد..

دقیقاً لحظه‌ای که نزدیک بود ل‍ـ*‍*‍بام با ل‍ـ**‍ب‌های مایکل تماس پیدا کنه ، در اتاق ، باشدت شکسته شد و جونگ کوک وارد اتاق شد...

کوک : " فکر کنم روز مرگته!! "
·
·
·
دیدگاه ها (۵)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_49···مایکل : " بهت گفته بودم دنبال ا/ت...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_50···ویو ا/ت >>بلند شدم.. و با سرم که ...

«اما من قانون اول کیپاپ رو شکستم »:)

«اخه چرا اینقدر جذابی مستر کیم ؟؟»

پارت پایانی

پارت. 33

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط