🚫 صحنه هایی داره ک ممکنه بعضی ها دوست نداشته باشن پس اگه
🚫 صحنه هایی داره ک ممکنه بعضی ها دوست نداشته باشن پس اگه دوست ندارین نخونین. 🚫
FORCED LOVE
Part:17
خارج از بار. ماشینِ پلیس.
تهیونگ پشتِ فرمان نشسته بود. من کنارش. جئون توی ماشینِ دیگهای بود. کاپیتان لی هم اونجا بود.
تهیونگ فایل رو به کاپیتان لی داد.
«مدارکِ کافی. جئون جونگکوک بازداشته.»
کاپیتان لی نگاهم کرد.
«الینا، خوبی؟»
سرمو تکون دادم.
«خوبم.»
ولی تهیونگ هیچی نگفت.
توی راه خونه، سکوت. سکوتِ سنگین. من چند بار سعی کردم حرف بزنم. ولی تهیونگ جوابم رو نمیداد.
تا اینکه رسیدیم خونه. تهیونگ در رو باز کرد و رفت سمتِ هال. دنبالش رفتم.
«تهیونگ...»
«ساکت باش.»
یخ کردم.
«چی؟»
تهیونگ برگشت. نگاهی به من کرد که تا حالا ندیده بودمش. نگاهی که پر از خشم. پر از درد. پر از حسادت.
«الینا، تو میدونی چند بار توی اون اتاق میتونستی کشته بشی؟ و تو به من نگفتی. تو اجازه دادی اون... اون بچه... لباست رو در بیاره؟»
«ماموریت اینو میخواست...»
«ماموریت؟! ماموریت اینو میخواست که بذاری اون دست بذاره روی باسنت؟ بذاری لباسِت رو دربیاره؟!»
تهیونگ به سمتم اومد. من رو به دیوار چسبوند. دستش رو روی کمرم گذاشت. با خشونت.
«وقتی اون دست به تو زد، من داشتم دیوونه میشدم. و تو به من نگفتی. تو به من اعتماد نکردی.»
نگاش کردم. با چشمانی که پر از اشک بود.
«ترسیدم. ترسیدم اگه بهت بگم، جلوم رو بگیری. و ماموریت خراب بشه.»
«ماموریت رو ول کن!»
و لبهام رو بوسید. بوسهای خشن. بوسهای که پر از خشم بود. بوسهای که من رو به دیوار چسبوند.
دستاش روی بدنم. لباسام رو از تنم درآورد. با خشم. با عجله. ولی من مقاومت نمیکردم.
چون تهیونگ، برای اولین بار، نشون میداد که چه قدر به من اهمیت میده.
«الینا... تو مالِ منی. نه اون بچه. نه هیچکس. من.»
و بدون هیچ حرفِ دیگهای، من رو برد سمتِ اتاق. روی تخت انداخت. و لباسِ خودش رو درآورد.
اون شب، دیگه هیچ نقشی نبود. دیگه هیچ ماموریتی نبود. فقط تهیونگ و من. با خشم. با عشق. با اولین شبی که واقعی بود.
و وقتی تهیونگ توی من فرو رفت،( بسم الله 📿 ) جیغ زدم. ولی نه از درد. از احساسِ پر شدن. از احساسِ مالِ کسی بودن.
تهیونگ با هر حرکت، به من میگفت: «تو مالِ منی.» و من با هر نگاه، جواب میدادم: «میدونم.»
وقتی تموم شد، هر دو نفسنفس میزدیم. تهیونگ روی من افتاده بود و سرم رو توی سینهاش گرفته بودم.
با صدای گرفتهای گفت:
«الینا... من وقتی تو رو توی اون اتاق دیدم... فکر کردم دارم میمیرم.»
دستم رو گذاشتم روی قلبش.
«ولی نمردی. من اینجام.»
«آره... اینجایی. و دیگه نمیذارم بری.»
لبخند زدم. لبخندی که تهیونگ نمیدید. ولی حس میکرد.
چون دیگه به دروغ گفتن نیازی نبود.
[(برای الان همین یکی رو بپذیرید فردا مینویسمو ظهر یا شب آپ میکنم. )]
FORCED LOVE
Part:17
خارج از بار. ماشینِ پلیس.
تهیونگ پشتِ فرمان نشسته بود. من کنارش. جئون توی ماشینِ دیگهای بود. کاپیتان لی هم اونجا بود.
تهیونگ فایل رو به کاپیتان لی داد.
«مدارکِ کافی. جئون جونگکوک بازداشته.»
کاپیتان لی نگاهم کرد.
«الینا، خوبی؟»
سرمو تکون دادم.
«خوبم.»
ولی تهیونگ هیچی نگفت.
توی راه خونه، سکوت. سکوتِ سنگین. من چند بار سعی کردم حرف بزنم. ولی تهیونگ جوابم رو نمیداد.
تا اینکه رسیدیم خونه. تهیونگ در رو باز کرد و رفت سمتِ هال. دنبالش رفتم.
«تهیونگ...»
«ساکت باش.»
یخ کردم.
«چی؟»
تهیونگ برگشت. نگاهی به من کرد که تا حالا ندیده بودمش. نگاهی که پر از خشم. پر از درد. پر از حسادت.
«الینا، تو میدونی چند بار توی اون اتاق میتونستی کشته بشی؟ و تو به من نگفتی. تو اجازه دادی اون... اون بچه... لباست رو در بیاره؟»
«ماموریت اینو میخواست...»
«ماموریت؟! ماموریت اینو میخواست که بذاری اون دست بذاره روی باسنت؟ بذاری لباسِت رو دربیاره؟!»
تهیونگ به سمتم اومد. من رو به دیوار چسبوند. دستش رو روی کمرم گذاشت. با خشونت.
«وقتی اون دست به تو زد، من داشتم دیوونه میشدم. و تو به من نگفتی. تو به من اعتماد نکردی.»
نگاش کردم. با چشمانی که پر از اشک بود.
«ترسیدم. ترسیدم اگه بهت بگم، جلوم رو بگیری. و ماموریت خراب بشه.»
«ماموریت رو ول کن!»
و لبهام رو بوسید. بوسهای خشن. بوسهای که پر از خشم بود. بوسهای که من رو به دیوار چسبوند.
دستاش روی بدنم. لباسام رو از تنم درآورد. با خشم. با عجله. ولی من مقاومت نمیکردم.
چون تهیونگ، برای اولین بار، نشون میداد که چه قدر به من اهمیت میده.
«الینا... تو مالِ منی. نه اون بچه. نه هیچکس. من.»
و بدون هیچ حرفِ دیگهای، من رو برد سمتِ اتاق. روی تخت انداخت. و لباسِ خودش رو درآورد.
اون شب، دیگه هیچ نقشی نبود. دیگه هیچ ماموریتی نبود. فقط تهیونگ و من. با خشم. با عشق. با اولین شبی که واقعی بود.
و وقتی تهیونگ توی من فرو رفت،( بسم الله 📿 ) جیغ زدم. ولی نه از درد. از احساسِ پر شدن. از احساسِ مالِ کسی بودن.
تهیونگ با هر حرکت، به من میگفت: «تو مالِ منی.» و من با هر نگاه، جواب میدادم: «میدونم.»
وقتی تموم شد، هر دو نفسنفس میزدیم. تهیونگ روی من افتاده بود و سرم رو توی سینهاش گرفته بودم.
با صدای گرفتهای گفت:
«الینا... من وقتی تو رو توی اون اتاق دیدم... فکر کردم دارم میمیرم.»
دستم رو گذاشتم روی قلبش.
«ولی نمردی. من اینجام.»
«آره... اینجایی. و دیگه نمیذارم بری.»
لبخند زدم. لبخندی که تهیونگ نمیدید. ولی حس میکرد.
چون دیگه به دروغ گفتن نیازی نبود.
[(برای الان همین یکی رو بپذیرید فردا مینویسمو ظهر یا شب آپ میکنم. )]
- ۵۲۳
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط