{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اره دیگه

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①①






+اره دیگه
-*لبخند... خیلی خب برو حواسم بهش هست...
& خیالم راحت باشه دعوا نمیکنید ؟؟؟
- نه دیگه برو.... با رفتن جیهوپ نگاهی به قیافه پکر بورام انداختم... با بغض یه نگاهی به دامن و بعد یه نگاه به پله های شرکت انداخت... بعد روی زمین ولو شد و گفت
+ این چه لباسیه آخههههه... عمم قراره منو از این همه پله رد کنه؟ حال ندارممممم... یونگی... •-• لباس زاپاس نداری اینجا؟
- *خنده... نه اما یه فکر دیگه دارم
+ خب چیه؟
- نزدیکش شدم و خیلی ناگهانی براید استایل بغلش کردم که باعث شد جیغ خفه ای بکشه و عین کوالا آویزونم بشه
+ یا حضرت برگگگگگگگ.... بزارم زمین نمیشه اینجوری بریم پایین...
- مگه چشه؟ نامزد منی و مشکلی نیست
+ بابا الان میگن اینا مشکل روانی دارن! همین چند دقیقه پیش با هم دعوا کردیم  الان عین تایتانیک بغلش کرده....
- حرف مردم برام مهم نیست
+ مرغت یه پا داره نه؟
- اره...
+ دیشب تا چهار صبح تا جیهوپ گیم زده بودیم و نتونسته بودم بخوابم برای همین دیگه چیزی نگفتم و چشمام رو روی هم گذاشتم...
- با حس منظم شدن نفس های بورام نگاهی بهش کردم و با دیدن چشمای بسته اش فهمیدم اونقدر خسته بوده که خوابش برده... آروم صندلی ماشین رو خوابوندم و بورام رو توی ماشین گذاشتم... با اون لباس شبیه فرشته ها شده بود ولی خیلی کولی بازی در میورد ! به عمارت که رسیدیم ماشین رو بردم داخل و تصمیم داشتم بورام رو بیدار کنم اما دلم نیومد! بغلش کردم و وارد سالن شدم... آجوما با دیدن من به طرفمون اومد و با خنده گفت
آجوما « به به اقای مین... صفا اوردین... چقدر بزرگ شدین آقا... این بچه دوباره عین خرس خوابیده؟
- *خنده... اما شما اصلا تغییر نکردین... همون مادر مهربون موندید! آممم اره عین خرس خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم! اتاقش طبقه بالاست؟
اجوما « اره قربونت برم دنبالم بیا
~یونگی همراه آجوما به اتاق بورام رفت! بورام رو روی تخت گذاشت و کفش های پاشنه بلندش رو در اورد تا اذیتش نکنن! حالا وقت پیدا کرده بود اتاق همسر آینده رو رصد کنه! اتاقی با طرح گل رز آبی و تم بنفش که خیلی زیبا خودنمایی میکرد! کلی عروسک بلای تختش بود و یه میز تحریر و میز آرایش گوشه اتاق! میخواست از اتاق خارج بشه که چشمش به گردنبندی اوفتاد که خودش شب تولد 16 بورام بهش داده بود! همون شبی که بورام به دور از چشم همه ازش خواسته بود شریک زندگیش بشه اما یونگی جواب منفی به بورام داد! آهی کشید و از اتاق خارج شد... کلی کار داشت که باید انجام میداد پس وقتی برای صحبت با بورام نداشت! تصمیم گرفت شب بیاد عمارت و باهاش صحبت کنه...
دیدگاه ها (۳)

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①②+ با صدای زنگ گوشیم چرخی زدم و دنبال گوشیم گشتم... با...

پارت 4فردا صبح -خوب عزیزم فردا باید بریم برای واکسن +داداش(...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⓪- با این حرف بورام سرم رو بالا اوردم و به در نگاه کرد...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ⑨پنی مودب باش! حق نداری بهش توهین کنی... در ظمن حق ندار...

part 10عشق پنهان اشکام خود به خود میریختن دلم میلرزید رفتم ت...

مدیر عامل من (پارت۶)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط