{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۱۴

غرش موتور تمام انبار را پر کرد.

چراغ‌های سفیدش مستقیم به صورت جونگ کوک و آوا می‌تابید.

«آوا! کنار برو!»

جونگ کوک فریاد زد و دست آوا را گرفت.

هر دو درست چند لحظه قبل از برخورد، خودشان را به طرف دیگری انداختند.

موتور با سرعت از کنارشان رد شد و بعد از چند متر، با یک دریفت تند دور زد.

راننده هنوز چیزی نمی‌گفت.

انگار فقط برای کشتن آمده بود.

جونگ کوک اسلحه‌اش را بالا آورد.

اما...

آوا سریع دستش را پایین کشید.

«شلیک نکن!»

«چرا؟»

«می‌خوام بدونم کیه.»

راننده دوباره گاز داد.

این بار مستقیم به سمت آوا.

جونگ کوک بدون فکر خودش را جلوی او انداخت.

موتور در آخرین لحظه تغییر مسیر داد و از کنار جونگ کوک عبور کرد.

باد حاصل از سرعتش، موهای آوا را به هم ریخت.

چند ثانیه همه‌چیز ساکت شد.

راننده موتور را متوقف کرد.

بعد آرام دستش را بالا برد...

و کلاه ایمنی را از سرش برداشت.

آوا خشکش زد.

«نه...»

جونگ کوک به چهره‌ی مرد نگاه کرد.

حدود سی ساله.

با نگاهی سرد و زخمی قدیمی روی ابرویش.

مرد لبخند تلخی زد.

«بالاخره دوباره همدیگه رو دیدیم، آوا.»

آوا یک قدم عقب رفت.

«تو... باید مرده باشی.»

مرد خندید.

«من هیچ‌وقت نمُردم.»

جونگ کوک بین آن دو نگاه کرد.

«آوا... می‌شناسیش؟»

آوا به سختی جواب داد.

«اسمش... کانگ دوهیونه.»

«اولین کسی بود که هک کردن رو بهم یاد داد.»

دوهیون آرام دست زد.

«آفرین... هنوز یادت مونده.»

جونگ کوک اسلحه‌اش را محکم‌تر گرفت.

«جیمین کجاست؟»

دوهیون فقط لبخند زد.

«همه‌تون فقط دنبال جوابین...»

«ولی هیچ‌کس سؤال درست رو نمی‌پرسه.»

او چیزی کوچک روی زمین انداخت.

یک ریموت.

قبل از اینکه کسی واکنش نشان دهد...

صدای انفجار از طبقه‌ی پایین انبار بلند شد.

زمین زیر پایشان لرزید.

چراغ‌ها خاموش و روشن شدند.

دوهیون دوباره کلاه ایمنی‌اش را سر گذاشت.

«تا دیدار بعدی...»

موتورش را روشن کرد و با سرعت از در پشتی انبار خارج شد.

جونگ کوک خواست دنبالش برود.

اما آوا دستش را گرفت.

«نه!»

«جیمین پایین گیر افتاده!»

جونگ کوک برای چند ثانیه بین تعقیب دوهیون و نجات دوستش مردد ماند.

بعد بی‌درنگ به سمت زیرزمین دوید.

آوا هم پشت سرش.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

دوهیون عمداً خودش را نشان داده بود.

چون نقشه‌ی اصلی تازه شروع شده بود.

ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

بازی خطرناکپارت : ۱۵ دود غلیظ، راه‌پله‌ی زیرزمین را پر کرده ...

بازی خطرناکپارت : ۱۶ سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود. جونگ ک...

#The_Bullys_Secret#رازِ_قلدر_مدرسه#پارت_معرفی اسم : رازِ قلد...

سرم داره می ترکهههههههههههه. فرشته های من شما دیگه این نویسن...

بازی خطرناکپارت : ۱۱ سکوت... تنها صدای تیک‌تاک ساعت قدیمی و ...

بازی خطرناکپارت : ۱۳ تاریکی... تنها نوری که باقی مانده بود، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط