𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟳
[ویو تهیونگ]
تهیونگ: اون روز آخر... وقتی میدونست زیاد وقت نداره، این کت رو داد دست من و گفت: "تهیونگ، این مال توئه. هر وقت خواستی کم بیاری، یادت باشه هنوز بخشی از من باهاته."
صدام شکست. مکث کردم، ولی ادامه دادم....
تهیونگ: برای همین... این کت قلب منه. تنها یادگاریه که از اون دارم.
دیدم بدن ا.ت منقبض شد. اشکاش شدیدتر شد.
اما بازم سرش پایین بود...
آروم خم شدم، سعی کردم صورتشو ببینم. چشماش پر از اشک بودن، سرخ و خیس.
یه لبخند محو روی لبم نشست.
تهیونگ: اما... میدونی چی از یه کت هم مهمتره؟
صدای من نرم شد.
تهیونگ: آدمیه که این کارو با کت کرده..
با تعجب به من خیره شد. انگار اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشت.
صدای لرزون ا.ت رو شنیدم...
ا.ت: من… من سعی کردم درستش کنم. تموم تلاشم رو کردم. حتی وقتی دیدم سوخته، دلم میخواست خودم بسوزم، ولی کت سالم باشه. من هیچ وقت نمیخواستم به چیزی که برات ارزشمنده آسیبی بزنم.
اشکاش قطرهقطره میریخت. دلم میخواست جلو برم و پاکشون کنم... ولی فقط دستامو توی جیبهام فرو بردم و گفتم.
تهیونگ: اشتباه، همیشه پیش میاد. ولی چیزی که برای من مهمه، صداقته و من ازینکه حقیقت رو بهم گفتی ممنونم..
سرش رو پایین انداخت، ولی دیدم که لباش لرزید. صداش به سختی دراومد.
ا.ت: من... فقط نمیخواستم ناراحت و عصبیت کنم...
چشمام برق زد.
تهیونگ: تو فکر میکنی من به خاطر یه کت عصبی میشم؟
لبخند کجی زدم.
تهیونگ: نه، ا.ت... من هیچ وقت نمیخواستم ببینم به خاطر یه چیز کوچیک انقدر اذیت میشی
چند ثانیه سکوت شد. فقط نگاههامون توی هم قفل بود.
کت رو مرتب روی بازوم انداختم و خواستم عقب برم.
اما قبل از اینکه برگردم سمت در، مکث کردم. نیمرخم رو سمتش چرخوندم.
یه لبخند کوچیک زدم و گفتم..
تهیونگ:راستی...گریه بهت نمیاد.
ابروهاش بالا رفت. ناباورانه نگاهم کرد.
لبخندم عمیقتر شد.
تهیونگ: پس قول بده دفعهی بعد… به جای اشک، لبخند بزنی.
چشمکی زدم.
تهیونگ: فردا... همینجا ببینمت.
بعد بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه، به سمت در رفتم. قلبم محکم میکوبید.
کت روی بازوم سنگین بود... اما نمیدونم چرا، برای اولین بار بعد از مدتها حس کردم سبک شدم.
ا.ت فقط کت منو سوزونده بود…اما نمیدونست،تو آینده ای نزدیک، روزی سرنوشت من و خودش، درست مثل همین کت، تو آتیش سختیها و اتفاقات غیر قابل پیش بینی، میسوزه.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟳
[ویو تهیونگ]
تهیونگ: اون روز آخر... وقتی میدونست زیاد وقت نداره، این کت رو داد دست من و گفت: "تهیونگ، این مال توئه. هر وقت خواستی کم بیاری، یادت باشه هنوز بخشی از من باهاته."
صدام شکست. مکث کردم، ولی ادامه دادم....
تهیونگ: برای همین... این کت قلب منه. تنها یادگاریه که از اون دارم.
دیدم بدن ا.ت منقبض شد. اشکاش شدیدتر شد.
اما بازم سرش پایین بود...
آروم خم شدم، سعی کردم صورتشو ببینم. چشماش پر از اشک بودن، سرخ و خیس.
یه لبخند محو روی لبم نشست.
تهیونگ: اما... میدونی چی از یه کت هم مهمتره؟
صدای من نرم شد.
تهیونگ: آدمیه که این کارو با کت کرده..
با تعجب به من خیره شد. انگار اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشت.
صدای لرزون ا.ت رو شنیدم...
ا.ت: من… من سعی کردم درستش کنم. تموم تلاشم رو کردم. حتی وقتی دیدم سوخته، دلم میخواست خودم بسوزم، ولی کت سالم باشه. من هیچ وقت نمیخواستم به چیزی که برات ارزشمنده آسیبی بزنم.
اشکاش قطرهقطره میریخت. دلم میخواست جلو برم و پاکشون کنم... ولی فقط دستامو توی جیبهام فرو بردم و گفتم.
تهیونگ: اشتباه، همیشه پیش میاد. ولی چیزی که برای من مهمه، صداقته و من ازینکه حقیقت رو بهم گفتی ممنونم..
سرش رو پایین انداخت، ولی دیدم که لباش لرزید. صداش به سختی دراومد.
ا.ت: من... فقط نمیخواستم ناراحت و عصبیت کنم...
چشمام برق زد.
تهیونگ: تو فکر میکنی من به خاطر یه کت عصبی میشم؟
لبخند کجی زدم.
تهیونگ: نه، ا.ت... من هیچ وقت نمیخواستم ببینم به خاطر یه چیز کوچیک انقدر اذیت میشی
چند ثانیه سکوت شد. فقط نگاههامون توی هم قفل بود.
کت رو مرتب روی بازوم انداختم و خواستم عقب برم.
اما قبل از اینکه برگردم سمت در، مکث کردم. نیمرخم رو سمتش چرخوندم.
یه لبخند کوچیک زدم و گفتم..
تهیونگ:راستی...گریه بهت نمیاد.
ابروهاش بالا رفت. ناباورانه نگاهم کرد.
لبخندم عمیقتر شد.
تهیونگ: پس قول بده دفعهی بعد… به جای اشک، لبخند بزنی.
چشمکی زدم.
تهیونگ: فردا... همینجا ببینمت.
بعد بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه، به سمت در رفتم. قلبم محکم میکوبید.
کت روی بازوم سنگین بود... اما نمیدونم چرا، برای اولین بار بعد از مدتها حس کردم سبک شدم.
ا.ت فقط کت منو سوزونده بود…اما نمیدونست،تو آینده ای نزدیک، روزی سرنوشت من و خودش، درست مثل همین کت، تو آتیش سختیها و اتفاقات غیر قابل پیش بینی، میسوزه.
- ۱۹.۳k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط