{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

! 😉دلم نیومد نزارم

! 😉دلم نیومد نزارم

بزن بریم برای پارت هشتم:

***

### **پارت هشتم: وقتی محافظت، تبدیل به غیرت می‌شه**

تمرین که تموم شد، همه به سمتِ اتاق‌های استراحت رفتن. لیا داشت بطریِ آبش رو برمی‌داشت که دید هانبین با قدم‌هایِ بلند و چهره‌ای که اصلاً دوستانه نبود، به سمتش میاد. لیا ایستاد، چون می‌دونست هانبین «اون» آدمیه که برایِ هائو حاضرِ دنیا رو به آتیش بکشه.

هانبین سرد و جدی پرسید: «لیا، می‌دونی هائو برایِ این رابطه چه چیزهایی رو داره فدا می‌کنه؟ شهرتش، اعصابش، حتی آرامشش با ما... تو واقعاً ارزشش رو داری؟»

لیا می‌خواست جواب بده، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از دهنش خارج بشه، صدایِ قدم‌هایِ محکم و آشنایی رو شنید. هائو بود. از دور با اون چشم‌هایِ کشیده و نافذش داشت به صحنه نگاه می‌کرد.

در همین لحظه، یه گروهِ فیلم‌برداری که فکر می‌کردن همه‌چیز تموم شده، هنوز دورببین‌شون روشن بود. یکی از کارکنانِ کمپانی که دنبالِ سوژه بود، از گوشه‌ی دیوار داشت از گفتگوهایِ پشتِ‌صحنه‌ی نزدیکِ اون‌ها فیلم می‌گرفت. هائو که متوجهِ اون سایه‌ی مشکوک شد، لبخندی زد که اصلاً گرم نبود.

هائو با یه حرکتِ ناگهانی و قاطع، از پشتِ لیا اومد. بدون اینکه به هانبین یا اون دوربینِ پنهان توجه کنه، بازوهایِ قدرتمندش رو دورِ کمر و پشتِ زانوهایِ لیا حلقه کرد و با یک حرکتِ حرفه‌ای و مقتدرانه، اون رو «بغلِ عروس» همون براید (Bridal Carry) بلند کرد!

لیا از تعجب جیغِ کوتاهی کشید و دست‌هاش رو دورِ گردنِ هائو حلقه کرد. هانبین خشکش زد!

هائو در حالی که لیا رو توی آغوشش داشت، با نگاهی سرد به هانبین گفت: «هانبین، ما بحث‌مون رو تویِ خونه ادامه می‌دیم. لیا، خسته‌ست.»

و بعد، بدونِ اینکه به هیچ‌کسِ دیگه‌ای نگاه کنه، با قدم‌هایِ بلند از درِ استودیو زد بیرون. همه‌ی کارمندانِ حاضر در راهرو شوکه شده بودن! اون‌ها داشتن می‌دیدن که سوپراستارِ ویک‌وان، در ملاءِ عام، دختری که همه فکر می‌کردن فقط همکارشه رو مثلِ یه پرنسس برده!

وقتی واردِ پارکینگِ اختصاصی شدن و هائو اون رو گذاشت تویِ صندلیِ عقبِ ماشینِ شخصی‌اش، لیا نفس‌نفس می‌زد. هائو کنارش نشست، در رو بست و با صدایی که از شدتِ هیجان و مالکیت می‌لرزید، گفت: «ببخشید که اونا اذیتت کردن. هیچ‌کس، حتی هانبین، حق نداره ازت سوالِ بازجویی بپرسه. تو فقط متعلق به منی، لیا.»

لیا به چشم‌هایِ هائو خیره شد. می‌دونست که با این حرکتِ هائو، فردا صبح تمامِ تیترِ رسانه‌ها منفجر می‌شه: *«ژانگ هائو، لیا را در آغوش گرفت و با خود برد!»*


کوفته بشه لیا خانممممم

آقا من هانبین بردم حقش داره خورده میشه😑💔😭
***
دیدگاه ها (۱۲)

***### **پارت نهم: سکوتِ طوفانی و گرمایِ پنهان**ماشین با سرع...

اعصاب ندارم حال ندارم ریدم تو این زندگی خدا درد پریودی به گر...

بریم برای پارت هفتم:***### **پارت هفتم: رقصِ رویِ لبه‌ی تیغ*...

جاست پارت شیش !***### **پارت ششم: شطرنجِ عاشقانه**لیا توی را...

پارت یازدهم ***### **پارت یازدهم: مشقِ عشق و سیاست**وقتی هائ...

جاست پارت ده! بریم سراغ این صحنه‌ی حساس:***### **پارت دهم: ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط