🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت چهلم ...
گیسو:
آقا جون با صدای بلند ورسایی گفت : میخواستم یه موضوعی رو بگم همه گوش کنید
عمه مامان وزن عمو گلین همه نزدیک شدن وآقاجون با لبخند گفت : قراره که فرشاد برای همیشه اینجا بمونه ولی چون خونشون یکم کوچیکه یه بازسازی جدیدمیخواد
عمو با همون صدای خوش طنین همیشگی لبخندی زد وگفت : آقا جون دوست داشت ما بمونیم منم این مدت خیلی خوشحالم اینجا آریا ومادرشم که مشکلی ندارن فقط خونه یکم کوچیکه که خدا بخواد میخوایم یکم تغییرش بدیم ویه مدت کوتاه وقت میبره
آقا جون حرف عمو روادامه داد وگفت : یه مدت کوتاه فرشاد وخانمش اینجا هستن
آریا رو نگاه کردم اخم کرده بود
یاشارسوالی نگاهشون کرد وگفت : اونوقت چقدر وقت میبره ؟
عمو: نهایتا دو هفته
یاشار: وسایلتون چی ؟
عمولبخندی زد وگفت : فکر اونجاشم کردیم
یاشار : به نظر من خونه رو دوبلکس کنید خیلی عالی میشه
آقا محمود تعیید کرد وگفت : آره فکر خوبیه
عمو نگاهی به آریا انداخت وگفت : نظرت چیه بابا
آریا شونه بالا انداخت وگفت : نمی دونم
این حرف آریا باعث تعجب همه شد مخصوصا آقا جون وعمو که نگاهشون بهم گره خورد وآقا جون با ملایمت ومهربونی گفت : چیزی شده بابا ؟
آریا بی تفاوت گفت : نه ۰
آقا جون : احساس می کنم از اینکه اینجایی ناراحتی
آریا بلند شد وگفت : نیستم
رفت طرف میز شام آقا محمودسوالی عمو رو نگاه کردویواشکی گفت : بهتره با پسرت حرف بزنی فرشاد
دیگه کسی حرفی نزد وچند دقیقه بعد میز شام حاضر شد آریا داشت به سالاد ناخونک می زد ومعلوم بود گرسنه اش شده .شایدم برای فرار از حرفای بزرگترها بود
میز که آماده شد همه بلند شدن ورفتن دور میز من که نمی تونستم راحت بشینم همونجا رو کاناپه موندم وبا دیدن تلویزیون خودم رو سرگرم کردم
- برات غذا آوردم
برگشتم ونگاش کردم ناراحت نگاهم کرد وگفت : نمی دونم چی باعث شده از من دلخور باشی .شاید بخاطر شکستن پات ..به هر حال معذرت میخوام ولب انصاف نیست با من قهر کنی
نگاهش کردم به چشمهای سیاه یاشار که دیگه اون حس رو درونش نمی دیدم وگفتم : قهر نیستم ...فقط یکم از این وضعیت خستم
یاشار لبخندی زد وگفت : زود خوب میشی ...شام ات رو بخور
سینی روی پام رو نگاه کردم پراز غذا بود می دونستم کار خودشه فکر می کرد همه مثله خودش شکمو هستن
# پارت چهلم ...
گیسو:
آقا جون با صدای بلند ورسایی گفت : میخواستم یه موضوعی رو بگم همه گوش کنید
عمه مامان وزن عمو گلین همه نزدیک شدن وآقاجون با لبخند گفت : قراره که فرشاد برای همیشه اینجا بمونه ولی چون خونشون یکم کوچیکه یه بازسازی جدیدمیخواد
عمو با همون صدای خوش طنین همیشگی لبخندی زد وگفت : آقا جون دوست داشت ما بمونیم منم این مدت خیلی خوشحالم اینجا آریا ومادرشم که مشکلی ندارن فقط خونه یکم کوچیکه که خدا بخواد میخوایم یکم تغییرش بدیم ویه مدت کوتاه وقت میبره
آقا جون حرف عمو روادامه داد وگفت : یه مدت کوتاه فرشاد وخانمش اینجا هستن
آریا رو نگاه کردم اخم کرده بود
یاشارسوالی نگاهشون کرد وگفت : اونوقت چقدر وقت میبره ؟
عمو: نهایتا دو هفته
یاشار: وسایلتون چی ؟
عمولبخندی زد وگفت : فکر اونجاشم کردیم
یاشار : به نظر من خونه رو دوبلکس کنید خیلی عالی میشه
آقا محمود تعیید کرد وگفت : آره فکر خوبیه
عمو نگاهی به آریا انداخت وگفت : نظرت چیه بابا
آریا شونه بالا انداخت وگفت : نمی دونم
این حرف آریا باعث تعجب همه شد مخصوصا آقا جون وعمو که نگاهشون بهم گره خورد وآقا جون با ملایمت ومهربونی گفت : چیزی شده بابا ؟
آریا بی تفاوت گفت : نه ۰
آقا جون : احساس می کنم از اینکه اینجایی ناراحتی
آریا بلند شد وگفت : نیستم
رفت طرف میز شام آقا محمودسوالی عمو رو نگاه کردویواشکی گفت : بهتره با پسرت حرف بزنی فرشاد
دیگه کسی حرفی نزد وچند دقیقه بعد میز شام حاضر شد آریا داشت به سالاد ناخونک می زد ومعلوم بود گرسنه اش شده .شایدم برای فرار از حرفای بزرگترها بود
میز که آماده شد همه بلند شدن ورفتن دور میز من که نمی تونستم راحت بشینم همونجا رو کاناپه موندم وبا دیدن تلویزیون خودم رو سرگرم کردم
- برات غذا آوردم
برگشتم ونگاش کردم ناراحت نگاهم کرد وگفت : نمی دونم چی باعث شده از من دلخور باشی .شاید بخاطر شکستن پات ..به هر حال معذرت میخوام ولب انصاف نیست با من قهر کنی
نگاهش کردم به چشمهای سیاه یاشار که دیگه اون حس رو درونش نمی دیدم وگفتم : قهر نیستم ...فقط یکم از این وضعیت خستم
یاشار لبخندی زد وگفت : زود خوب میشی ...شام ات رو بخور
سینی روی پام رو نگاه کردم پراز غذا بود می دونستم کار خودشه فکر می کرد همه مثله خودش شکمو هستن
- ۱۸.۳k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط