زمزمهی حالا نوبت توئه در گوش جونگکوک طنینانداز شد
زمزمهی "حالا نوبت توئه..." در گوش جونگکوک طنینانداز شد. او دیگر حتی شجاعت نفس کشیدن هم نداشت. احساس میکرد تمام هوای اتاق را چیزی نامرئی و سرد مکیده است. هانا دیگر هیچ تکانی نمیخورد. چشمانش باز مانده بود، اما نگاهش تهی و بیروح بود، انگار روحش از تنش جدا شده و به سمت گهوارهی لعنتی کشیده شده بود.
صدای خندهی عروسک حالا دیگر شبیه زجرکشیدن بود؛ ترکیبی از شادی بیمارگونه و درد بیپایان. گهواره با شدت بیشتری تکان میخورد و نور صورتی از شکافهای عروسک، سایههای جنونآمیزی روی دیوارها میرقصاند. جونگکوک به سختی پلک زد. احساس میکرد دارد چیزی را در کنارش حس میکند؛ حضوری سنگین و سرد که نفسش را بند آورده بود.
ناگهان، مثل یک جرقه، خاطرهای از دوران بچگیاش به ذهنش هجوم آورد. بازی با خواهر کوچکترش، که سالها پیش در یک حادثه از دست داده بود. یادش آمد که چطور خواهرش عاشق عروسکهای پارچهای بود و همیشه میگفت که عروسکهایش جان دارند و با او حرف میزنند. آیا این همان نیرویی بود که او را از دست داده بود؟ نیرویی که حالا به شکلی تاریک و پیچیده بازگشته بود؟
«نه!» جونگکوک فریاد کشید. این دیگر بس بود. دیگر نمیتوانست شاهد این اتفاقات باشد. با تمام قدرتی که در وجودش باقی مانده بود، شروع به هل دادن در کرد. دیگر نیازی به باز کردنش نبود، فقط میخواست از این کابوس خلاص شود. با حرکتی ناگهانی، تمام وزن بدنش را به در کوبید.
صدای شکستن چوب و غرش خفیفی از پشت در شنیده شد. نور صورتی عروسک خاموش شد و همزمان، گهواره از حرکت ایستاد. سکوت ناگهانی، کر کننده بود.
جونگکوک در را باز کرد. حالا دیگر راهروی تاریک و وهمآلود بود. دیگر نه نوری بود و نه صدایی. فقط گرد و غبار و سکوت. به سمت هانا برگشت. او همچنان بیحرکت روی زمین افتاده بود. جونگکوک با دست لرزانش صورتش را لمس کرد. پوستش به طرز عجیبی سرد بود. انگار زندگی از او گرفته شده بود.
با قلبی شکسته، جونگکوک دیگر فرصت را تلف نکرد. به سمت ورودی اصلی دوید. همان دری که از اول بسته شده بود. حالا به طرز عجیبی باز بود. انگار تمام این مدت منتظر بودند تا او تسلیم شود.
با قدمهای سنگین و پر از غم، از خانه بیرون زد. هوای سرد بیرون، دیگر آزارش نمیداد. فقط خلاء بزرگی در سینهاش حس میکرد. پشت سرش را نگاه نکرد. میدانست که اگر نگاه کند، ممکن است چیزی ببیند که هرگز نتواند فراموش کند.
اما وقتی در حال دور شدن بود، در دوردست، در یکی از پنجرههای بالای خانه، برای لحظهای کوتاه، نوری صورتی رنگ دیده شد. و شاید... فقط شاید... سایهای که شبیه گهوارهای تکان میخورد.
جونگکوک به راهش ادامه داد، در حالی که بار سنگین خاطرهی هانا و خانه متروکهی تسخیر شده را بر دوش میکشید. او زنده مانده بود، اما قسمتی از وجودش، شاید همان قسمتی که با دیدن هانا در آن حالت از بین رفت، برای همیشه در آن خانه جا مانده بود.
ادامه دارد...
صدای خندهی عروسک حالا دیگر شبیه زجرکشیدن بود؛ ترکیبی از شادی بیمارگونه و درد بیپایان. گهواره با شدت بیشتری تکان میخورد و نور صورتی از شکافهای عروسک، سایههای جنونآمیزی روی دیوارها میرقصاند. جونگکوک به سختی پلک زد. احساس میکرد دارد چیزی را در کنارش حس میکند؛ حضوری سنگین و سرد که نفسش را بند آورده بود.
ناگهان، مثل یک جرقه، خاطرهای از دوران بچگیاش به ذهنش هجوم آورد. بازی با خواهر کوچکترش، که سالها پیش در یک حادثه از دست داده بود. یادش آمد که چطور خواهرش عاشق عروسکهای پارچهای بود و همیشه میگفت که عروسکهایش جان دارند و با او حرف میزنند. آیا این همان نیرویی بود که او را از دست داده بود؟ نیرویی که حالا به شکلی تاریک و پیچیده بازگشته بود؟
«نه!» جونگکوک فریاد کشید. این دیگر بس بود. دیگر نمیتوانست شاهد این اتفاقات باشد. با تمام قدرتی که در وجودش باقی مانده بود، شروع به هل دادن در کرد. دیگر نیازی به باز کردنش نبود، فقط میخواست از این کابوس خلاص شود. با حرکتی ناگهانی، تمام وزن بدنش را به در کوبید.
صدای شکستن چوب و غرش خفیفی از پشت در شنیده شد. نور صورتی عروسک خاموش شد و همزمان، گهواره از حرکت ایستاد. سکوت ناگهانی، کر کننده بود.
جونگکوک در را باز کرد. حالا دیگر راهروی تاریک و وهمآلود بود. دیگر نه نوری بود و نه صدایی. فقط گرد و غبار و سکوت. به سمت هانا برگشت. او همچنان بیحرکت روی زمین افتاده بود. جونگکوک با دست لرزانش صورتش را لمس کرد. پوستش به طرز عجیبی سرد بود. انگار زندگی از او گرفته شده بود.
با قلبی شکسته، جونگکوک دیگر فرصت را تلف نکرد. به سمت ورودی اصلی دوید. همان دری که از اول بسته شده بود. حالا به طرز عجیبی باز بود. انگار تمام این مدت منتظر بودند تا او تسلیم شود.
با قدمهای سنگین و پر از غم، از خانه بیرون زد. هوای سرد بیرون، دیگر آزارش نمیداد. فقط خلاء بزرگی در سینهاش حس میکرد. پشت سرش را نگاه نکرد. میدانست که اگر نگاه کند، ممکن است چیزی ببیند که هرگز نتواند فراموش کند.
اما وقتی در حال دور شدن بود، در دوردست، در یکی از پنجرههای بالای خانه، برای لحظهای کوتاه، نوری صورتی رنگ دیده شد. و شاید... فقط شاید... سایهای که شبیه گهوارهای تکان میخورد.
جونگکوک به راهش ادامه داد، در حالی که بار سنگین خاطرهی هانا و خانه متروکهی تسخیر شده را بر دوش میکشید. او زنده مانده بود، اما قسمتی از وجودش، شاید همان قسمتی که با دیدن هانا در آن حالت از بین رفت، برای همیشه در آن خانه جا مانده بود.
ادامه دارد...
- ۲.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط