هرکسی دوتاست... و خدا گمشدهای داشت...
هرکسی دوتاست... و خدا گمشدهای داشت...
او فقط یکی بود، و یکی چگونه میتوانست باشد؟
هرکسی به اندازهای که احساسش میکنند، هست...
و خدا کسی که احساسش کند را نداشت...
عظمتها همواره درجستجوی چشمیست که آنرا ببیند...
خوبیها همواره نگران آنند که فهمیده شوند...
زیبایی همواره تشنهی دلیست که بهاو عشق ورزیده شود...
قدرت نیازمند کسیست که در برابرش رام گردد...
و غرور در جستجوی غروریست که آن را بشکند...
خدا عظیم بود، خوب، زیبا، پر اقتدار و مغرور
امّا کسی را نداشت، تنها بود...
پس زمین را گسترد و آسمانها را برکشید...
“در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود“
خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود...
با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بودو خدا... عدم گوش نداشت...
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم و حرفهایی هست برای نگفتن...
سرمایهی هرکسی به اندازهی حرفهاییست که برای نگفتن دارد...
حرفهایی بیقرار و طاقتفرسا
که همچون زبانههای بیتاب آتشند...
کلماتش هریک انفجاری را در دل به بند کشیدهاند...
اینان در جستجوی مخاطب خویشند...
اگر یافتند آرام میگیرند و اگر نیافتند...
روح را از درون به آتش میکشند...
اینها همان حرفهایی هستند
که روی لبهایمان جوانه زدهاند...
ریشه بستهاند و از خونمان میخورند...
فریادهای سکوتی هستند که هیچگاه سر به ابتِذالِ
گفتن فرود نمیآورند...
حرفهایی که تنها ثمرشان خــشڪسالیه ممتدِ قــلبهایمان است..!
و خدا برای نگفتن، حرفهای بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
عدم چگونه میتوانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم، جز خدا هیچ نبود
در نبودن، نتوانستن بود... با نبودن، نتوان بودن...
خدا تنها بودو گمشدهای داشت...
دراین دنیا هرکسی گمشدهای دارد...
او فقط یکی بود، و یکی چگونه میتوانست باشد؟
هرکسی به اندازهای که احساسش میکنند، هست...
و خدا کسی که احساسش کند را نداشت...
عظمتها همواره درجستجوی چشمیست که آنرا ببیند...
خوبیها همواره نگران آنند که فهمیده شوند...
زیبایی همواره تشنهی دلیست که بهاو عشق ورزیده شود...
قدرت نیازمند کسیست که در برابرش رام گردد...
و غرور در جستجوی غروریست که آن را بشکند...
خدا عظیم بود، خوب، زیبا، پر اقتدار و مغرور
امّا کسی را نداشت، تنها بود...
پس زمین را گسترد و آسمانها را برکشید...
“در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود“
خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود...
با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بودو خدا... عدم گوش نداشت...
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم و حرفهایی هست برای نگفتن...
سرمایهی هرکسی به اندازهی حرفهاییست که برای نگفتن دارد...
حرفهایی بیقرار و طاقتفرسا
که همچون زبانههای بیتاب آتشند...
کلماتش هریک انفجاری را در دل به بند کشیدهاند...
اینان در جستجوی مخاطب خویشند...
اگر یافتند آرام میگیرند و اگر نیافتند...
روح را از درون به آتش میکشند...
اینها همان حرفهایی هستند
که روی لبهایمان جوانه زدهاند...
ریشه بستهاند و از خونمان میخورند...
فریادهای سکوتی هستند که هیچگاه سر به ابتِذالِ
گفتن فرود نمیآورند...
حرفهایی که تنها ثمرشان خــشڪسالیه ممتدِ قــلبهایمان است..!
و خدا برای نگفتن، حرفهای بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
عدم چگونه میتوانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم، جز خدا هیچ نبود
در نبودن، نتوانستن بود... با نبودن، نتوان بودن...
خدا تنها بودو گمشدهای داشت...
دراین دنیا هرکسی گمشدهای دارد...
- ۹۱۸
- ۳۰ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط