(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت۱۹
از زبان باران
چند قدم رفتم عقب که در بهم نخوره....هانا دست به سینه اومد تو....با دیدن من اخماش رو تو هم کشید...
_تو با اجازه ی که اینجاییی؟؟؟
_با اجازه ی من
صدای دایی سلمان از پشت در اتاق اومد...فکر میکردم رفته....دایی اومد جلو هانا وایستاد....
_مشکلیه هانا؟؟
هانا سر رو انداخت پایین.....زیر لب داشت فوش نثارم میکرد....انتظار این رو نداشت که دایی پشت من دربیاد....منم انتظارش رو نداشتم....هانا با شرمندگی گفت:
_نه بابا
دایی رو به من کرد...
_باران کارت تموم شد؟؟؟اگه شد برو بیرون دیگه
_چشم
تردید داشتم اینو بگم اما گفتم:
_فقط دایی کی مواظبشه؟؟؟؟
_میگم یکی از ندیمه ها بیاد
با حرفش ذوق کردم.....انگار کلا امروز دایی یکی دیگه شده بود...رفتم پایین که با قرار گرفتن دستی رو شونم برگشتم....با دیدن خاله زری دستش رو پس زدم....این پست فطرت ایجا چیکار میکنه؟؟؟
حرصی گفتم:
_به من دست نزن
صدای دایی سلمان بلند شد....
_باران احترام خالت رو نگه دار
سعی کردم بدون حرفی ازشون دور بشم....بدون هیچ حرفی داشتم میرفتم سمت اتاق که صدای بغض دار خاله زری اومد...
_باران من تقصیری ندا....
حرفش رو قطع کردم....
_خاله چرااا؟؟؟خاله جواب اعتماد و اینجوری میدن....اگه مهرشاد برادر زادت باشه منم خواهر زادتم....
_باور کن نمیخواستم اینجوری بشه....اما مهرشاد گفته بود خیلی نگران ارغوانه....مجبور شدم....نتونستم ارغوان رو از باباش جدا کنم
صدام رو بردم بالاتر....
_اما تونستی از مادرش جداش کنی
مهرشاد با آرتا از پله ها اومد پایین
_باران نمیتونی خاله رو چون به من کمک کرده مقصر بدونی
اومد جوابش رو بدم که آرتا دستاش رو باز کرد و دویید سمتم....فهمیدم میخواد بیاد بغلم پس منم متقابلا دستم رو باز کردم....خودش رو پرت کرد تو بغلم و با لحن بچگونش گفت:
_باران کجا بودی؟؟؟
با یاد ننه و بالا دلتنگی دوباره داشت خفم میکرد....
_پسر پهلوون ارغوان رو برده بودم دکتر
تنها دروغی که به فکرم رسید همین بود...کنجکاو بودم بدونم اگه آرتا بفهمه من رقیب عشقی مادرش باشم هم انقدر باهام خوب رفتار میکنه یا نه؟؟؟
صدا هانا از بالای پله ها اومد....
_آرتا بیا بالا
آرتا از من جدا شد و رفت پیش مامانش....خاله زری آروم اومد سمتم و تو بغلم منو کشید...
_باران من متاسفم
با بغض توی گلوم گفتم:
_خاله من تازه میخواستم یه روز تعطیل بریم به مامانم سر بزنیم
دستش رو کشید رو کمرم
_میریم....میریم
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
پارت۱۹
از زبان باران
چند قدم رفتم عقب که در بهم نخوره....هانا دست به سینه اومد تو....با دیدن من اخماش رو تو هم کشید...
_تو با اجازه ی که اینجاییی؟؟؟
_با اجازه ی من
صدای دایی سلمان از پشت در اتاق اومد...فکر میکردم رفته....دایی اومد جلو هانا وایستاد....
_مشکلیه هانا؟؟
هانا سر رو انداخت پایین.....زیر لب داشت فوش نثارم میکرد....انتظار این رو نداشت که دایی پشت من دربیاد....منم انتظارش رو نداشتم....هانا با شرمندگی گفت:
_نه بابا
دایی رو به من کرد...
_باران کارت تموم شد؟؟؟اگه شد برو بیرون دیگه
_چشم
تردید داشتم اینو بگم اما گفتم:
_فقط دایی کی مواظبشه؟؟؟؟
_میگم یکی از ندیمه ها بیاد
با حرفش ذوق کردم.....انگار کلا امروز دایی یکی دیگه شده بود...رفتم پایین که با قرار گرفتن دستی رو شونم برگشتم....با دیدن خاله زری دستش رو پس زدم....این پست فطرت ایجا چیکار میکنه؟؟؟
حرصی گفتم:
_به من دست نزن
صدای دایی سلمان بلند شد....
_باران احترام خالت رو نگه دار
سعی کردم بدون حرفی ازشون دور بشم....بدون هیچ حرفی داشتم میرفتم سمت اتاق که صدای بغض دار خاله زری اومد...
_باران من تقصیری ندا....
حرفش رو قطع کردم....
_خاله چرااا؟؟؟خاله جواب اعتماد و اینجوری میدن....اگه مهرشاد برادر زادت باشه منم خواهر زادتم....
_باور کن نمیخواستم اینجوری بشه....اما مهرشاد گفته بود خیلی نگران ارغوانه....مجبور شدم....نتونستم ارغوان رو از باباش جدا کنم
صدام رو بردم بالاتر....
_اما تونستی از مادرش جداش کنی
مهرشاد با آرتا از پله ها اومد پایین
_باران نمیتونی خاله رو چون به من کمک کرده مقصر بدونی
اومد جوابش رو بدم که آرتا دستاش رو باز کرد و دویید سمتم....فهمیدم میخواد بیاد بغلم پس منم متقابلا دستم رو باز کردم....خودش رو پرت کرد تو بغلم و با لحن بچگونش گفت:
_باران کجا بودی؟؟؟
با یاد ننه و بالا دلتنگی دوباره داشت خفم میکرد....
_پسر پهلوون ارغوان رو برده بودم دکتر
تنها دروغی که به فکرم رسید همین بود...کنجکاو بودم بدونم اگه آرتا بفهمه من رقیب عشقی مادرش باشم هم انقدر باهام خوب رفتار میکنه یا نه؟؟؟
صدا هانا از بالای پله ها اومد....
_آرتا بیا بالا
آرتا از من جدا شد و رفت پیش مامانش....خاله زری آروم اومد سمتم و تو بغلم منو کشید...
_باران من متاسفم
با بغض توی گلوم گفتم:
_خاله من تازه میخواستم یه روز تعطیل بریم به مامانم سر بزنیم
دستش رو کشید رو کمرم
_میریم....میریم
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
- ۵.۶k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط