چراغ قوهی جونگکوک تنها منبع نور قابل اعتمادشان همچنان
چراغ قوهی جونگکوک، تنها منبع نور قابل اعتمادشان، همچنان به سمت انتهای راهرو نشانه رفته بود. صدای گریههای هانا کمکم آرام میگرفت، اما وحشت هنوز در چشمانش موج میزد. جونگکوک آهسته گفت: "هانا، باید بریم. باید از اینجا خارج بشیم."
با احتیاط شروع به حرکت به سمت انتهای راهرو کردند. هر قدم، صدای خشخش خفیفی از موکت زیر پاهایشان بلند میکرد که در سکوت وهمآور خانه، مانند فریادی بلند به نظر میرسید. نور فلورسنت ضعیفی که از سقف میتابید، فقط هالهای از تاریکی را برطرف میکرد و حس ناامنی را بیشتر میکرد.
وقتی به انتهای راهرو رسیدند، دری را پیدا کردند که نور از زیر آن به بیرون میتابید. در، نیمه باز بود. جونگکوک با تردید به هانا نگاه کرد. "آمادهای؟"
هانا سرش را تکان داد، اما دستش را محکم دور بازوی جونگکوک حلقه کرده بود. جونگکوک به آرامی در را هل داد.
با باز شدن در، صحنهای عجیب پیش رویشان قرار گرفت. وارد اتاقی نسبتاً بزرگ شده بودند که زمانی شاید اتاق نشیمن خانه بوده است. در وسط اتاق، یک گهوارهی چوبی قدیمی قرار داشت که با پارچههای رنگ و رو رفته پوشیده شده بود. و درون گهواره... یک عروسک پارچهای کهنه و ترسناک با چشمانی شیشهای و دکمهای که جایگزین بینیاش شده بود، نشسته بود.
نور اتاق از یک لامپ حبابی که از سقف آویزان بود و به طرز عجیبی هنوز کار میکرد، تأمین میشد. اما عجیبتر از همه، سکوت مطلق اتاق بود. هیچ صدایی شنیده نمیشد. نه صدای خشخش، نه ناله، نه خنده. انگار تمام آن اتفاقات در راهرو، فقط یک توهم بوده است.
هانا با ترس به عروسک اشاره کرد. "اون... اون همون عروسکه نیست که توی... توی اون عکس دیدیم؟"
جونگکوک سرش را به نشانهی تایید تکان داد. یادش آمد که وقتی اول وارد خانه شدند، یک عکس قدیمی در ورودی پیدا کرده بودند که زنی را با همین عروسک در آغوش نشان میداد.
همانطور که جونگکوک داشت نگاهی به اطراف اتاق میانداخت، ناگهان چراغ قوهاش دوباره شروع به لرزیدن کرد. نورش کم و زیاد میشد. جونگکوک با نگرانی به آن نگاه کرد. "نه، نه الان وقتش نیست!"
و درست در همین لحظه، صدای زمزمهی خفیفی از سمت گهواره شنیده شد. صدایی که انگار از اعماق تاریکی میآمد. "بازی... دیگه تموم نشده..."
عروسک پارچهای در گهواره، به آرامی شروع به تکان خوردن کرد. اول خیلی کم، بعد شدیدتر. چشمان شیشهایاش انگار که به آنها خیره شده بود. و بعد...
صدای خنده.
خندهای بچگانه، اما آمیخته با خشمی تاریک و دیوانهوار. خندهای که از درون عروسک بیرون میآمد. لامپ بالای سرشان شروع به چشمک زدن کرد و همزمان، گهواره با شدت بیشتری تکان خورد.
هانا جیغ کشید. جونگکوک، با وجود ترس شدیدی که وجودش را فرا گرفته بود، چراغ قوهاش را که حالا داشت خاموش میشد، به سمت عروسک گرفت. او باید راهی پیدا میکرد.
اما قبل از اینکه بتواند کاری کند، نوری خیرهکننده و صورتی رنگ از چشمان عروسک بیرون زد. نوری که تمام اتاق را فرا گرفت و همهچیز را در سفیدی غرق کرد. جونگکوک حس کرد نیرویی قوی او را به عقب میکشد. آخرین چیزی که شنید، صدای خندهی دیوانهوار عروسک بود که انگار در تمام کائنات پیچیده بود.
وقتی چشم باز کرد، دیگر در آن اتاق نبود. خودش را در تاریکی مطلق یافت. هوا سنگین و سرد بود. دیگر صدای هانا یا عروسک را نمیشنید. فقط سکوت بود و سکوت.
"هانا؟" جونگکوک با صدایی لرزان صدا زد. پاسخی نیامد.
احساس کرد چیزی سرد و نامرئی کنارش ایستاده است. حس آشنای حضور، اما این بار بسیار قویتر و تهدیدآمیزتر. زمزمهای در گوشش پیچید، صدایی که انگار از خودش نبود.
ادامه دارد...
با احتیاط شروع به حرکت به سمت انتهای راهرو کردند. هر قدم، صدای خشخش خفیفی از موکت زیر پاهایشان بلند میکرد که در سکوت وهمآور خانه، مانند فریادی بلند به نظر میرسید. نور فلورسنت ضعیفی که از سقف میتابید، فقط هالهای از تاریکی را برطرف میکرد و حس ناامنی را بیشتر میکرد.
وقتی به انتهای راهرو رسیدند، دری را پیدا کردند که نور از زیر آن به بیرون میتابید. در، نیمه باز بود. جونگکوک با تردید به هانا نگاه کرد. "آمادهای؟"
هانا سرش را تکان داد، اما دستش را محکم دور بازوی جونگکوک حلقه کرده بود. جونگکوک به آرامی در را هل داد.
با باز شدن در، صحنهای عجیب پیش رویشان قرار گرفت. وارد اتاقی نسبتاً بزرگ شده بودند که زمانی شاید اتاق نشیمن خانه بوده است. در وسط اتاق، یک گهوارهی چوبی قدیمی قرار داشت که با پارچههای رنگ و رو رفته پوشیده شده بود. و درون گهواره... یک عروسک پارچهای کهنه و ترسناک با چشمانی شیشهای و دکمهای که جایگزین بینیاش شده بود، نشسته بود.
نور اتاق از یک لامپ حبابی که از سقف آویزان بود و به طرز عجیبی هنوز کار میکرد، تأمین میشد. اما عجیبتر از همه، سکوت مطلق اتاق بود. هیچ صدایی شنیده نمیشد. نه صدای خشخش، نه ناله، نه خنده. انگار تمام آن اتفاقات در راهرو، فقط یک توهم بوده است.
هانا با ترس به عروسک اشاره کرد. "اون... اون همون عروسکه نیست که توی... توی اون عکس دیدیم؟"
جونگکوک سرش را به نشانهی تایید تکان داد. یادش آمد که وقتی اول وارد خانه شدند، یک عکس قدیمی در ورودی پیدا کرده بودند که زنی را با همین عروسک در آغوش نشان میداد.
همانطور که جونگکوک داشت نگاهی به اطراف اتاق میانداخت، ناگهان چراغ قوهاش دوباره شروع به لرزیدن کرد. نورش کم و زیاد میشد. جونگکوک با نگرانی به آن نگاه کرد. "نه، نه الان وقتش نیست!"
و درست در همین لحظه، صدای زمزمهی خفیفی از سمت گهواره شنیده شد. صدایی که انگار از اعماق تاریکی میآمد. "بازی... دیگه تموم نشده..."
عروسک پارچهای در گهواره، به آرامی شروع به تکان خوردن کرد. اول خیلی کم، بعد شدیدتر. چشمان شیشهایاش انگار که به آنها خیره شده بود. و بعد...
صدای خنده.
خندهای بچگانه، اما آمیخته با خشمی تاریک و دیوانهوار. خندهای که از درون عروسک بیرون میآمد. لامپ بالای سرشان شروع به چشمک زدن کرد و همزمان، گهواره با شدت بیشتری تکان خورد.
هانا جیغ کشید. جونگکوک، با وجود ترس شدیدی که وجودش را فرا گرفته بود، چراغ قوهاش را که حالا داشت خاموش میشد، به سمت عروسک گرفت. او باید راهی پیدا میکرد.
اما قبل از اینکه بتواند کاری کند، نوری خیرهکننده و صورتی رنگ از چشمان عروسک بیرون زد. نوری که تمام اتاق را فرا گرفت و همهچیز را در سفیدی غرق کرد. جونگکوک حس کرد نیرویی قوی او را به عقب میکشد. آخرین چیزی که شنید، صدای خندهی دیوانهوار عروسک بود که انگار در تمام کائنات پیچیده بود.
وقتی چشم باز کرد، دیگر در آن اتاق نبود. خودش را در تاریکی مطلق یافت. هوا سنگین و سرد بود. دیگر صدای هانا یا عروسک را نمیشنید. فقط سکوت بود و سکوت.
"هانا؟" جونگکوک با صدایی لرزان صدا زد. پاسخی نیامد.
احساس کرد چیزی سرد و نامرئی کنارش ایستاده است. حس آشنای حضور، اما این بار بسیار قویتر و تهدیدآمیزتر. زمزمهای در گوشش پیچید، صدایی که انگار از خودش نبود.
ادامه دارد...
- ۲.۷k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط