{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟵


به حرکت پرش رسیدیم. نفس گرفتم، زانو‌هام رو خم کردم و با قدرت پریدم. لارا همزمان با من پرید، اما چون کمی زودتر حرکت کرده بود، تعادلش به‌هم خورد. همه دیدن که لحظه‌ای لرزید و مجبور شد برای نیفتادن بازومو محکم بگیره.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست. برای اولین بار، اون بود که به من نیاز داشت.

خانم پارک دست زد.
خانم پارک: عالی بود ا.ت! خیلی بهتر از قبل..لارا تو هم کمی تلاشت رو بیشتر کن

لارا با لبخند مصنوعی سرشو تکون داد، اما می‌دیدم چشماش از خشم برق می‌زد.


حرکت اخر، چرخش دونفره بود. من باید روی نوک انگشت می‌چرخیدم و اون همراهی می‌کرد. این بار، با اعتماد به نفس کامل شروع کردم. وزنمو سبک کردم، بازوهامو باز کردم و با تمام وجود چرخیدم.

وقتی چرخش تموم شد، همه دست زدن و گفتن..
_ عالی بود ا.ت!

لارا لبخندشو نگه داشت، اما به وضوح دیدم صورتش سرخ شده. زمزمه کرد...
لارا: فکر نکن همیشه می‌تونی اینطوری بدرخشی.

زیر لب جواب دادم...
ا.ت: من لازم نیست همیشه بدرخشم... همین‌که یه بار بدرخشم کافیه همه یادشون بمونه.

برای اولین بار، لارا سکوت کرد.

خانم پارک نزدیک شد و دستشو روی شونه‌م گذاشت.
خانم‌پارک: ا.ت، امروز کارت خیلی خوب بود. ادامه بده همین‌طور.

بقیه هم سر تکون دادن. من وسط سالن ایستاده بودم، عرق روی پیشونیم می‌لغزید، اما قلبم از شادی می‌تپید.


[ویو تهیونگ]

دیدم ا.ت و لارا کنار هم تمرین می‌کنن… حرکاتشون هماهنگ بود، اما چیزی که من رو گرفت، نگاه ا.ت بود. چشم‌هاش برق می‌زد، لبخندش محو و واقعی بود، از ته دل خندید و شادی توی وجودش موج می‌زد.

برای لحظه‌ای همه چیز اطرافم محو شد؛ فقط اون بود که می‌درخشید...

لارا تلاش می‌کرد اونو جلوی بقیه خراب کنه، ولی تموم این‌ها برای ا.ت مهم نبود؛ اون فقط از حرکتی که درست انجام داده بود خوشحال بود، از تعریف کوچیکی که مربی و بقیه ازش کرده بودن، محو خنده و شادی شده بود.


با نگاهی آروم، لبخند کوچیکی زدم و بدون اینکه مزاحمش بشم، قدم‌هام رو عقب بردم و به سمت در سالن حرکت کردم.
فضای پر از خنده و نور سالن، هنوز داغ حرکات و شادی ا.ت رو تو خودش نگه داشته بود، اما من… بی‌صدا، مثل یک سایه، سالن رو ترک کردم.

قلبم سبک شد، و زیر لب با خودم گفتم‌‌..
تهیونگ: هیچ چیز بهتر از دیدن خوشحالی ا.ت نیست، حتی اگه نفهمه که من اینجا بودم.
دیدگاه ها (۸)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟬[ویو تهیونگ]وقتی به خونه ر...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟭مادرم نگاهی پر از نگرانی ب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟴[ویو ات]باورش برام سخت بود...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟳[ویو تهیونگ]تهیونگ: اون رو...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

پارت ۲

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط