{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

که یهو خون بالا اورد شوکه بهش نگاه کردم بعد از چند دقیقه

که یهو خون بالا اورد شوکه بهش نگاه کردم بعد از چند دقیقه به خودم اومدم دیدم بیهوشه بلندش کردم و بردمش سمت ماشین و سوارش کردم و رفتم طرف بیمارستان پیاده شدم و داد زدم
جی. پرستار ..پرستار یکی توی این طویله نیست
پرستار: چخبرتونه اقا اینجا_
جی.زنم ..زنم حالش بده خواهش میکنم

ویو لیزا
چشمام یکم باز شد صدای دکارو شنیدم که میگفت
دکتر: خوشبختانه دنده‌هاشون نشکسته، فقط کوفتگیِ شدیدِ عضلانی و جابه‌جاییِ جزئیِ مهره‌هاست که باعثِ دردِ شدیده. اون خون‌بالا آوردن هم به خاطرِ فشارِ شدید به معده و ضربه‌ی مستقیمی بوده که به شکمشون وارد شده. دو روز استراحت مطلق، همین
جیمین اروم گفت:خسته نباشید
بعد اومد پیش من چشمام هنوز بسته بود و درد بدی داشتم

راوی: دکتر با بی‌خیالیِ عجیبی پرونده رو بست و گفت: «خوشبختانه دنده‌هاشون نشکسته، فقط کوفتگیِ شدیدِ عضلانی و جابه‌جاییِ جزئیِ مهره‌هاست که باعثِ دردِ شدیده. اون خون‌بالا آوردن هم به خاطرِ فشارِ شدید به معده و ضربه‌ی مستقیمی بوده که به شکمشون وارد شده. دو روز استراحت مطلق، همین.»

جیمین فقط سر تکون داد. وقتی دکتر رفت، حس کرد اکسیژنِ اتاقِ لیزا داره تموم می‌شه. پاهایِ سستش رو به سمت تخت کشید. لیزا اونجا بود، با چهره‌ای که حتی زیرِ نورِ بی‌روحِ بیمارستان هم برای جیمین زیباترین بود، اما حالا... حالا نگاهش به سقف دوخته شده بود.

وقتی جیمین نزدیک شد و لیزا چشماش رو باز کرد، جیمین تمامِ وجودش رو لرزشی گرفت که نمی‌تونست کنترلش کنه. اون چشم‌ها، چشم‌هایی که یه روزی براش «خونه» بودن، حالا پر از یه بغضِ فروخورده بود.

جیمین لب‌هاش رو به دندون گرفت، طوری که نزدیک بود خون بیاد. کنار تخت زانو زد.
لیزا با صدایِ ضعیف و لرزونش پرسید: «چرا این کارو کردی؟»

جیمین نگاهش رو چرخوند، نمی‌تونست به چشم‌هایِ مظلومِ لیزا نگاه کنه. با بغضی که گلوش رو چنگ می‌زد، پچ‌پچ کرد: «چون... چون فکر کردم داری ترکم می‌کنی. فکر کردم اون همه سردی، اون همه دوری... یعنی دیگه جایی توی قلبت ندارم. داشتم دیوونه می‌شدم لیزا! انگار هر ثانیه داشتم از دستت می‌دادم و نمی‌تونستم جلویِ این حسِ وحشتناک رو بگیرم.»

لیزا، همون‌طور که درد تویِ تنش می‌پیچید، به سختی دستش رو بالا آورد و انگشتِ ضعیفش رو روی گونه‌ی جیمین گذاشت. جیمین شوکه شد و به چشمای لیزا خیره شد. لیزا با چشم‌هایِ خیسش، مستقیم تویِ چشم‌هایِ وحشت‌زده‌ی جیمین نگاه کرد و با همون صدایِ ضعیف گفت: «من... من هیچ‌وقت نخواستم ترکت کنم جیمین. من فقط... من فقط ترسیده بودم. تو انقدر غرقِ شک و تردیدِ خودت بودی که ندیدی من چقدر... چقدر دوست داشتم، جوری که حتی خودم هم یادم رفته بود برای خودم زندگی کنم.»

جیمین انگار یه گلوله به قلبش خورده باشه. دستِ لیزا رو گرفت و صورتش رو به کفِ دستِ اون چسبوند. هق‌هقی از تهِ گلوش بلند شد.

جیمین با صدایِ گرفته گفت: «من چیکار کردم... خدای من، من با زندگیم چیکار کردم؟ من فکر می‌کردم تنفرته، ولی تو...»

لیزا دستِ دیگه‌اش رو به سختی رویِ موهایِ جیمین کشید. لیزا هنوز هم اونقدر دوستش داشت که حتی بعد از اینکه جیمین تا پایِ مرگ بردش، نگرانِ فروپاشیِ جیمین بود.

جیمین در حالی که اشک‌هاش رویِ ملافه‌ی سفیدِ بیمارستان می‌ریخت، با خودش زمزمه کرد: «قول می‌دم... قسم می‌خورم دیگه هیچ‌وقت اجازه ندم سایه‌ی این شک‌هایِ احمقانه‌ام، رویِ عشقت بیفته. فقط... فقط منو ببخش، اگه بتونی...»
دیدگاه ها (۵)

ویو جیمیندستام می‌لرزید و کنار تختِ لیزا خشکم زده بود. نفسش...

جیمین دستش رو لبه‌ی تخت گذاشت، انگشت‌هاش سفید شده بودن. تمام...

عکس شخصیت ها

پارت اول همزمان با افتادنش بر اثر سیلی دفتر نقاشیش افتاد و ذ...

ادامه پارت 2که یهویی چشم درد و سر درد گرفتش و از چشماش خون م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط