{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله نهایی

معامله نهایی




پارت ۲۲


بحث رو عوض کردم « به هر حال ، تو خانواده باحالی داری . اگه چند نفرو حساب نکنیم »
« میدونم . این چیزیه که همه قبول دارن بجز خود اون چند نفر »
اروم چکمه هام رو روی نیمکت گذاشتم و زانو هامو بغل کردم « الان که خانواده تورو دیدم دلم برای خانواده خودم تنگ شده »
للان انگار یکم نگران بنظر میاد « واقعا ؟ اونا کجان ؟»
« توی کیوتو . ولی یک ساله که ندیدمشون »
احساس کردم نفس راحتی کشید . فکر میکرد کجا باشن ؟ بهشت مثلا ؟
« خب پس چرا نمیری پیششون ؟ بعد از این پنجشنبه و جمعه که باید باهام بیای ، بهت یه مرخصی یک هفته ای میدم . برو کیوتو »
« وایسا ، چی ؟ مطمئنی ؟ لینا بهم گفت حتی اگر کارمندت رو به موت باشه هم بهش مرخصی نمیدی !»
خندید « درسته که تو مرخصی دادن سختگیرم ، ولی لینا هم پیازداغشو زیاد کرده . البته در حال حاضر دارم خودمو نجات میدم قبل از اینکه یه کیف دیگه هم بکنی تو پاچم »
پاشو لگد کردم « اه چی فکر کردم . معلومه که همینجوری الکی بهم خوبی نمیکنی »
« اخخ ، لعنت . تو واقعا زورت زیاده احساس میکنم دارم انگشتمو از دست میدم »
قدرتمو بیشتر کردم و با حرص گفتم « حقه ، عوضی »



ویو هیونجین


نیم ساعت گذشته ولی هنوز احساس میکنم انگشتای پام میسوزن . از اونجایی که دوباره روی صندلی های سالن نشستیم و میز کاور خوبی برای انجام کار رین ‍ه باید حواسمو جمع کنم که یه لگد دیگه نوش جان نکنم
رین اروم گفت « میخوام برم خونه . چقدر دیگه باید بمونیم ؟»
مثل خودش اروم جواب دادم « یکم دیگه مهمونی رقصه . بعد از اون میرسونمت خونه »
« وایسا ، مهمونی رقص ؟ فکر کردم یه شام سادست »
« خب ، تو خاندان هوانگ شام های ساده مهمونی های رقص دارن »



#هیونجین #فیکشن
دیدگاه ها (۲۲)

معامله نهاییپارت ۲۳قبل از اینکه بخواد غر بزنه تک نوازی پیانو...

معامله نهاییپارت ۲۴i dont know how ادامه this shit sooooمیپر...

معامله نهاییپارت ۲۱هوای حیاط از اون جو دور بود و بلاخره احسا...

همه ما یه مواقعی حالمون بده و حوصله هیچ کاری رو نداریم ، و م...

معامله نهاییپارت ۱۶« هیونجین چند لحظه همراه نامزدت بیا اینجا...

#رمان:نفس در آغوش یک مافیاpart۵# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط