{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوچک که بودم

کوچک که بودم

نمی توانستم

مرگ را با همه ی عظمتش بشناسم

حالا

بزرگ شده ام

آنقدر که قادرم

زندگی را با همه ی حقارتش

به شوخی بگیرم.
دیدگاه ها (۱)

یکیو دوست داشتماونقدر بهش فکر کردمکه تصوری که ازش داشتماز خو...

به پایان فکر نکناندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تل...

خوابی؟دلم می خواد آروم خوابیده باشیبی ترس ، بی دلهره ، بی دل...

خخخخ.....

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

‎‌‌‎‌‌‌‎༺◍⃟C᭄࿐❁❥༅••┅┄ انقدر به من لطف میکنی مانده ام …تو به ...

پارت ۳۹پدرم مرده بود.برای اولین بار بعد از سال‌ها توانستم او...

سلامی از کافی شاپ،بازم از رفتارام میگم امیدوارم خوشتون بیاد ...

𝒩𝑜𝓋𝑒𝓁 ⃟‌ 𐙚ᤣ९𝒩𝒶𝓂𝑒::محله ما،سئول✿̲ׄ𝒮𝓎𝓃𝑜𝓅𝓈𝒾𝓈::داستان درباره‌ی پ...

خانه‌ای کوچک…اما قلبی بزرگ‌تر از تمام مسیر.در راه حسین(ع)، د...

عکسِ بابای شهیدمه 😭هیچوقت به زندگیِ بعدِ شما فکرنکرده بودمبر...

راستش تا قبل از اینکه مادر بشم، نمی‌فهمیدم «مادر» بودن یعنی ...

او، بازمانده‌ی خانواده‌ی مقیمی و عزیزی است...می‌گوید:«من برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط