🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت سی ونهم ....
گیسو:
مثله اون روز که یاشار منو بغل کرده بود وبرده بود بالا از نگاهش ترسیدم وبهش گفتم هیچ وقت به من دست نزنه اونم پیش همه اون حرف احمقانه رو زدم وحالا یاشار ومن قهر بودیم آریا گذاشتم رو کاناپه ورفت کنار یاشار نشست یاشاری که بدجوری نگاهم می کرد
مامان پتو رو انداخت روی پاهام وبالش پشت سرم رو مرتب کرد وگفت : چیزی لازم داشتی بگو مامان
سرمو تکون دادم
آقا جون بلند شد واومد کنارم وگفت : به به دختر کوچلوی خودم می بینم که چشات دریای خون شده عزیزبابا
سرمو پایین انداختم آقاجون اومد کنارم وتو سرم رو بوسید وگفت : بهتری بابا ؟
- خوبم آقا جون
آقا جون دستی به موهام کشید وگفت : خوبه شالم رو دستی کشیدم وبا لبخند کمرنگی آقا جون رو نگاه کردم خانم جونم با مهربونی نگام می کرد ولی نگاه های عمو آریا وبیشتر از همه یاشار اذیتم می کرد نگاهش پر از دلخوری بود توجه نکردم عمه برام میوه آورد وقربون صدقه ام می رفت گلین با لبخند در حالی که داشت میز رو می چید نگاهم می کردبهش لبخند زدم عمه با مهربونی گفت : عمه جون فردا یکم برو تو آفتاب انقد تو اتاقت ورو تخت موندی کمرت خشک شده یکم با روغن کمرت رو ماساژ بده خیلی خوبه
زن عمو ا دراومد تو وبا دیدن من لبخندی زدو گفت : سلام گیسو جان بهتری زن عمو
- خوبم زن عمو ممنونم شما چطورید
زن عمو لبخندی زدوگفت : خوبم عزیزم خوشحالم می بینمت اینجا
عمه : من برم کمک
عمه وزن عمو رفتن آشپزخونه عمو وبابا وآقا محمود شوهر عمه فریده مشغول حرف زدن بودن آریا سرش پایین بود وتو فکر بود و یاشار که هنوزم داشت منو نگاه می کرد ورو اعصابم بود دلم میخواست کله اش رو بکنم
# پارت سی ونهم ....
گیسو:
مثله اون روز که یاشار منو بغل کرده بود وبرده بود بالا از نگاهش ترسیدم وبهش گفتم هیچ وقت به من دست نزنه اونم پیش همه اون حرف احمقانه رو زدم وحالا یاشار ومن قهر بودیم آریا گذاشتم رو کاناپه ورفت کنار یاشار نشست یاشاری که بدجوری نگاهم می کرد
مامان پتو رو انداخت روی پاهام وبالش پشت سرم رو مرتب کرد وگفت : چیزی لازم داشتی بگو مامان
سرمو تکون دادم
آقا جون بلند شد واومد کنارم وگفت : به به دختر کوچلوی خودم می بینم که چشات دریای خون شده عزیزبابا
سرمو پایین انداختم آقاجون اومد کنارم وتو سرم رو بوسید وگفت : بهتری بابا ؟
- خوبم آقا جون
آقا جون دستی به موهام کشید وگفت : خوبه شالم رو دستی کشیدم وبا لبخند کمرنگی آقا جون رو نگاه کردم خانم جونم با مهربونی نگام می کرد ولی نگاه های عمو آریا وبیشتر از همه یاشار اذیتم می کرد نگاهش پر از دلخوری بود توجه نکردم عمه برام میوه آورد وقربون صدقه ام می رفت گلین با لبخند در حالی که داشت میز رو می چید نگاهم می کردبهش لبخند زدم عمه با مهربونی گفت : عمه جون فردا یکم برو تو آفتاب انقد تو اتاقت ورو تخت موندی کمرت خشک شده یکم با روغن کمرت رو ماساژ بده خیلی خوبه
زن عمو ا دراومد تو وبا دیدن من لبخندی زدو گفت : سلام گیسو جان بهتری زن عمو
- خوبم زن عمو ممنونم شما چطورید
زن عمو لبخندی زدوگفت : خوبم عزیزم خوشحالم می بینمت اینجا
عمه : من برم کمک
عمه وزن عمو رفتن آشپزخونه عمو وبابا وآقا محمود شوهر عمه فریده مشغول حرف زدن بودن آریا سرش پایین بود وتو فکر بود و یاشار که هنوزم داشت منو نگاه می کرد ورو اعصابم بود دلم میخواست کله اش رو بکنم
- ۲۰.۵k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط