{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part هفت مافیای دروغگوی من

✨ Part ⁷ : هفت مافیای دروغگوی من ✨


از سر ناچاری دستمو دور گردنش حلقه کردم

کوک : محکم تر...

بینا : چی...

کوک : محکم تر حلقه کن...

بینا : ب...باشه...

( محکم تر حلقه کردم...اونقدری که وقتی به خودم اومدم صورتش به صورتم چسبیده بود )

رسیدیم به ماشین...همه سوار شدن...انقدر جا تنگ بود
که نمی‌تونستم تکون بخورم...
تو ون هفت نفره هشت نفر می‌شینن آخه؟...
اوففففف...
اونقدری که جین با سرعت میرفت..‌.
که سر یه پیچ افتادم بغل شوگا...

شوگا : هی...پاشو ببینم...

بینا : هی...تا وقتی صلح هست...چرا جنگ جا تنگه خب من چیکار کنم...؟...

شوگا : این کار...

( یهو منو بلند کرد...انداخت بغل جونگ کوک )

بینا : آخ...پام...

کوک : پاتو ببینم...

بینا : نه...نه...

جونگ کوک پای بینا رو گرفت...و شلوارشو بالا زد...

کوک : این دیگه چیه؟..
نامجون جعبه های کمک های اولیه کجاست؟...


ادامه دارد.....
🍓🫐✨
دیدگاه ها (۳)

سلام خوشگلام ✨ من تا وقتی که اینترنت ها قطع باشه نمیتونم فیک...

🥹🫠✨

✨ Part ⁶ : هفت مافیای دروغگوی من ✨یه چیز محکمی پام رو گاز گر...

✨ هفت مافیای دروغگوی من : Part ⁵ ✨( بغضم ترکید زدم زیر گریه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط