{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هفت مافیای دروغگوی من Part

✨ هفت مافیای دروغگوی من : Part ⁵ ✨


( بغضم ترکید زدم زیر گریه )

بینا : هرکاری گفتین رو انجام دادم...از صبح بدون اینکه بشینم کار کردم‌...اگه میزاشتین یکم بخوابم‌...فقط یکم... الان از خستگی بیهوش نمی‌شدم و غذاتون هم نمی‌سوخت (همه اینا رو با گریه گفت )

پسرا که داشتن با دهن باز به بینا نگاه می‌کردن زنگ خونه به خودشون میان

شوگا : پیتزا ها رسید...

( نمی‌تونستم جلو اشکامو بگیرم... چرا آخه من )

جین : بیاین میز رو بچینین من پیتزاها رو میارم...

( پسرا شروع کردن به غذا خوردن )

ویو بینا
( اونا داشتن غذاشونو می‌خوردن و منم برای خودم یه گوشه نشسته بودم... و سرم پایین بود... به این فکر می‌کردم که تا حالا هیچکسو نداشتم.‌..الانم که گیر اینا افتادم )

جین : بهش بگیم بیاد؟...

نامجون : بوی پیتزا بهش بخوره میاد...

تهیونگ : نه انگار نمی‌خواد بیاد...

جیمین بلند شد و رفت سمت بینا...

جیمین : بیا غذا بخور...

بینا هیچی نگفت...

جیمین : الان قهری...

بینا روشو برگردوند اون‌ طرف...
رفت جلوش نشست...

بینا : نمی‌خورم...

جی هوپ : مگه دست خودته؟... پس فردا می‌خوای جنازتو ببریم بیرون؟...

بینا : نمی‌خورم...

یهو جیهوپ بلند شد و بینا رو انداخت رو کولش

بینا : بزارم... پایین...

جی هوپ بینا را گذاشت وسط میز...

تا رفتم بیام پایین...دیدم هیچ راهی نیست برم پایین... یه جای خالی دیدم تا رفتم برم پایین... جیهوپ نشست و آخرین راه فرارم رو بست... آخه تو میز چهار نفره ۷ نفر می‌شینن؟...خدایااا
بعد تهیونگ یکی از جعبه های پیتزا رو میده به بینا...

بینا : این...مال...منه؟...

تهیونگ : آره...بخور...

وقتی غذاشون تموم شد برگشتن سمتم و بهم زل زدن...منتظر بودن بخورم...

بینا : میشه بیام پایین؟...

تهیونگ : بخور بعد...

بینا : من...( حرفش قطع شد )

پسرا طوری به بینا نگاه کردن که معنی*بخور حرف نزن* رو بهش فهموندن

از سر ناچاری شروع کردم به خوردن طولی نکشید همشون بلند شدن و هر کدومشون به یه سمتی رفتن...
منم نگاهم رفت سمت در...
باید فرار می‌کردم...
برگشتم سمتشون...
یکیشون سرش تو گوشی بود... اون یکی سرش تو لپ تاپ بود... بقیه هم یه طرف نشسته بودن...
با تمام سرعتم از میز اومدم پایین رفتم سمت در... در باز کردم و دویدم...اونقدری سریع دویدم که تا اونو متوجه بشن من رفتم...رسیدم به حیاط انقدر تند تند می‌رفتم که یهو حس کردم...


ادامه دارد....
🍓🫐✨
دیدگاه ها (۳)

✨ Part ⁶ : هفت مافیای دروغگوی من ✨یه چیز محکمی پام رو گاز گر...

✨ Part ⁷ : هفت مافیای دروغگوی من ✨از سر ناچاری دستمو دور گرد...

✨Part ⁴ : هفت مافیای دروغگوی من✨ویو بینا : ( کارم با لباسا ت...

قبل از شروع بگم که کاپل ها : ( بینا ، جونگ‌‌ کوک ، اینسول ، ...

کاراگاه جوان part: 2. ج...

جرعت و حقیقت!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط