{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹
ویو: ات
صدای زنگ ساعت، برای چندمین بار توی اتاق پیچید.
با بی‌حوصلگی دستم رو دراز کردم و خاموشش کردم. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم، بالاخره از روی تخت بلند شدم.
بعد از انجام کارهای روزمره، موهام رو بستم و از پله‌ها پایین رفتم.
بوی قهوه و نون تست کل خونه رو پر کرده بود.
بابا پشت میز صبحانه نشسته بود و مشغول نوشیدن قهوه‌اش بود.
آروم روی صندلی کنارش نشستم.
+ صبح بخیر بابا.
لبخند محوی زد و گفت:
* صبح بخیر، دخترم.
چند دقیقه توی سکوت صبحونه خوردیم.
تا اینکه فنجون قهوه‌اش رو روی میز گذاشت و نگاهم کرد.
* امشب آماده باش.
اخم کوچیکی کردم.
+ برای چی؟
* یه مهمونی برگزار شده... تمام رئیس‌های باندهای مافیا اونجا هستن.
قاشقم وسط راه متوقف شد.
از وقتی یادم می‌اومد، بابا هیچ‌وقت اجازه نداده بود توی چنین مراسمی همراهش برم.
+ و... منم باید بیام؟
با لبخند آرومی سرش رو تکون داد.
* آره، دوست دارم امشب کنارم باشی.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
نمی‌دونستم چرا...
اما یه حس عجیبی بهم می‌گفت، اون مهمونی قراره همه چیز رو تغییر بده
سرم را تکان دادم تا افکار بد از ذهنم خارج شود.
داشتیم با آرامش صبحانه می‌خوردیم که یهو قاشقم رو روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم:
+ باباااااا! من لباس ندارمممم!
بابا از شدت شوک، قهوه توی گلوش پرید و شروع کرد به سرفه کردن.
با اخم نگاهم کرد.
* درد سکته کردم! نمی‌شد آروم‌تر حرف بزنی؟!
لبخند شیطنت‌آمیزی زدم و بی‌خیال شونه‌هام رو بالا انداختم.
* صبحونه‌ات رو بخور، بعد برو هر لباسی که دوست داری بخر.
چشم‌هام از ذوق برق زد.
+ جدی؟ کارتتو هم می‌دی؟
بابا با خنده نفس عمیقی کشید.
* معلومه که نه! هر بار میری خرید، انگار می‌خوای کل پاساژ رو بخری.
لبم رو جمع کردم و با قیافه‌ی مظلوم گفتم:
+ خب... تقصیر من نیست که همه‌چی خوشگله.
بابا خندید و کارت بانکیش رو روی میز گذاشت.
* فقط زیاده‌روی نکن.
با ذوق کارت رو برداشتم.
+ قربون بابای مهربونم برم!
بابا با لبخند گفت:
* و اینکه... تا ساعت هشت کاملاً آماده باش. دیر نکنی.
+ چشم قربان!
بعد از تموم شدن صبحونه، سریع از جام بلند شدم، کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
حدود نیم ساعت بعد، داخل یکی از بزرگ‌ترین پاساژهای شهر بودم.
طبق معمول، مستقیم رفتم سمت فروشگاه لباس.
بین لباس‌ها می‌گشتم که یهو یه لباس مشکی بلند چشمم رو گرفت.
با ذوق برش داشتم و جلوی آینه گرفتم.
فروشنده با لبخند نگاهم کرد.
فروشنده: انتخاب خیلی قشنگیه خانم.
لبخند زدم.
+ خودمم همین حس رو دارم.
چند لباس دیگه هم برداشتم و وارد پرو شدم.
بعد از چند دقیقه، از اتاق پرو بیرون اومدم.
فروشنده: وای... این لباس انگار دقیقاً برای خودتون دوخته شده.
با خنده دور خودم چرخیدم.
+ یعنی انقدر خوبه؟
فروشنده: اگه من جای شما بودم، بدون فکر می‌خریدمش.
لبخند رضایت‌بخشی زدم.
+ پس همینو برمی‌دارم.
بعد از حساب کردن، با چند تا کیسه‌ی خرید از فروشگاه بیرون اومدم.
به ساعت مچیم نگاه کردم.
+ اوه... باید زودتر برگردم خونه، وگرنه بابا غر می‌زنه.
با عجله به سمت خروجی پاساژ راه افتادم.

اسلاید دو : لباس ات برای مهمونی
دیدگاه ها (۵)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²ویو جونگ‌کوک = ویو صبحنور آفتاب م...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³به محض اینکه از ماشین پیاده شدم، ...

✰𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 = میان عشق و نفرت✰⋆پارک ات (Park At)۲...

My nurse

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط