ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۴۷
یک روز صبح، سئول زودتر از همیشه بیدار شد.
پرید توی اتاق تهیونگ و جونگ کوک. برفی هم دنبالش. سئول رفت روی تخت. پرید. «بابا! مامان! بیدار شید! امروز روز خاصیه!»
تهیونگ چشم باز کرد. «چی شده عزیزم؟»
«امروز تولد برفیست!»
جونگ کوک نشست. «تولد برفی؟ از کجا میدونی؟»
سئول فکر کرد. «چون امروز برفی خوشحالتر از همیشهست! نگاهش کنید!»
برفی دم تکان میداد. زبانش افتاده بود بیرون. واقعاً خوشحال به نظر میرسید.
تهیونگ خندید. «باشه. امروز تولد برفیست. چیکار میخوای بکنیم؟»
سئول با ذوق گفت: «کیک میخوام! بادکنک! مهمونی! برفی هدیه میخواد!»
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. تهیونگ شانه بالا انداخت. «رضایت مادر.»
تا ظهر، عمارت پر از بادکنک شد.
سون-اوک یک کیک کوچک پخت. روش نوشت: «تولدت مبارک برفی». می-سوک یک ربان قرمز آورد. بست دور گردن برفی. برفی اول سعی کرد ربان را در بیاورد. بعد فهمید که هدیه است. دم تکان داد. خوشحال شد.
سئول هدیه برفی را گذاشت جلویش. یک استخوان بزرگ. برفی بو کرد. نگاه کرد به سئول. سئول گفت «مال توئه برفی! بخور!»
برفی استخوان را برداشت. دوید توی باغچه. توی برگها قایمش کرد. بعد برگشت. نشست جلوی سئول. منتظر تشکر.
تهیونگ و جونگ کوک روی ایوان نشسته بودند. نگاه میکردند.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«برفی امروز واقعاً خوشحاله.»
تهیونگ نگاه کرد به برفی که داشت با سئول میدوید. «آره. شاید فهمید امروز روزشه.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «کاش ما هم میتونستیم بفهمیم روز خودمون کدوم روزه.»
تهیونگ نگاهش کرد. «هر روزی که بیدار میشیم و میبینمت، روز منه.»
جونگ کوک خندید. زد به شانهاش.
غروب شد. کیک را آوردند. شمع روشن کردند. سئول برای برفی آواز خواند. «تولدت مبارک برفی...» برفی پارس کرد. کیک را بو کرد. سئول یک تکه کیک برداشت. گذاشت جلوی برفی. برفی خورد. خوشش آمد. دوباره نگاه کرد به سئول. یعنی «بیشتر بده.»
سئول دوباره داد. برفی دوباره خورد.
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. «برفی کیک دوست داره.»
جونگ کوک خندید. «مثل سئول.»
بعد از کیک، سئول برفی را بغل کرد. بوسیدش روی بینی خیسش. «برفی، تو بهترین سگ دنیایی. قول بده هیچوقت پیر نشی.»
برفی جواب نداد. فقط دم تکان داد.
تهیونگ و جونگ کوک نگاه کردند. هیچکدام حرف نزدند. ولی دلشان پر بود. از این روز ساده. از این خوشبختی کوچک از بادکنکها کیک ربان قرمز از سگی که نمیدانست تولدش کدام روز است، اما خوشحال بود چون با آدمهایی بود که دوستش داشتند و این تنها چیزی بود که برفی میفهمید و کافی بود.
[نویسنده: این رمان هم به پایان رسید امیدوارم که از فصل دومش خوشتون اومده باشه
میخوام براتون یه چند پارتی یونمین آپ کنم برای همون یکسری شرط برتون میزارم
۱۵ لایک ، ۱۵ لایک ، ۵ بازنشر]
پارت ۴۷
یک روز صبح، سئول زودتر از همیشه بیدار شد.
پرید توی اتاق تهیونگ و جونگ کوک. برفی هم دنبالش. سئول رفت روی تخت. پرید. «بابا! مامان! بیدار شید! امروز روز خاصیه!»
تهیونگ چشم باز کرد. «چی شده عزیزم؟»
«امروز تولد برفیست!»
جونگ کوک نشست. «تولد برفی؟ از کجا میدونی؟»
سئول فکر کرد. «چون امروز برفی خوشحالتر از همیشهست! نگاهش کنید!»
برفی دم تکان میداد. زبانش افتاده بود بیرون. واقعاً خوشحال به نظر میرسید.
تهیونگ خندید. «باشه. امروز تولد برفیست. چیکار میخوای بکنیم؟»
سئول با ذوق گفت: «کیک میخوام! بادکنک! مهمونی! برفی هدیه میخواد!»
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. تهیونگ شانه بالا انداخت. «رضایت مادر.»
تا ظهر، عمارت پر از بادکنک شد.
سون-اوک یک کیک کوچک پخت. روش نوشت: «تولدت مبارک برفی». می-سوک یک ربان قرمز آورد. بست دور گردن برفی. برفی اول سعی کرد ربان را در بیاورد. بعد فهمید که هدیه است. دم تکان داد. خوشحال شد.
سئول هدیه برفی را گذاشت جلویش. یک استخوان بزرگ. برفی بو کرد. نگاه کرد به سئول. سئول گفت «مال توئه برفی! بخور!»
برفی استخوان را برداشت. دوید توی باغچه. توی برگها قایمش کرد. بعد برگشت. نشست جلوی سئول. منتظر تشکر.
تهیونگ و جونگ کوک روی ایوان نشسته بودند. نگاه میکردند.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«برفی امروز واقعاً خوشحاله.»
تهیونگ نگاه کرد به برفی که داشت با سئول میدوید. «آره. شاید فهمید امروز روزشه.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «کاش ما هم میتونستیم بفهمیم روز خودمون کدوم روزه.»
تهیونگ نگاهش کرد. «هر روزی که بیدار میشیم و میبینمت، روز منه.»
جونگ کوک خندید. زد به شانهاش.
غروب شد. کیک را آوردند. شمع روشن کردند. سئول برای برفی آواز خواند. «تولدت مبارک برفی...» برفی پارس کرد. کیک را بو کرد. سئول یک تکه کیک برداشت. گذاشت جلوی برفی. برفی خورد. خوشش آمد. دوباره نگاه کرد به سئول. یعنی «بیشتر بده.»
سئول دوباره داد. برفی دوباره خورد.
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. «برفی کیک دوست داره.»
جونگ کوک خندید. «مثل سئول.»
بعد از کیک، سئول برفی را بغل کرد. بوسیدش روی بینی خیسش. «برفی، تو بهترین سگ دنیایی. قول بده هیچوقت پیر نشی.»
برفی جواب نداد. فقط دم تکان داد.
تهیونگ و جونگ کوک نگاه کردند. هیچکدام حرف نزدند. ولی دلشان پر بود. از این روز ساده. از این خوشبختی کوچک از بادکنکها کیک ربان قرمز از سگی که نمیدانست تولدش کدام روز است، اما خوشحال بود چون با آدمهایی بود که دوستش داشتند و این تنها چیزی بود که برفی میفهمید و کافی بود.
[نویسنده: این رمان هم به پایان رسید امیدوارم که از فصل دومش خوشتون اومده باشه
میخوام براتون یه چند پارتی یونمین آپ کنم برای همون یکسری شرط برتون میزارم
۱۵ لایک ، ۱۵ لایک ، ۵ بازنشر]
- ۳۶۷
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط