{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من
می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تودل‌خوشی،همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من
آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است،هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو...چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!
دیدگاه ها (۷)

تو نیستی و من می نویسم گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای من...

تنها نیایی با خودت مهمان بیاور"حافظ به سعیِ سایه" با قرآن بی...

دل به چشمان تو که می بندم خنده در روزگار من جاری ست پشت دیوا...

منم پرنده غمگین که میل باغ ندارد برای بال گشودن دل و دماغ ند...

افسانه ی خون و گل قسمت ۲۳: ردِپایِ غریبههمزمان در گوشه‌ای د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط