{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت چهل ویکم ...


گیسو :
یاشار : غذات رو کامل بخور
گلین اومد کنارمون یاشار بلند شد ورفت که شامش رو بخوره
گلین با مهربونی ذاتیش لبخند زد وگفت : من بهت غذا بدم ؟
- نه گلین خودم می تونم دست دارم
گلین خندید وگفت : پس نوش جونت چیزی خواستی بگو
- باشه برو غذات رو بخور
گلین هم رفت که شامش رو بخوره خیلی کم غذا خوردم وسینی رو گذاشتم رو میز رو به روی کاناپه نگاهی به میزشام انداختم که هم مشغول خوردن شام بودن وکم کم یکی یکی از پشت میز بلند شدن آقا محمود اومد کنارم وگفت : بهتری دختر قشنگم می بینم که چیزی هم نخوردی
مامان نگران اومد کنارم وگفت : چرا غذات رو نخوردی مامان جان
- گشنم نبود
- خوبه کمتر بخور چون وزن بالا برای یه خانم خوب نیس
متحیر آریا رو نگاه کردم که این حرف رو زد آقامحمود خندید وگفت : بنیه تو ضعیف بوده آریا جان گیسو که وزنی نداره
آریا شونه بالا انداخت وگفت : کاملا معلومه
قشنگ داشت به من می گفت چاق وسنگین وزنم خودمو نگاه کردم آقا محمود با صدا خندید وگفت : آریا شوخی می کنه دخترم
آریا رو نگاه کردم با بدجنسی لبخند زدوگفت : ولی من میگم وزنت بالاست برای همین از رو طناب باز شد
یاشارم اضافه شد وگفت : چی میگی آریا ؟
آریا بازم شونه بالا انداخت آقا محمود که انگار میخواست حرف خودش رو ثابت کنه گفت : گلین جان دخترم تو چند کیلویی؟
گلین متعجب گفت ۵۲ چرا ؟
قشنگ تعجب تو چشای آریا می دیدم یاشار پقی زد زیر خنده وگفت : نکنه فکر کردی گیسو یه ۸۰ کیلویی وزن داره اتفاقا اصلا وزنی نداره
آقا محمود نگاهم کرد وگفت : چند کیلویی عمو؟
اخم کردم وبه مامان نگاه کردم وگفتم : میخوام برم اتاقم کمرم درد می کنه
مامان ناراحت نگاهم کرد وگفت : ناراحت نشو مامان
مامان با سرزنش آریا رو نگاه کرد که بی خیال زل زده بود به من اولین بار تو زندگیم دوست داشتم کله اش رو بکنم وآرزومی کردم میتونستم یه کتک حسابی بزنمش
اسرار کردم میخوام برم اتاقم وبابا به سختی منو برد اتاقم چون اصلا اجازه ندادم آریا یا یاشار به من نزدیک بشن دلم از دست آریا پر بود اونوحق نداشت اینجوری منو مسخره کنه پسره ای ..‌‌.دلمم نمیومد بهش فوش بدم ...
دیدگاه ها (۱)

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهل ودوم ...آریا: یاشار با سرزنش نگاهم کرد ...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهل وسوم آریا : برگشتم ویاشار رو نگاه کردم ...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهلم ...گیسو: آقا جون با صدای بلند ورسایی گ...

🌼گیسوی شب🌼# پارت سی ونهم ....گیسو: مثله اون روز که یاشار منو...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

تو اون دنیا می بینمت:)p23

part15 اینجا دیگه وارد قلبِ درگیری نهایی می‌شیم.🖤 «دخترِ خیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط