اسم فیک اون واسه منه
اسم فیک: اون واسه منه
p46
ویو ات یه ساعت بعد
ات: بالاخره رسیدیم، از هواپیما پیاده شدیم و وارد گیت شدیم تا چمدون هامون رو برداریم
کوکی؛ من یه لحظه میرم دستشویی... میشه تو وسایلها رو برداری؟
کوک: آره عشقم، تو برو من خودم همهی کارارو میکنم، فقط زود بیا که میخوایم بریم یه چیزی بخوریم☺
ات: باوشه، دستت درد نکنههه😁
رفتم سمت دستشویی، کارای لازم رو انجام دادم و بعد رفتم جلوی آینه که یه آرایش لایت کنم... ولی یهو از بیرون صدایی شنیدم....
اولش خیلی بهش محل نکردم و کار خودمو ادامه دادم... که دوباره صداش اومد، صدای زیاد بلندی نبود و نزدیک و عجیب بود
دیگه نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم، پس رفتم سمت در...
کسی اینجاست؟.... ببخشید...؟؟
که یهو یکی، یه دستمال رو روی دهن و بینیم گذاشت....
تقلا میکردم و میخواستم نفس بکشم ولی نمیتونستم
تهجون: هه... چته دختر؟؟ یه ذره آرومتر
نگران نباش با تو کاری نداریم، طرف حسابمون جئون جونگکوکه.... تو فقط وسیلهای که بتونیم بهش نزدیک بشیم..
ات: هوووومممم.... بغض کرده بودم و گوله گوله اشک میریختم
تهجون: خندیدم.... گریه نکن بیبی گرل؛ فعلا بو بکش، قراره بریم یه جای دیگه
ات: میخواستم بهش فحش بدم... ولی نفس کمآورده بودم و تا میاومدم یه ذره نفس بکشم بوی بد مایع بیهوشیای که روی دستمال ریخته شده بود، کل ریههامو پر میکرد...
دلم میخواست الان کوک پیشم میبود و با همون حرفاش آرومم میکرد.. ولی با فکر کردن به وضع الانم اشکام بیشتر میشد....
چشام کمکم سنگین شد و سیاهی مطلق___
ویو کوک
وسایلارو برداشته بودم و منتظر ات بودم
نیم ساعت گذشته بود ولی هنوز نیومده... دیگه داشتم نگرانش میشدم.... پس به سمت WC زنونه رفتم و واردش شدم... ولی ات نبود
یکی یکی همهی درهارو باز کردم ولی هیچکسی نبود
مغزم داغ کرده بود و حتی اسم خودم هم یادم نمیومد
گوشیمو درآوردم به ات زنگ زدم
چندتا بوق خورد و بعد یکی جواب تلفن رو داد.....
p46
ویو ات یه ساعت بعد
ات: بالاخره رسیدیم، از هواپیما پیاده شدیم و وارد گیت شدیم تا چمدون هامون رو برداریم
کوکی؛ من یه لحظه میرم دستشویی... میشه تو وسایلها رو برداری؟
کوک: آره عشقم، تو برو من خودم همهی کارارو میکنم، فقط زود بیا که میخوایم بریم یه چیزی بخوریم☺
ات: باوشه، دستت درد نکنههه😁
رفتم سمت دستشویی، کارای لازم رو انجام دادم و بعد رفتم جلوی آینه که یه آرایش لایت کنم... ولی یهو از بیرون صدایی شنیدم....
اولش خیلی بهش محل نکردم و کار خودمو ادامه دادم... که دوباره صداش اومد، صدای زیاد بلندی نبود و نزدیک و عجیب بود
دیگه نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم، پس رفتم سمت در...
کسی اینجاست؟.... ببخشید...؟؟
که یهو یکی، یه دستمال رو روی دهن و بینیم گذاشت....
تقلا میکردم و میخواستم نفس بکشم ولی نمیتونستم
تهجون: هه... چته دختر؟؟ یه ذره آرومتر
نگران نباش با تو کاری نداریم، طرف حسابمون جئون جونگکوکه.... تو فقط وسیلهای که بتونیم بهش نزدیک بشیم..
ات: هوووومممم.... بغض کرده بودم و گوله گوله اشک میریختم
تهجون: خندیدم.... گریه نکن بیبی گرل؛ فعلا بو بکش، قراره بریم یه جای دیگه
ات: میخواستم بهش فحش بدم... ولی نفس کمآورده بودم و تا میاومدم یه ذره نفس بکشم بوی بد مایع بیهوشیای که روی دستمال ریخته شده بود، کل ریههامو پر میکرد...
دلم میخواست الان کوک پیشم میبود و با همون حرفاش آرومم میکرد.. ولی با فکر کردن به وضع الانم اشکام بیشتر میشد....
چشام کمکم سنگین شد و سیاهی مطلق___
ویو کوک
وسایلارو برداشته بودم و منتظر ات بودم
نیم ساعت گذشته بود ولی هنوز نیومده... دیگه داشتم نگرانش میشدم.... پس به سمت WC زنونه رفتم و واردش شدم... ولی ات نبود
یکی یکی همهی درهارو باز کردم ولی هیچکسی نبود
مغزم داغ کرده بود و حتی اسم خودم هم یادم نمیومد
گوشیمو درآوردم به ات زنگ زدم
چندتا بوق خورد و بعد یکی جواب تلفن رو داد.....
- ۸۶۱
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط