P
P59
ویو شرکت…
هوپی و ات وارد فروشگاه طبقهی پایین شرکت شدن.
هوپی همون اول خشکش زد.
🐿 یـا گـمر بنیهاشممم…
اینـجا کلاً مال توئه؟؟؟!
ات خیلی خونسرد:
+بله.
🐿 میلیاردر بودی، ما خبر نداشتیم؟
ات خندید، اما از اون خندههای کوتاهِ کنترلشده.
نه ذوق، نه فخرفروشی.
از بخش فروش رد شدن و وارد قسمت اداری شدن.
همین که کارمندا ات رو دیدن، شوکه شدن.
یکییکی صاف وایسادن، تعظیم کردن.
چون ات معمولاً فقط برای جلسههای خیلی مهم میاومد شرکت.
رسیدن به طبقهی مدیرها.
مردی از ته راهرو با عجله دوید جلوشون.
نفسنفسزنان:
*خانم میرا… خوش اومدین.
اتفاقی افتاده؟
ات حتی قدمش رو هم کند نکرد.
+سلام کونگ. بریم اتاق.
همه باهم وارد دفتر کونگ شدن.
هوپی و منیجرش روی مبل نشستن.
پک طبق معمول جلوی در ایستاد، دستاش قفل.
ات مستقیم رفت سر اصل مطلب.
+دربارهی استایل هوپی گفتم بهت.
*بله بله، آمادهایم.
+امروز وقت داشتیم، گفتم کارو جلو بندازیم.
*عالیه، هرچی زودتر بهتر.
🐿 دقیقاً.
ات به پک نگاه کرد.
برامون قهوه بگیر، برای خودتم بگیر.
رو به بقیه:
+چی میخورین؟
همه:آیس امریکانو.
پک بیحرف رفت.
ات برگشت سمت هوپی.
+پاشو هوپیجان، کار زیاد داریم.
------------------
طبقهی سوم…
اتاق طراحی؛
پر از مانکن، پارچه، چرخ، دوکهای رنگی.
ات کیفشو انداخت یه گوشه.
موهاشو بالا بست.
آستینهاشو زد بالا.
در حالی که متر برمیداشت:
+ژاکتتو دربیار، بیا اینجا وایسا.
🐿 چشم.
زمان گذشت.
ساعتها.
هوپی آرنجش رو میز بود، سرش تو دستش؛
نزدیک خواب.
منیجر بیرون با تلفن حرف میزد.
ات بین کارمندا میچرخید،
دستور میداد، اصلاح میکرد،
جزئیات رو ول نمیکرد.
یهدفعه گفت:
+خبـــــ.
🐿 ها؟! چی شد؟! من بیدارم!
ات خندید.
+دیشب کی خوابیدی؟
🐿 سه رسیدم خونه، بیهوش شدم.
ات کوتاه گفت:
+ما هم همینطور.
🐿 امشب ایونت میری؟
آره. روز شلوغیه.
(مکث کوتاه)خب، برای امروز تمومه،شمارتو بده، بقیه روزا هماهنگ میکنیم.
🐿 حله.
بعد از خداحافظی، هوپی رفت.
ات برگشت دفتر کونگ،
روی مبل نشست.
کونگ مردد پرسید:
*قهوه میخواین بگم بیارن؟
+نه… از صبح فقط قهوه خوردم، معدهدرد گرفتم.
*پس یه چیزی سفارش میدم بخوریم.
+خوشحال میشم.
کونگ سفارش داد،
بعد روبهروی ات نشست،ات چشمهاشو بسته بود،
اما سنگینی نگاه کونگ رو حس میکرد.
بدون باز کردن چشمها:
+حرفتو بگو.
کونگ جا خورد،
اما جمعوجور کرد خودش رو.
*خانم ات…
کی میخواین بیاین و روی صندلی خودتون بشینین؟
ات آروم چشم باز کرد،
مستقیم تو چشماش.
+چی شده؟خسته شدیبه عنوان یک مدیر ساده کارای کل شرکت رو انجام بدی؟من که حقوقتو بیشتر از حدش میدم.
*نه، اصلاً،ولی…همهمون دوست داریم رئیسمون بالاسرمون باشه.از دور عالی مدیریت میکنین،اما حضورتون میتونه شرکتو بزرگتر کنه.
ات بدون عصبانیت،
بدون دفاع.
+بزرگ شدن شرکت
به نشستن من روی صندلی ربط نداره.به آدمهایی ربط داره که اینجان.خودتو دستکم نگیر، کونگ.
اما…راستش خودمم مدتیه بهش فکر میکنم.فعلاً نه.
کونگ سر تکون داد.
*ما منتظرتون هستیم.
در زدند.
منشی:سفارشتون رسید.
*بیارین.
ساندویچها اومد.
چشمهای ات برق زد،
بیمعطلی شروع کرد به خوردن.
همونقدر جدی…
همونقدر واقعی.
شرطا
40لایک
۴۵کامنت
بچه ها زود برسونین چون این دفعه تا اخر میزارم
و یک فیکشننننننن مااااههههههه تو راهههههه
ویو شرکت…
هوپی و ات وارد فروشگاه طبقهی پایین شرکت شدن.
هوپی همون اول خشکش زد.
🐿 یـا گـمر بنیهاشممم…
اینـجا کلاً مال توئه؟؟؟!
ات خیلی خونسرد:
+بله.
🐿 میلیاردر بودی، ما خبر نداشتیم؟
ات خندید، اما از اون خندههای کوتاهِ کنترلشده.
نه ذوق، نه فخرفروشی.
از بخش فروش رد شدن و وارد قسمت اداری شدن.
همین که کارمندا ات رو دیدن، شوکه شدن.
یکییکی صاف وایسادن، تعظیم کردن.
چون ات معمولاً فقط برای جلسههای خیلی مهم میاومد شرکت.
رسیدن به طبقهی مدیرها.
مردی از ته راهرو با عجله دوید جلوشون.
نفسنفسزنان:
*خانم میرا… خوش اومدین.
اتفاقی افتاده؟
ات حتی قدمش رو هم کند نکرد.
+سلام کونگ. بریم اتاق.
همه باهم وارد دفتر کونگ شدن.
هوپی و منیجرش روی مبل نشستن.
پک طبق معمول جلوی در ایستاد، دستاش قفل.
ات مستقیم رفت سر اصل مطلب.
+دربارهی استایل هوپی گفتم بهت.
*بله بله، آمادهایم.
+امروز وقت داشتیم، گفتم کارو جلو بندازیم.
*عالیه، هرچی زودتر بهتر.
🐿 دقیقاً.
ات به پک نگاه کرد.
برامون قهوه بگیر، برای خودتم بگیر.
رو به بقیه:
+چی میخورین؟
همه:آیس امریکانو.
پک بیحرف رفت.
ات برگشت سمت هوپی.
+پاشو هوپیجان، کار زیاد داریم.
------------------
طبقهی سوم…
اتاق طراحی؛
پر از مانکن، پارچه، چرخ، دوکهای رنگی.
ات کیفشو انداخت یه گوشه.
موهاشو بالا بست.
آستینهاشو زد بالا.
در حالی که متر برمیداشت:
+ژاکتتو دربیار، بیا اینجا وایسا.
🐿 چشم.
زمان گذشت.
ساعتها.
هوپی آرنجش رو میز بود، سرش تو دستش؛
نزدیک خواب.
منیجر بیرون با تلفن حرف میزد.
ات بین کارمندا میچرخید،
دستور میداد، اصلاح میکرد،
جزئیات رو ول نمیکرد.
یهدفعه گفت:
+خبـــــ.
🐿 ها؟! چی شد؟! من بیدارم!
ات خندید.
+دیشب کی خوابیدی؟
🐿 سه رسیدم خونه، بیهوش شدم.
ات کوتاه گفت:
+ما هم همینطور.
🐿 امشب ایونت میری؟
آره. روز شلوغیه.
(مکث کوتاه)خب، برای امروز تمومه،شمارتو بده، بقیه روزا هماهنگ میکنیم.
🐿 حله.
بعد از خداحافظی، هوپی رفت.
ات برگشت دفتر کونگ،
روی مبل نشست.
کونگ مردد پرسید:
*قهوه میخواین بگم بیارن؟
+نه… از صبح فقط قهوه خوردم، معدهدرد گرفتم.
*پس یه چیزی سفارش میدم بخوریم.
+خوشحال میشم.
کونگ سفارش داد،
بعد روبهروی ات نشست،ات چشمهاشو بسته بود،
اما سنگینی نگاه کونگ رو حس میکرد.
بدون باز کردن چشمها:
+حرفتو بگو.
کونگ جا خورد،
اما جمعوجور کرد خودش رو.
*خانم ات…
کی میخواین بیاین و روی صندلی خودتون بشینین؟
ات آروم چشم باز کرد،
مستقیم تو چشماش.
+چی شده؟خسته شدیبه عنوان یک مدیر ساده کارای کل شرکت رو انجام بدی؟من که حقوقتو بیشتر از حدش میدم.
*نه، اصلاً،ولی…همهمون دوست داریم رئیسمون بالاسرمون باشه.از دور عالی مدیریت میکنین،اما حضورتون میتونه شرکتو بزرگتر کنه.
ات بدون عصبانیت،
بدون دفاع.
+بزرگ شدن شرکت
به نشستن من روی صندلی ربط نداره.به آدمهایی ربط داره که اینجان.خودتو دستکم نگیر، کونگ.
اما…راستش خودمم مدتیه بهش فکر میکنم.فعلاً نه.
کونگ سر تکون داد.
*ما منتظرتون هستیم.
در زدند.
منشی:سفارشتون رسید.
*بیارین.
ساندویچها اومد.
چشمهای ات برق زد،
بیمعطلی شروع کرد به خوردن.
همونقدر جدی…
همونقدر واقعی.
شرطا
40لایک
۴۵کامنت
بچه ها زود برسونین چون این دفعه تا اخر میزارم
و یک فیکشننننننن مااااههههههه تو راهههههه
- ۱.۵k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط