{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جین با نگاه به خانه گفت:

جین با نگاه به خانه گفت:
«خب... من فقط امیدوارم این یکی از اون جاهایی نباشه که آخرش همه‌مون می‌میریم.»

هوسوک خندید:
«خیلی امیدوارکننده شروع کردی.»

نامجون گوشی‌اش را بالا گرفت.

«همهٔ ما دقیقاً یک پیام دریافت کردیم.»

ات آرام پرسید:
«پس چرا ما؟»

هیچ‌کس جواب نداشت.

ناگهان درِ خانه خودش بسته شد.

تق!

همه ساکت شدند.

جونگ‌کوک ناخودآگاه کنار ات ایستاد.

چراغ‌های خانه روشن شدند.

روی دیوار روبه‌رو، هفت عکس آویزان بود.

عکس هر هفت عضو BTS.

و کنار آن‌ها...

عکس ات.

اما چیزی عجیب‌تر وجود داشت.

زیر عکس ات نوشته شده بود:

«نفر هشتم.»

ات چند قدم عقب رفت.

«من اینجا رو نمی‌شناسم.»

نامجون جلو رفت و عکس را بررسی کرد.

«این عکس‌ها قدیمی‌ان.»

جونگ‌کوک ناگهان گفت:
«نه.»

همه به او نگاه کردند.

او به عکس ات خیره شده بود.

«این عکس... برای سه سال پیشه.»

ات با تعجب پرسید:
«خب؟»

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

«سه سال پیش من تو رو دیدم.»

ات خشکش زد.

«چی؟»

جونگ‌کوک ادامه داد:

«اون موقع فقط برای چند ثانیه بود. تو جلوی یک کافه ایستاده بودی. من خواستم بیام سمتت، ولی وقتی برگشتم... نبودی.»

ات آرام گفت:
«من سه سال پیش اصلاً این شهر نبودم.»

سکوت سنگینی خانه را گرفت.

ناگهان صدایی از طبقهٔ بالا آمد.

تق... تق... تق...

تهیونگ گفت:
«خب، من پیشنهاد می‌کنم همه با هم بریم بالا.»

جین فوراً گفت:
«من پیشنهاد می‌کنم اصلاً نریم بالا.»

جیمین خندید:
«تو همیشه همینو می‌گی.»

همگی به طبقهٔ بالا رفتند.

در انتهای راهرو، دری سیاه وجود داشت.

روی در نوشته شده بود:

«فقط کسی که حقیقت را می‌داند، می‌تواند وارد شود.»

نامجون دستگیره را گرفت.

قفل بود.

جونگ‌کوک به ات نگاه کرد.

«فکر کنم منظورش تویی.»

ات جلو رفت.

همین که دستش را روی دستگیره گذاشت، در باز شد.

داخل اتاق فقط یک میز و یک ضبط‌صوت بود.

ات دکمهٔ پخش را زد.

صدای مردی پخش شد:

«اگر این صدا را می‌شنوید، یعنی نقشه شکست خورده.»

همه ساکت شدند.

صدا ادامه داد:

«سال‌ها پیش، این خانه محل آزمایشی بود که قرار بود خاطرات انسان‌ها را تغییر دهد. اما آزمایش شکست خورد. یکی از افراد آزمایش توانست خاطرات دیگران را پاک کند و خودش ناپدید شود.»

نامجون پرسید:
«چه کسی؟»

ضبط ادامه داد:

«اسم او... ات بود.»

ات با وحشت به همه نگاه کرد.

«من؟»

جونگ‌کوک جلو آمد.

«نه. ادامه‌ش رو گوش کن.»

صدا گفت:

«اما ات واقعی هرگز آزمایش را انجام نداد. کسی که خاطرات او را تغییر داد، برادرش بود.»

ات دستش را روی دهانش گذاشت.

ناگهان خاطره‌ای کوتاه در ذهنش ظاهر شد:

یک اتاق سفید.

صدای یک مرد.

و کودکی که دستش را گرفته بود.

برادرش.

او سال‌ها پیش ناپدید شده بود.

ضبط ادامه داد:

«برادر ات بعد از حادثه، تمام خاطرات او را پاک کرد تا از او محافظت کند. اما یک حقیقت باقی ماند...»

صدا قطع شد.

روی صفحهٔ ضبط فقط یک جمله ظاهر شد:

«جونگ‌کوک می‌داند.»

همه به جونگ‌کوک نگاه کردند.

ات آرام پرسید:

«تو چی می‌دونی؟»

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«سه سال پیش، من برادرت رو دیدم.»

ات نفسش بند آمد.

«کجاست؟»

جونگ‌کوک جواب داد:

«مرده.»

سکوت.

«ولی قبل از مرگش، ازم خواست مراقبت باشم که تو هیچ‌وقت این خونه رو پیدا نکنی.»

ات اشک در چشمانش جمع شد.

«پس چرا خودت اومدی اینجا؟»

جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد.

«چون فهمیدم کسی عمداً تو رو به اینجا کشونده.»

در همان لحظه، صدای شکستن شیشه از پایین آمد.

نامجون فریاد زد:

«همه پایین!»

مردی وارد خانه شده بود.

همان کسی که سال‌ها پیش آزمایش را انجام داده بود.

او لبخند زد و گفت:

«بالاخره نفر هشتم برگشت.»

جونگ‌کوک جلوی ات ایستاد.

اعضای BTS کنار هم قرار گرفتند.

این بار هیچ‌کس فرار نکرد.

بعد از چند دقیقه درگیری، مرد دستگیر شد و پلیس رسید.

خانه برای همیشه بسته شد.

چند هفته بعد، ات کنار رودخانه نشسته بود.

جونگ‌کوک کنارش نشست.

ات گفت:«فکر می‌کنی بالاخره همه‌چیز تموم شد؟»
جونگ‌کوک لبخند زد.

«آره.»

ات سرش را روی شانهٔ او گذاشت.

«پس چرا هنوز می‌ترسم؟»

جونگ‌کوک آرام جواب داد:

«چون بعضی خاطره‌ها برای ترسیدن نیستن... برای اینن که بدونی از چی نجات پیدا کردی.»

از دور صدای جین آمد:

«هی! شما دوتا! ما برای شام منتظریم!»

هوسوک خندید.

«جین، پنج دقیقه‌ست داری داد می‌زنی!»

جیمین گفت:

«بذار خودشون بیان.»

تهیونگ اضافه کرد:

«بالاخره بعد از این همه دردسر، یه شام آروم می‌خوایم.»

ات خندید.

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

آن شب برای اولین بار، گذشته دیگر دنبالشان نکرد.

خانهٔ شمارهٔ 27 خاموش ماند.

و راز آن برای همیشه پشت همان در سیاه دفن شد.

پایان.
دیدگاه ها (۰)

خانه‌ای که نباید باز می‌شدباران شدیدی می‌بارید.ات از پشت شیش...

وقتی باران بند آمدباران از صبح می‌بارید.ات کنار پنجرهٔ کافه ...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۳«آنچه پنهان مانده بود»دود تمام راهرو...

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط