{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p 60
ایونت مجلل بود. نورها گرم و طلایی، صدای موزیک ملایم تو فضا پیچیده بود و همه لباساشون برق می‌زد. برند تازه کالکشن جدیدشو داده بود بیرون ولی همین الانم کلی سر و صدا کرده بود. صاحب برندم از آشناهای قدیمی ات بود، چند بار تو مراسم‌های مختلف باهم برخورد داشتن.
ماشین آروم جلوی فرش قرمز وایساد.
پک اول پیاده شد، کتشو صاف کرد، درو باز کرد.
ات یه لحظه داخل ماشین مکث کرد… بعد با اون حالت همیشگیِ مطمئنش پیاده شد. پاشنه کفشش آروم خورد به زمین. صاف وایساد، سرشو بالا گرفت و شروع کرد راه رفتن.
همه نمی‌شناختنش…
ولی اونایی که می‌شناختنش، سریع زمزمه کردن:
«لی می‌را نیست؟»
«وای چقدر از نزدیک خوشگله…»
چند تا خبرنگار دوربیناشونو بالا آوردن. فلش‌ها پشت هم روشن شد.
ات نه تند رفت، نه ژست اغراق‌آمیز گرفت. فقط با یه لبخند آروم و نگاه خونسرد از بین جمعیت رد شد.
وارد سالن که شد، نگاهش چرخید. دنبال آشناها می‌گشت…
ولی راستش بیشتر دنبال یه نفر بود.
پک کنار گوشش آروم گفت:
*جناب کوک هنوز نرسیدن.
ات خیلی کوتاه گفت:
+که اینطور…
درست همون موقع پارک کی‌بون صاحب برند از دور نزدیک شد.
با لبخند رسمی ولی گرم.
بون: چه افتخار بزرگی که می‌را شی رو تو مراسمم می‌بینم.
ات دستشو جلو برد.
+خیلی وقته ندیدمت بون شی.
بون: ممنون که دعوتو قبول کردین.
+خواهش می‌کنم. تبریک میگم، کارت عالی بوده.
بون لبخند زد و رفت سراغ مهمونای دیگه.
ات رفت سمت میز خوراکی‌ها. یه چیز کوچیک برداشت، مزه کرد، بعد یه بشقابم برای پک گرفت.
+راحت باش.
پک با تعجب نگاهش کرد.
*ممنون خانوم.
ات از دور لیسا رو دید. چشمش برق زد.
+لازم نیست همه جا دنبالم بیای پک شی. برو خوش بگذرون.
چشمای پک برق زد، تعظیم کوتاهی کرد و مشغول انتخواب کردن خوراکی شد.
ات تقریباً با هیجان رفت سمت لیسا.
+لیساااااااااا!
لیسا برگشت، جیغ کوتاهی کشید و دوید بغلش کرد.
*می‌رااااا! دختر از کی ندیدمتتت!
+وایسا ببینمت… هنوزم مثل همیشه می‌درخشی!
*تو خودتی که دهن همه رو سرویس کردی امشب!
هر دو خندیدن.
اون طرف سالن، پک داشت آروم غذا می‌خورد که بادیگارد کوک اومد کنارش.
* عجب، رئیس بداخلاقت اجازه داده راحت باشی؟
یه لقمه تو گلوی پک گیر کرد. صاف وایساد.
+ایشون بداخلاق نیست… فقط جلوی بقیه خیلی محکمه. البته وقتی هم جلوی بقیه نیست، باز محکمِ.
بادیگارد خندید:
ـ بیشتر شبیه راست دست مافیای تا بادیگارد ی مدیر عامل.
پک فقط یه نگاه سرد انداخت، بشقابو داد دستش.
*از خودتون پذیرایی کنین جناب یونک.
بعد رفت سمت ات. خم شد کنار گوشش.
*جناب کوک اینجاست.
لبخند خیلی آرومی گوشه لب ات نشست.
سرشو کمی چرخوند. نگاهش شروع کرد گشتن.
لیسا مشکوک گفت:
* دنبال کی می‌گردی؟
+دنبال کوکم.
* جاااان؟! خبراییه؟ 😉
+بعداً بهت میگم. دهنت قفل.
*چفته. اونجاست، با یون حرف می‌زنه.
ات نفس کوتاهی کشید و رفت سمتشون.
+جمعتون جمعه‌ها.
کوک داشت سلام می‌داد که با اشاره ریز چشم ات ساکت شد.
_سلام… خانوم می‌را شی.
یون با لبخند شیطون گفت:
*اووو؟ همو می‌شناسین؟
کوک: شما هم می‌شناسینش؟
یون یه قدم نزدیک‌تر به ات شد.
* یه مدت زیاد همو می‌دیدیم.
کوک فکش سفت شد.
_ ما هم یه مدت زیاد همو می‌بینیم.
یون خندید و رفت.
ات به کوک نگاه کرد، خندش گرفت.
_یه مدت زیاد همو می‌دیدیم!!(در حال در اودن اداش )
کوک اخم مصنوعی کرد.
ات لبخند شیرینی زد.
+داری حسودی می‌کنی؟
_ آره! چرا باید نزدیکت شه اصلاً؟
ات شونه بالا انداخت.
+ایده‌ای ندارم.
در همین لحظه یه زن با انرژی اومد سمت کوک.
*کوکیااا! امسال دوست، پارسال آشنا!
کوک بغلش کرد.
ات دستشو جلو برد.
+لی می‌را هستم.
*پارک بون‌کی. خواهر کی‌بون.
+آهان، معلومه خواهرشین.
زن با هیجان گفت لباسشم از برند ات پوشیده.
ات لبخند حرفه‌ای زد…
ولی همون لحظه نگاهش افتاد به دست زن که بازوی کوک رو گرفته.
لبخندش یه ذره خشک شد.
فکش سفت شد.
+شما دوتا خیلی صمیمی هستین؟
زن دستپاچه گفت: نه اونقدر هم نه…
ات خیلی آروم، ولی دقیق گفت:
+پس فکر کنم گرفتن بازوی کسی که اونقدر صمیمی نیستین ممکنه اذیتش کنه.
کوک فوراً گفت:


ادامش کامنتا
دیدگاه ها (۲)

ادامهp60ساعت حدود ده شب بود.نور خونه ملایم بود، فقط چراغ آبا...

p6110سال بعد... موج‌ها بی‌وقفه خودشونو می‌زدن به ساحل.نه آرو...

اسلاید اول حس کوک به ات اسلاید دوم حرفای کوک وقتی ات میگفت ت...

P59ویو شرکت…هوپی و ات وارد فروشگاه طبقه‌ی پایین شرکت شدن.هوپ...

p54ات سوار ماشین شد.پک در رو بست و داشت می‌رفت سمت صندلی خود...

P58 خونه‌ی ات بودیم.کوک لم داده بود رو مبل، پاهاش دراز، یه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط