{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FORCED LOVE

FORCED LOVE
Part:18

───

صبح بعد از اون شب.

نورِ خورشید از پنجره می‌تابید. توی رختخواب دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. بدنم درد می‌کرد. جای دستای تهیونگ هنوز روی بدنم بود. ولی نه از دردِ بد. از دردِ خوب.

تهیونگ کنارم نبود. ولی صدای آشپزخونه رو می‌شنیدم.

با نرمی بلند شدم. یه پیراهنِ تهیونگ پوشیدم که روی صندلی افتاده بود. رفتم سمتِ آشپزخونه.

تهیونگ پشتِ گاز ایستاده بود و تخم‌مرغ درست می‌کرد. وقتی من رو دید، لبخندی زد. ولی لبخندش به چشماش نمی‌رسید.

+«صبح بخیر.»

_«صبح بخیر.»

سکوت. تهیونگ تخم‌مرغ‌ها رو گذاشت توی بشقاب و کنارم نشست. ولی هیچکدوم حرف نمی‌زدیم.

تا اینکه تهیونگ گفت:
«الینا... درباره‌ی دیشب...»

«لازم نیست حرف بزنیم.»

تهیونگ نگاهم کرد.
«چی؟»

«دیشب فقط یه شب بود. یه لحظه. ما ماموریم. و ماموریت‌ها هنوز ادامه دارن.»

تهیونگ بشقاب رو گذاشت. با عصبانیت.
«الینا، تو داری چی می‌گی؟ دیشب فقط یه شب نبود. دیشب...»

«تهیونگ، من می‌دونم چی می‌گی. ولی ما نمی‌تونیم عادی باشیم. ما ماموریم. و ماموریت‌ها خطرناک‌تر از قبل شدن.»

چون راست می‌گفتم. کاپیتان لی دیروز بهم گفته بود که ماموریت‌های جدیدی در راهه. ماموریت‌هایی که ما رو از هم دور می‌کنه. ماموریت‌هایی که شاید نتونیم ازشون برگردیم.

تهیونگ به من نگاه کرد. با نگاهی که پر از درد بود.
«الینا، تو داری از من فرار می‌کنی.»

«نه، دارم سعی می‌کنم تو رو نجات بدم.»

«از چی؟»

«از من. از این شغل. از اینکه ممکنه یه روز مجبور بشم توی یه اتاقِ دیگه برم. با یه مردِ دیگه. و تو نتونی جلوش رو بگیری.»

تهیونگ از جا بلند شد. به سمتم اومد. کنارم نشست و دستم رو گرفت.
«الینا، اگه یه روز مجبور بشی بری توی اتاقِ یه مردِ دیگه، من می‌رم و اون رو می‌کشم. و بعد، تو رو از این شغل بیرون میارم.»

نگاهش کردم.
«تهیونگ...»

«نه، حرفم رو قطع نکن. من از این شغل متنفرم. از این ماموریت‌ها متنفرم. از اینکه هر روز باید ببینمت و نتونم بهت بگم که...»

مکث کرد.
«نتونم بهت بگم که دوستت دارم.»

قلبم متوقف شد. تهیونگ حرفی زده بود که تا حالا هیچوقت نگفته بود.

«تهیونگ...»

«می‌دونم که وقتش نیست. می‌دونم که ماموریت‌ها مهم‌ترن. ولی من دیگه نمی‌تونم سکوت کنم. من تو رو دوست دارم، الینا. از اون شبِ اول که توی اتاقِ جلسات دیدمت. وقتی بهم نگاه کردی با اون نگاهِ پر از نفرت... من می‌دونستم که تو خاصی.»

اشک توی چشمام جمع شد. ولی اجازه ندادم بریزه.
«تهیونگ... منم...»

قبل از اینکه حرفم رو تموم کنم، گوشیم زنگ زد. کاپیتان لی.

«الینا، بیا اداره. ماموریتِ جدید. فوری.»

به گوشی نگاه کردم. به تهیونگ. و دوباره به گوشی.

«الینا، پاشو بریم. اینبار قرار نیس تنها باشی.»

───

اداره. طبقه‌ی ۱۵.

کاپیتان لی پشت میزش نشسته بود. پرونده‌ای روی میز بود. عکسِ یه زنِ مسن با چشمانِ نافذ.

«این پارک یون-سو. مادرِ پارک جونگ-هو. و قول می‌دم که اینبار، خطرناک‌ترین ماموریتِ زندگیتون باشه.»

من و تهیونگ نگاه کردیم. کاپیتان لی ادامه داد:

«اون می‌دونه که پسرش توی زندونه. و می‌دونه که شما دو تا باعثِ این اتفاق شدید. الان دو ماهه که داره برنامه‌ریزی می‌کنه. و ما می‌دونیم که قراره انتقام بگیره.»

_«چطور؟»

کاپیتان لی به من نگاه کرد.
«با هدف قرار دادنِ عزیزترینِ کسی که باعثِ این اتفاق شد.»

من و تهیونگ به هم نگاه کردیم. کاپیتان لی لبخندی زد که به چشماش نمی‌رسید.

«و می‌دونید عزیزترینِ کسی که باعث این اتفاق شد، کیه؟»

سکوت.

«همون کسی که امروز صبح، به هم گفتید «دوستت دارم.»»

دهنم باز موند. تهیونگ رنگش پرید.

کاپیتان لی پرونده رو به سمت ما هل داد.
«پارک یون-سو، داره نقشه‌ی قتلِ یکی از شما رو می‌کشه. و ما باید جلوش رو بگیریم. ولی اینبار...»

نگاهش به من دوخته شد.
«اینبار، شما دو تا باید با هم کار کنید. نه به عنوانِ زن و شوهر. به عنوانِ دو تا مامور که برای هم می‌جنگن.»

تهیونگ دستم رو گرفت. زیرِ میز. و من دستش رو فشار دادم.

کاپیتان لی به ما نگاه کرد.
«ماموریت از فردا شروع میشه. و اینبار، اجازه‌ی اشتباه ندارید. چون پارک یون-سو، مثلِ پسرش نیست. اون خیلی خطرناک‌ترِه.»

و پرونده رو بست.

«برید آماده بشید. فردا صبح، ساعت ۸، اینجا. و الینا...»

«چی؟»

کاپیتان لی لبخندی زد که برای اولین بار، به چشماش می‌رسید. «مواظبِ هم باشید.»
───

دارم‌ مینویسم‌ پارت‌ بعد هم آپ میکنم.
دیدگاه ها (۱)

🚫 صحنه هایی داره ک ممکنه بعضی ها دوست نداشته باشن پس اگه دوس...

FORCED LOVEPart:11پلیس مخفی.تهیونگ پیاده شد و درِ سمت من رو ...

FORCED LOVEPart:15───یک ماه از اون شب گذشته بود.ما دیگه همکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط