درود و سلاااام خدمت خانوما و آقایون با صفا
درود و سلاااام خدمت خانوما و آقایون با صفا
یک دهه پیش ما بطور اتفاقی پامون باز شد به این ویسگون ، دوست و رفقای با مرام و مهربونی دست ما رو تو این فضا گرفتن و اجازه ندادن بغض غریب بودن گلوی ما رو فشار بده ، خواهرا و داداشای صمیمی و دلسوزی پیدا کردیم و چون نقبی میزدیم به خاطره ها و ظاهراً مورد اقبال واقع شده بود گاه و بیگاه ما رو تشویق به بازگویی روایتهای خانوادگی و اتفاقات سالیان دور می کردن ...
امروز یکی از همون دوستان قدیمی که تازه فهمیدیم اون خاطرات براش خیلی جالب بوده بطور اتفاقی ما رو پیدا کرد و باز دوباره ما رو سوق داد به گذشته ها و خاطرات خاک گرفته قدیم و اصرار داشت براتون از اون خاطرات بنویسیم شاید با خواندن این خاطرات کمی از غم ناملایمات زندگی امروز که همه مردم رو کلافه کرده کاسته بشه
به اون دوست هم گفتم با توجه به مشکل بیماری که برام پیش اومده شاید دیگه به اون کیفیت چند سال گذشته نتونم خاطرات رو روایت کنم ولی چون روایت اون خاطرات حس و حال خوبی رو زنده می کنه اگه شما دوستای عزیز هم تمایل دارید من شروع کنم..؟
در قدم اول یه خاطره مربوط میشه به حدودا سال ۶۲ که دختر خانمی تو محل ما زندگی می کرد به نام ؟
بذارین اسمشو بگم دیگه ...
به نام مریم
اون زمان دخترا بیشتر اسمشون مریم و منصوره و مرضیه و محبوبه و از این دست اسامی بود البته لابلاش گاهی وقتا رکسانا و کتایون و پروین و شهین و زهره و از این دست هم پیدا میشد...
خاطره ای که قراره براتون روایت کنیم مربوط به مریم هست البته در بین خانومایی هم که اینجا در ویسگون حضور دارن ما چند تا مریم داریم که خیلی خانم و با کمالات هستن ان شاءالله که از ما شاکی نشن برای روایت این خاطره هر چند که مریم خاطره ما یه مقدار بدجنس و کلک هست....!! 🥴🥴🥴
یک دهه پیش ما بطور اتفاقی پامون باز شد به این ویسگون ، دوست و رفقای با مرام و مهربونی دست ما رو تو این فضا گرفتن و اجازه ندادن بغض غریب بودن گلوی ما رو فشار بده ، خواهرا و داداشای صمیمی و دلسوزی پیدا کردیم و چون نقبی میزدیم به خاطره ها و ظاهراً مورد اقبال واقع شده بود گاه و بیگاه ما رو تشویق به بازگویی روایتهای خانوادگی و اتفاقات سالیان دور می کردن ...
امروز یکی از همون دوستان قدیمی که تازه فهمیدیم اون خاطرات براش خیلی جالب بوده بطور اتفاقی ما رو پیدا کرد و باز دوباره ما رو سوق داد به گذشته ها و خاطرات خاک گرفته قدیم و اصرار داشت براتون از اون خاطرات بنویسیم شاید با خواندن این خاطرات کمی از غم ناملایمات زندگی امروز که همه مردم رو کلافه کرده کاسته بشه
به اون دوست هم گفتم با توجه به مشکل بیماری که برام پیش اومده شاید دیگه به اون کیفیت چند سال گذشته نتونم خاطرات رو روایت کنم ولی چون روایت اون خاطرات حس و حال خوبی رو زنده می کنه اگه شما دوستای عزیز هم تمایل دارید من شروع کنم..؟
در قدم اول یه خاطره مربوط میشه به حدودا سال ۶۲ که دختر خانمی تو محل ما زندگی می کرد به نام ؟
بذارین اسمشو بگم دیگه ...
به نام مریم
اون زمان دخترا بیشتر اسمشون مریم و منصوره و مرضیه و محبوبه و از این دست اسامی بود البته لابلاش گاهی وقتا رکسانا و کتایون و پروین و شهین و زهره و از این دست هم پیدا میشد...
خاطره ای که قراره براتون روایت کنیم مربوط به مریم هست البته در بین خانومایی هم که اینجا در ویسگون حضور دارن ما چند تا مریم داریم که خیلی خانم و با کمالات هستن ان شاءالله که از ما شاکی نشن برای روایت این خاطره هر چند که مریم خاطره ما یه مقدار بدجنس و کلک هست....!! 🥴🥴🥴
- ۱۱.۰k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط