#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_47
·
·
·
ویو ا/ت >>
بیدار شدم و دیدم تو یه اتاقم..
روی یه تخت بودم و یکی از دستام به تخت بسته شده.. ولی زنجیرش بلند بود..
یه لباس ساتن سفید هم تنم بود و آخرین چیزی که یادم میاد ، این بود که یکی یه دستمال گذاشت جلوی دهنم و بیمقاومت بیهوش شدم..
باز تو افکارم غرق شده بودم که یه خانومی اومد داخل اتاق و گفت : " پس بیدارشدی.. "
ا/ت : " اینجا کجاست چرا من رو آوردید اینجا..؟! "
خانومه : " ببین دخترجون منم نمیدونم تو چرا اینجایی فقط وظیفهٔ من این بود که هر چند دقیقه یهبار بهت سر بزنم که وقتی بیدارشدی به سرخدمتکار بگم . "
خانومه دیگه بیهیچ حرفی بیرون رفت و تنها امید من ، جئون جونگکوک بود...
مطمئن بودم که میاد کمکم کنه..
یه خانومه دیگه با یه سینی غذا اومد داخل که ظاهراً سرخدمتکار بود..
سرخدمتکار : " سلام بانو ؛ من سرخدمتکار این عمارت هستم . "
ا/ت : " سلام ولی میشه بگی چرا من اینجام یا اینجا کجاست؟؟! "
سرخدمتکار : " مادام من خیلی متأسفم.. ولی نمیتونم جواب سوالاتتون رو بدم! "
سینی غذا رو گذاشت جلوم
اول گفتم نه ا/ت نه میدونم گرسنهای ولی نه.. اما شکمم طاقت نیاورد و به سرخدمتکار گفتم : " یه تیکه از استیک بخور "
سرخدمتکار : " مادام من اجازه این کار رو ندارم.. "
ا/ت : " از کجا بفهمم سم داره یا نه!؟ "
سرخدمتکار ، بهناچار یه تیکه از استیک رو خورد ؛ وقتی مطمئن شدم کاری با غذا نکردن ، افتادم به جونش..
حدوداً نیم ساعت بعد یه مرد با چهرهای کاملاً آشنا اومد توی اتاق..
اون..اون....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
#Part_47
·
·
·
ویو ا/ت >>
بیدار شدم و دیدم تو یه اتاقم..
روی یه تخت بودم و یکی از دستام به تخت بسته شده.. ولی زنجیرش بلند بود..
یه لباس ساتن سفید هم تنم بود و آخرین چیزی که یادم میاد ، این بود که یکی یه دستمال گذاشت جلوی دهنم و بیمقاومت بیهوش شدم..
باز تو افکارم غرق شده بودم که یه خانومی اومد داخل اتاق و گفت : " پس بیدارشدی.. "
ا/ت : " اینجا کجاست چرا من رو آوردید اینجا..؟! "
خانومه : " ببین دخترجون منم نمیدونم تو چرا اینجایی فقط وظیفهٔ من این بود که هر چند دقیقه یهبار بهت سر بزنم که وقتی بیدارشدی به سرخدمتکار بگم . "
خانومه دیگه بیهیچ حرفی بیرون رفت و تنها امید من ، جئون جونگکوک بود...
مطمئن بودم که میاد کمکم کنه..
یه خانومه دیگه با یه سینی غذا اومد داخل که ظاهراً سرخدمتکار بود..
سرخدمتکار : " سلام بانو ؛ من سرخدمتکار این عمارت هستم . "
ا/ت : " سلام ولی میشه بگی چرا من اینجام یا اینجا کجاست؟؟! "
سرخدمتکار : " مادام من خیلی متأسفم.. ولی نمیتونم جواب سوالاتتون رو بدم! "
سینی غذا رو گذاشت جلوم
اول گفتم نه ا/ت نه میدونم گرسنهای ولی نه.. اما شکمم طاقت نیاورد و به سرخدمتکار گفتم : " یه تیکه از استیک بخور "
سرخدمتکار : " مادام من اجازه این کار رو ندارم.. "
ا/ت : " از کجا بفهمم سم داره یا نه!؟ "
سرخدمتکار ، بهناچار یه تیکه از استیک رو خورد ؛ وقتی مطمئن شدم کاری با غذا نکردن ، افتادم به جونش..
حدوداً نیم ساعت بعد یه مرد با چهرهای کاملاً آشنا اومد توی اتاق..
اون..اون....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
- ۱.۱k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط