عشق نه اجبار
عــشــق نــه اجــبــار
part 7
ات:
بنظر خودم بهترین کار رو کردم بابا رو باید تنها میذاشتم تا فکر کنه میخواد چیکار کنه تا به خودش بیاد
چند روز بعد..
تهیونگ:
الان چند روزی میشه که من و ات برگشتیم سئول رابـ*ـطمون خیلی بهتر شده عمو امروز برمیگرده سئول، بالاخره تصمیمش رو گرفته میخواد دوباره شروع کنه
ات:
تهیونگ درگیر کارهای بابامه امـ*ـشب یکم دیر بر میگرده
راستش بالاخره تصمـ*ـیمم رو گرفتم میخوام با تهیونگ رابـ*ـطه داشته باشم
تهیونگ:
تا الان درگیر کارهای بابای ات بودم ار*تباط من و ات بهتر شده دیگه راحت میتونم بدون اینکه غر بزنه و سرم داد بزنه بغـ*ـلش کنم و بو*سش کنم
تهیونگ وارد عما*رت شد رفت سمت اتا*ق خودش و ات
ات:
تهیونگ که وارد اتا*ق شد خودم رو پر*ت کردم بغـ*ـلش و پا*هام رو دورش حـ*ـلقه کردم
+از کی تا حالا اینجوری میپری بغـ*ـلم
_از امروز تا آخر عمـ*ـرم میخوام همینجوری بپر*م بغـ*ـلت
ات:
اینو گفتم و تهیونگ رو بو*سیدم
+پس پرنسس داره بالاخره به من افتـ*ـخار میده
_آره یه جورایی
تهیونگ شروع به بو*سیدن ات کرد
تهیونگ:
دسـ*ـتام رو دور کمـ*ـرش محـ*ـکم کردم بردمش سمت تخـ*ـت و روش خیـ*ـمه زدم
ات: تهیونگ شروع کرد به کیـ*ـس ما*رک گذاشتن روی گر*دنم لـ*ـباسم رو در آورد
+مطمـ*ـئنی؟
_هیچوقت اینقدر مطـ*ـمئن نبودم
ات شروع کردم به باز کردن دکـ*ـمه های لـ*ـباس تهیونگ
تهیونگ دست ات رو گرفت
+اگه در*دت اومد دستم رو فـ*ـشار بده باشه؟
ات سرش رو به نشانه آره تکون داد
ات:
تهیونگ شلو*ارش رو در آورد آروم دیـ*ـکش رو وار*دم کرد
+در*دت اومد؟
_اه نه من خوبم
ات:
شروع کرد به تـ*ـکون دادن دیـ*ـکش تو*م
صبر کرد تا عا*دت کنم بعدش شروع کرد به تـلـ*ـمبه زدن همـ*ـزمان هم با سیـ*ـنه هام بازی میکرد
بعد از حدود نیم ساعت جفـ*ـتمون کا*م شدیم
تهیونگ بغـ*ـلم کرد شروع کرد به ما*ساژ دادن کمـ*ـرم و ناز کردن موهام تهیونگ آروم پیشونیش رو بو*سیدم معلوم بود در*د داره ولی چیزی نمی گفت
بعد چند دقیقه هر دوتامون توی بغـ*ـل هم خوا*بمون برد
فردا صبح....
ات:
دیگه د*رد نداشتم خودم رو چسبـ*ـوندم به تهیونگ لـ*ـبام رو روی لـ*ـباش گذاشتم
+بلند شو چقدر میخوابی
تهیونگ:
با صدای ات داشتم بیدار میشدم دسـ*ـتم رو دور کمـ*ـرش حلـ،ـقه کردم +در*دت خوب شد
ات:
تهیونگ این حرف رو که شنید روم خیـ*ـمه زد
_میخوای چیکار کنی؟
+دیـ*ـشب چیکار کردم همون کا*ر ات این حرف رو که زد شروع کرد با بو*سید*نم منم همرا*هیش کردم همز*مان پو*صـ*ــیم رو هم میـ*ـما*لید بعد چند دقیقه دیـ*ـکش رو وار*دم کرد دیگه مثل د*یشب د*رد نداشت
_اه اه خیلی خوبه
تهیونگ لبخندی زد و محـ*ـکم تر تلـ*ـمبه زد
بعد یک ساعت و چند بار کا*م شدن جفتـ*ـمون داشتیم تند تند نفس میکشیدیم
+بیـ*ـبی بریم حمو*م؟
_آره
تهیونگ:
ات رو برا*ید استا*یل بغـ*ـل کردم و بردمش حمو*م و توی وا*ن گذا*شتمش خودم پشـ*ـتش نشـ*ـستم و ماسا*ژش دادم بعد حمو*م خودم موهاش رو خشک کردم
ات:
الان حدود چند ماه از برگشتن بابا به باز،ار کار میگذره توی بازا،ر کار بالاخره دارن بهش اعتما،د میکنن
همیشه فکر میکردم اگه اوضاع بابام بهتر بشه از تهیونگ طلـ*ـاق میگیرم ولی الان بی*نهایت عا*شق تهیونگ شدم راستی از دانشگاهم تموم شده
زندگی بالاخره داره اون روش رو نشونم میده
چند رو،زه یکم حا*لت تهـ*ـوع دارم و زود خسته میشم
از اونجایی که سومین و بقیه دخترا (دوستای ات) گیر دادن که حامـ*ـلم تصمیم گرفتم به بیـ*ـبی چ*ک بگیرم
خیلی استرس دارم نمیدونم برای مادر شدن آمادم یا نه
بیـ*ـبی چـ*ـک مثبت بود .....
رفتم توی اتاقمون تهیونگ سرش توی گوشی بود.
_عزیزم
+بله
_چیزه من من من...
+چی شده
_من حامـ*ـلم
+واقعا، وایی د،ختر نمیدونی که چقدر خوشحال شدم
تهیونگ: از روی تخـ*ـت بلند شدم و ات رو بغـ*ـل کردم
+مرسی بیبی
_میخوام برم به مامان و بابام هم بگم
support please🩷🎀
(این پارت در کامنت پارت بعد گذاشته میشه)
part 7
ات:
بنظر خودم بهترین کار رو کردم بابا رو باید تنها میذاشتم تا فکر کنه میخواد چیکار کنه تا به خودش بیاد
چند روز بعد..
تهیونگ:
الان چند روزی میشه که من و ات برگشتیم سئول رابـ*ـطمون خیلی بهتر شده عمو امروز برمیگرده سئول، بالاخره تصمیمش رو گرفته میخواد دوباره شروع کنه
ات:
تهیونگ درگیر کارهای بابامه امـ*ـشب یکم دیر بر میگرده
راستش بالاخره تصمـ*ـیمم رو گرفتم میخوام با تهیونگ رابـ*ـطه داشته باشم
تهیونگ:
تا الان درگیر کارهای بابای ات بودم ار*تباط من و ات بهتر شده دیگه راحت میتونم بدون اینکه غر بزنه و سرم داد بزنه بغـ*ـلش کنم و بو*سش کنم
تهیونگ وارد عما*رت شد رفت سمت اتا*ق خودش و ات
ات:
تهیونگ که وارد اتا*ق شد خودم رو پر*ت کردم بغـ*ـلش و پا*هام رو دورش حـ*ـلقه کردم
+از کی تا حالا اینجوری میپری بغـ*ـلم
_از امروز تا آخر عمـ*ـرم میخوام همینجوری بپر*م بغـ*ـلت
ات:
اینو گفتم و تهیونگ رو بو*سیدم
+پس پرنسس داره بالاخره به من افتـ*ـخار میده
_آره یه جورایی
تهیونگ شروع به بو*سیدن ات کرد
تهیونگ:
دسـ*ـتام رو دور کمـ*ـرش محـ*ـکم کردم بردمش سمت تخـ*ـت و روش خیـ*ـمه زدم
ات: تهیونگ شروع کرد به کیـ*ـس ما*رک گذاشتن روی گر*دنم لـ*ـباسم رو در آورد
+مطمـ*ـئنی؟
_هیچوقت اینقدر مطـ*ـمئن نبودم
ات شروع کردم به باز کردن دکـ*ـمه های لـ*ـباس تهیونگ
تهیونگ دست ات رو گرفت
+اگه در*دت اومد دستم رو فـ*ـشار بده باشه؟
ات سرش رو به نشانه آره تکون داد
ات:
تهیونگ شلو*ارش رو در آورد آروم دیـ*ـکش رو وار*دم کرد
+در*دت اومد؟
_اه نه من خوبم
ات:
شروع کرد به تـ*ـکون دادن دیـ*ـکش تو*م
صبر کرد تا عا*دت کنم بعدش شروع کرد به تـلـ*ـمبه زدن همـ*ـزمان هم با سیـ*ـنه هام بازی میکرد
بعد از حدود نیم ساعت جفـ*ـتمون کا*م شدیم
تهیونگ بغـ*ـلم کرد شروع کرد به ما*ساژ دادن کمـ*ـرم و ناز کردن موهام تهیونگ آروم پیشونیش رو بو*سیدم معلوم بود در*د داره ولی چیزی نمی گفت
بعد چند دقیقه هر دوتامون توی بغـ*ـل هم خوا*بمون برد
فردا صبح....
ات:
دیگه د*رد نداشتم خودم رو چسبـ*ـوندم به تهیونگ لـ*ـبام رو روی لـ*ـباش گذاشتم
+بلند شو چقدر میخوابی
تهیونگ:
با صدای ات داشتم بیدار میشدم دسـ*ـتم رو دور کمـ*ـرش حلـ،ـقه کردم +در*دت خوب شد
ات:
تهیونگ این حرف رو که شنید روم خیـ*ـمه زد
_میخوای چیکار کنی؟
+دیـ*ـشب چیکار کردم همون کا*ر ات این حرف رو که زد شروع کرد با بو*سید*نم منم همرا*هیش کردم همز*مان پو*صـ*ــیم رو هم میـ*ـما*لید بعد چند دقیقه دیـ*ـکش رو وار*دم کرد دیگه مثل د*یشب د*رد نداشت
_اه اه خیلی خوبه
تهیونگ لبخندی زد و محـ*ـکم تر تلـ*ـمبه زد
بعد یک ساعت و چند بار کا*م شدن جفتـ*ـمون داشتیم تند تند نفس میکشیدیم
+بیـ*ـبی بریم حمو*م؟
_آره
تهیونگ:
ات رو برا*ید استا*یل بغـ*ـل کردم و بردمش حمو*م و توی وا*ن گذا*شتمش خودم پشـ*ـتش نشـ*ـستم و ماسا*ژش دادم بعد حمو*م خودم موهاش رو خشک کردم
ات:
الان حدود چند ماه از برگشتن بابا به باز،ار کار میگذره توی بازا،ر کار بالاخره دارن بهش اعتما،د میکنن
همیشه فکر میکردم اگه اوضاع بابام بهتر بشه از تهیونگ طلـ*ـاق میگیرم ولی الان بی*نهایت عا*شق تهیونگ شدم راستی از دانشگاهم تموم شده
زندگی بالاخره داره اون روش رو نشونم میده
چند رو،زه یکم حا*لت تهـ*ـوع دارم و زود خسته میشم
از اونجایی که سومین و بقیه دخترا (دوستای ات) گیر دادن که حامـ*ـلم تصمیم گرفتم به بیـ*ـبی چ*ک بگیرم
خیلی استرس دارم نمیدونم برای مادر شدن آمادم یا نه
بیـ*ـبی چـ*ـک مثبت بود .....
رفتم توی اتاقمون تهیونگ سرش توی گوشی بود.
_عزیزم
+بله
_چیزه من من من...
+چی شده
_من حامـ*ـلم
+واقعا، وایی د،ختر نمیدونی که چقدر خوشحال شدم
تهیونگ: از روی تخـ*ـت بلند شدم و ات رو بغـ*ـل کردم
+مرسی بیبی
_میخوام برم به مامان و بابام هم بگم
support please🩷🎀
(این پارت در کامنت پارت بعد گذاشته میشه)
- ۱۰.۴k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط