Part هفت مافیای دروغگوی من
✨ Part ⁶ : هفت مافیای دروغگوی من ✨
یه چیز محکمی پام رو گاز گرفته...برگشتم دیدم یه سگ پامو گاز گرفته...به زور ازش جدا شدم بلند شدم تا برم که یه دفعه افتادم... دوباره بلند شدم... ولی افتادم... لعنتی پام...یه دفعه اون پسره که چشماش مثل گربه بود تند تند اومد و موهامو گرفت...ببندم کرد...با خشم منو برد تو خونه و پرتم کرد رو مبل...
جونگ کوک و عصبانیت اومد سمتم و چونمو گرفت...
کوک : فکر میکردم با بقیه گروگان ها فرق داشته باشی...ولی...نداری... تو هم مثل من میمیری...یه تیر وسط پیشونیت خالی میکنم...البته میتونی انتخاب کنی...راه های دیگه هم داریم...سم...اسلحه...چاقو...
بینا : چرا این حرفا رو میزنی... نه که من زندگی خیلی خوبی داشتم... شماهام منو دزدیدین... بعد ازم کار کشیدین... الانم میگه چطوری میمیرم...( با گریه )
کوک : واه واه...دختر جون گریه نکن...خودت خواستی...
بینا : من جز محبت دوست داشتن چیزی نخواستم... ولی اونم نتونستم تجربه کنم... اصلاا بکش... برام مهم نیست... بهتر از زندگی لعنتی...( با گریه )
یهو صدای شلیک گلوله میاد...
نامجون : اومدم عجله کنید...
یهو همشون رفتن و شروع کردن تند تند وسایلهاشونو جمع کردم...جیمین اومد سمتمو گفت پاشو زود باید بریم... اومدم پاشم که نقش زمین شدم... به طرز فجیعی درد میکرد...یهو همه برگشتن سمتم...
جین : بلندش کن بریم وقت نداریم...
یهو جیمین منو بغل کرد...منم ترسیدم دستامو دور گردنش حلقه کردم...داشت میرفت سمت در که...
جیمین : اَه مسلسل یادم رفت اینو بگیر...
یهو منو داد بغل تهیونگ...
بعد از در پشتی فرار کردن...
منو هی از این بغل به اون بغل میدادن تا سرعتشون کم نشه...که رسیدم به اون چشم گربه ایه...
انقدر ازش حرص داشتم که وقتی رفتم بغلش از پشت موهاشو کشیدم...
شوگا : آخ چیکار میکنی...
بینا : چیه درد داشت دفعه آخرت باشه موهامو میکشی...
بعد یهو منو داد بغل جونگ کوک...
بینا : ببخشیدددد...منو نده دست این...
کوک : حلقه کن...
بینا : چی؟...
کوک : دستت رو دور گردنم حلقه کن وگرنه میوفتی...
ادامه دارد....
🍓🫐✨
یه چیز محکمی پام رو گاز گرفته...برگشتم دیدم یه سگ پامو گاز گرفته...به زور ازش جدا شدم بلند شدم تا برم که یه دفعه افتادم... دوباره بلند شدم... ولی افتادم... لعنتی پام...یه دفعه اون پسره که چشماش مثل گربه بود تند تند اومد و موهامو گرفت...ببندم کرد...با خشم منو برد تو خونه و پرتم کرد رو مبل...
جونگ کوک و عصبانیت اومد سمتم و چونمو گرفت...
کوک : فکر میکردم با بقیه گروگان ها فرق داشته باشی...ولی...نداری... تو هم مثل من میمیری...یه تیر وسط پیشونیت خالی میکنم...البته میتونی انتخاب کنی...راه های دیگه هم داریم...سم...اسلحه...چاقو...
بینا : چرا این حرفا رو میزنی... نه که من زندگی خیلی خوبی داشتم... شماهام منو دزدیدین... بعد ازم کار کشیدین... الانم میگه چطوری میمیرم...( با گریه )
کوک : واه واه...دختر جون گریه نکن...خودت خواستی...
بینا : من جز محبت دوست داشتن چیزی نخواستم... ولی اونم نتونستم تجربه کنم... اصلاا بکش... برام مهم نیست... بهتر از زندگی لعنتی...( با گریه )
یهو صدای شلیک گلوله میاد...
نامجون : اومدم عجله کنید...
یهو همشون رفتن و شروع کردن تند تند وسایلهاشونو جمع کردم...جیمین اومد سمتمو گفت پاشو زود باید بریم... اومدم پاشم که نقش زمین شدم... به طرز فجیعی درد میکرد...یهو همه برگشتن سمتم...
جین : بلندش کن بریم وقت نداریم...
یهو جیمین منو بغل کرد...منم ترسیدم دستامو دور گردنش حلقه کردم...داشت میرفت سمت در که...
جیمین : اَه مسلسل یادم رفت اینو بگیر...
یهو منو داد بغل تهیونگ...
بعد از در پشتی فرار کردن...
منو هی از این بغل به اون بغل میدادن تا سرعتشون کم نشه...که رسیدم به اون چشم گربه ایه...
انقدر ازش حرص داشتم که وقتی رفتم بغلش از پشت موهاشو کشیدم...
شوگا : آخ چیکار میکنی...
بینا : چیه درد داشت دفعه آخرت باشه موهامو میکشی...
بعد یهو منو داد بغل جونگ کوک...
بینا : ببخشیدددد...منو نده دست این...
کوک : حلقه کن...
بینا : چی؟...
کوک : دستت رو دور گردنم حلقه کن وگرنه میوفتی...
ادامه دارد....
🍓🫐✨
- ۱۳.۴k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط