راهی برای نجات
راهی برای نجات....
پارت ششم
____________________
_جونگکوک!....فقط چون صرفا مثل بقیه نیست نمیخوام اتفاقی براش بیفته
_ خوب بلدی خودتو قانع کنی....
_تو رو به مسیح خفه شو....باهاش حرف بزن...هرچی هم خواست سنجیده اول فکر کن بعد قبول کن ...
_ اطلاعات واقعی دادی؟
_انقدر احمقم به یه دختری که معلوم نیست از کجا اومده شجره نامه بدم؟!
_پس؟
_ رئیس شرکتم...پدر و مادرم تو تصادف مردن و....
_ حله...برنامه میریزم تا حداکثر یه ماه دیگه بیای بیرون وگرنه همین جا رو روی سرت آتیش میزنم پسر ....مید....
اجازه کامل شدن حرفش رو نداد و لب زد:
_میدونم که میتونی....برو...
از اتاق بیرون رفت و بعد از مرتب کردن کت چرمش شروع کرد به قدم های آروم ولی بلند گذاشتن...
نگاهی به آدم های اطرافش کرد تا اینکه از روبروش دختری رو دید که با عجله و تند تند داره میدوعه وقتی که از کنارش رد شد باهاش چشم تو چشم و تنه به تنه شد دختر با عذر خواهی آروم و زیر لب که انگار بیشتر از خودشه تا اون پسر ادامه راهش رو رفت ...
ویو ات*
به بخش پذیرش رسید و به دختر پشت میز سلامی کرد
_ ملاقاتی برای کیم تهیونگ اومده امروز؟!
_فکر نکنم خانم پارک...
ات برگشت همونجور که به راه رفتن مردی که بهش خورده بود نگاه میکرد پرستار لب زد
_اسمی ازشون دارید؟
_جئون جونگکوک ...
همینکه اسمش رو لب زد مرد جلو چشمش مکثی کرد
_ یک ساعت پیش...
نزاشت حرف پرستار تمام بشه...
_نمیخواد پیداش کردم ....
سمتش دوید و جلوش قرار گرفت ...
_بهت یاد ندادن سر راه کسی ایست نکنی؟!
_تو جئون جونگکوک هستی؟!
_ بی ادب هم که هستی...
_ درسته؟!
_ نه بچه برو کنار
خواست از کنارش رد بشه که دختر دوباره جلوش رو گرفت "پوفی" زیر لب گفت.
_ بکش کنار بچه...
_ تو جئون جونگکوکی ...اگر نیستی پس چرا وقتی اسمش رو گفتم ایستادی ...
_ اسمش برام آشنا بود خب؟!...میری کنار یا نه؟
_ نه!...چون مطمئنم تو همونی هستی که من میخوام چون صدات دقیقا شبیه صدای همونه...
اومد جواب دختر سِرتِق جلوش رو بده که پرستار با عجله سمتش اومد
_ خانم ات،خانم ات...بیمار اتاق 7 ...کنترلش رو از دست داده...
با حرف پرستار ...ات آروم لب زد
_ اتاق 7...کیم تهیونگ....
سریع سمت اتاق حرکت کرد و پشت سرش جونگکوک هم دوید ...
به محض رسیدن به اتاق با پسری روبرو شد که تمام وسیله ها،میز،سینی دارو رو خراب کرده و گوشه ایی نشسته و حالت تهاجمی گرفته
نگهبان خواست سمتش بره که بطری شیشه ایی تو دستش رو سمتش پرت کرد و فریاد زد
_ گمشو عقبب!...
لب های خشکش رو تر کرد،همونجوری که دست خونیش که ناشی از شیشه توی دستش رو روی سرش گذاشته بود لب زد:
_ بگید اون دختر بیاد...بگید اون دختره کَنه بیاد(داد بلند)
نگهبان خواست دوباره جلو بره تا سرنگ دستش رو تو گردن تهیونگ خالی کنه که صدایی از پشت مانعش شد....ات لب زد:
_بهتره عقب بمونی نگهبان ...
چند قدم جلو رفت و برگشت سمت عوامل
_برید بیرون....لطفا!
پرستار ها و نگهبان ها با تردید عقب کشیدن و بیرون رفتن
ات نفس عمیق کشیدی و جلوی پسرِ نشسته کنج دیوار زانو زد دست هاش رو روی مچش گذاشت و آروم از سرش جدا کرد ...
_ منو نگاه کن ...اون دختره کنه اینجاست خب؟!...بلند شو و نگران نباش ...دارو هات آسیبی بهت نمیزنن فقط کمکت میکنن زود خوب بشی...باشه؟!
نفس های پسر هنوز تند تند بود...
_ با من نفس بکش ...خب؟!...با من نفس بکش تا آروم بشی ...
چند بار نفس عمیق کشید...
ات قرص ها رو از روی سینی برداشت و با بطری آب بهش داد
تمام مدت هر دو تا پسر نظاره گر حرکات دختر بودند تا اینکه پسر کوچکتر تر لب زد:
_ من...همم...جئون جونگکوک ام.
_ میدونستم.
قرص های رو تو دهن تهیونگ گذاشت...و بطری آب رو دستش داد. بعد از خوردن قرص ات آروم خواست بلندش کنه و با مقاومت تهیونگ مواجه شد
_ بلند شو آقای کیم!
_نمیتونم...میشه...
هنوز حرفش تمام نشده بود که جونگکوک لب زد:
_بغلش کن ...لطفا...
ات نیمه نگاهی به جونگکوک کرد آروم تهیونگ و توی بغلش گرفت و ضربه های آرومی به کمرش زد متوجه لرزش بدنش شده بود
_هیشش...اذیتت کردن؟...چرا قرص ها رو نخوردی؟...
_ ع،عوض شده بود...قرص ها عوض شده بود.
_ من عوضش کردم...من گفتم اینکار رو بکنن تا سریعتر از اینجا بیای بیرون خب؟!
تو بغل دختر نفس عمیقی کشید آروم بلند شد و سمت تخت رفت داشت روی تخت مینشست که توجه ات رو جلب کرد
ات سمتش رفت و پیراهن گشادش رو بالا داد ...نگاهی به پهلوی کرد و لب زد :
_ به خودت آسیب زدی؟!...آره؟!...
تهیونگ سرش رو سمت کبودی بزرگ روی پهلو اش برد و نگاهی انداخت
_ فقط بگو آره یا نه؟!
_نه...نگهبان با باتوم چند بار زد ...
جونگکوک محکم لب زد:
_چی؟!...کدوم نگهبان ؟!
....
نظر یادت نره رفیقم!
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#FAKE
پارت ششم
____________________
_جونگکوک!....فقط چون صرفا مثل بقیه نیست نمیخوام اتفاقی براش بیفته
_ خوب بلدی خودتو قانع کنی....
_تو رو به مسیح خفه شو....باهاش حرف بزن...هرچی هم خواست سنجیده اول فکر کن بعد قبول کن ...
_ اطلاعات واقعی دادی؟
_انقدر احمقم به یه دختری که معلوم نیست از کجا اومده شجره نامه بدم؟!
_پس؟
_ رئیس شرکتم...پدر و مادرم تو تصادف مردن و....
_ حله...برنامه میریزم تا حداکثر یه ماه دیگه بیای بیرون وگرنه همین جا رو روی سرت آتیش میزنم پسر ....مید....
اجازه کامل شدن حرفش رو نداد و لب زد:
_میدونم که میتونی....برو...
از اتاق بیرون رفت و بعد از مرتب کردن کت چرمش شروع کرد به قدم های آروم ولی بلند گذاشتن...
نگاهی به آدم های اطرافش کرد تا اینکه از روبروش دختری رو دید که با عجله و تند تند داره میدوعه وقتی که از کنارش رد شد باهاش چشم تو چشم و تنه به تنه شد دختر با عذر خواهی آروم و زیر لب که انگار بیشتر از خودشه تا اون پسر ادامه راهش رو رفت ...
ویو ات*
به بخش پذیرش رسید و به دختر پشت میز سلامی کرد
_ ملاقاتی برای کیم تهیونگ اومده امروز؟!
_فکر نکنم خانم پارک...
ات برگشت همونجور که به راه رفتن مردی که بهش خورده بود نگاه میکرد پرستار لب زد
_اسمی ازشون دارید؟
_جئون جونگکوک ...
همینکه اسمش رو لب زد مرد جلو چشمش مکثی کرد
_ یک ساعت پیش...
نزاشت حرف پرستار تمام بشه...
_نمیخواد پیداش کردم ....
سمتش دوید و جلوش قرار گرفت ...
_بهت یاد ندادن سر راه کسی ایست نکنی؟!
_تو جئون جونگکوک هستی؟!
_ بی ادب هم که هستی...
_ درسته؟!
_ نه بچه برو کنار
خواست از کنارش رد بشه که دختر دوباره جلوش رو گرفت "پوفی" زیر لب گفت.
_ بکش کنار بچه...
_ تو جئون جونگکوکی ...اگر نیستی پس چرا وقتی اسمش رو گفتم ایستادی ...
_ اسمش برام آشنا بود خب؟!...میری کنار یا نه؟
_ نه!...چون مطمئنم تو همونی هستی که من میخوام چون صدات دقیقا شبیه صدای همونه...
اومد جواب دختر سِرتِق جلوش رو بده که پرستار با عجله سمتش اومد
_ خانم ات،خانم ات...بیمار اتاق 7 ...کنترلش رو از دست داده...
با حرف پرستار ...ات آروم لب زد
_ اتاق 7...کیم تهیونگ....
سریع سمت اتاق حرکت کرد و پشت سرش جونگکوک هم دوید ...
به محض رسیدن به اتاق با پسری روبرو شد که تمام وسیله ها،میز،سینی دارو رو خراب کرده و گوشه ایی نشسته و حالت تهاجمی گرفته
نگهبان خواست سمتش بره که بطری شیشه ایی تو دستش رو سمتش پرت کرد و فریاد زد
_ گمشو عقبب!...
لب های خشکش رو تر کرد،همونجوری که دست خونیش که ناشی از شیشه توی دستش رو روی سرش گذاشته بود لب زد:
_ بگید اون دختر بیاد...بگید اون دختره کَنه بیاد(داد بلند)
نگهبان خواست دوباره جلو بره تا سرنگ دستش رو تو گردن تهیونگ خالی کنه که صدایی از پشت مانعش شد....ات لب زد:
_بهتره عقب بمونی نگهبان ...
چند قدم جلو رفت و برگشت سمت عوامل
_برید بیرون....لطفا!
پرستار ها و نگهبان ها با تردید عقب کشیدن و بیرون رفتن
ات نفس عمیق کشیدی و جلوی پسرِ نشسته کنج دیوار زانو زد دست هاش رو روی مچش گذاشت و آروم از سرش جدا کرد ...
_ منو نگاه کن ...اون دختره کنه اینجاست خب؟!...بلند شو و نگران نباش ...دارو هات آسیبی بهت نمیزنن فقط کمکت میکنن زود خوب بشی...باشه؟!
نفس های پسر هنوز تند تند بود...
_ با من نفس بکش ...خب؟!...با من نفس بکش تا آروم بشی ...
چند بار نفس عمیق کشید...
ات قرص ها رو از روی سینی برداشت و با بطری آب بهش داد
تمام مدت هر دو تا پسر نظاره گر حرکات دختر بودند تا اینکه پسر کوچکتر تر لب زد:
_ من...همم...جئون جونگکوک ام.
_ میدونستم.
قرص های رو تو دهن تهیونگ گذاشت...و بطری آب رو دستش داد. بعد از خوردن قرص ات آروم خواست بلندش کنه و با مقاومت تهیونگ مواجه شد
_ بلند شو آقای کیم!
_نمیتونم...میشه...
هنوز حرفش تمام نشده بود که جونگکوک لب زد:
_بغلش کن ...لطفا...
ات نیمه نگاهی به جونگکوک کرد آروم تهیونگ و توی بغلش گرفت و ضربه های آرومی به کمرش زد متوجه لرزش بدنش شده بود
_هیشش...اذیتت کردن؟...چرا قرص ها رو نخوردی؟...
_ ع،عوض شده بود...قرص ها عوض شده بود.
_ من عوضش کردم...من گفتم اینکار رو بکنن تا سریعتر از اینجا بیای بیرون خب؟!
تو بغل دختر نفس عمیقی کشید آروم بلند شد و سمت تخت رفت داشت روی تخت مینشست که توجه ات رو جلب کرد
ات سمتش رفت و پیراهن گشادش رو بالا داد ...نگاهی به پهلوی کرد و لب زد :
_ به خودت آسیب زدی؟!...آره؟!...
تهیونگ سرش رو سمت کبودی بزرگ روی پهلو اش برد و نگاهی انداخت
_ فقط بگو آره یا نه؟!
_نه...نگهبان با باتوم چند بار زد ...
جونگکوک محکم لب زد:
_چی؟!...کدوم نگهبان ؟!
....
نظر یادت نره رفیقم!
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#FAKE
- ۱۶.۸k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط